امروز شانه چپم درد می کرد. سردم بود. نگاه خسته ام را مخفی کرده بودم پشت پلک های بسته. آهسته بودم تا پسرک خوابش ببرد. خیال کرد خوابم. نرم نرمک پیش تر آمد و دستش را گذاشت روی تای آرنجم و سرش را تکیه داد به شانه دردناکم. همان گرمای دلپذیر کودکان نوپا را داشت. دلم داغ شد. خونم به خروش آمد. درد را فراموش کردم. دلم می خواست آن دم تمام نشود. دمی که مرد کوچکم بذر پاشیده مهرم را از زمین بارور روحش می دروید و خرمنی هم برایم هدیه می آورد. ابری شدم از شادی. پر از آن بغض بی دلیل که قرار نبود اشک و آه شود. خوابش برد.

امروز گرمای مهرآمیز دست توانایش مفتخرانه  مال من بود. فردا روزی که نباشم  این دست آشنا روی شانه دیگری خواهد نشست تا دردش را تسکین بخشد. این مرد و همه نسلی که بعد از او خواهند آمد همچو تکه های آینه هریک تصویرکی از این مهر نامیرا را در دل منعکس خواهند داشت. این قلب ها مامن عشق هزاران نفر خواهند شد. این مرد و فرزندانش الهام بخش هزاران شعر خواهند بود. آن انسانی که برای آفرینشش قلموی نقاش قابلی بوده ام خورشید وار خواهد رخشید در آسمان جهان هستی و به نوبه خود تولد و توالی با شکوه ستاره های بیشمار خواهد بود. پسرم و دختران و پسرانش خواهند ماند تا به جای من عشق بورزند، دوست داشته باشند، محبت کنند و گرما و شور ببخشند. آخ عزیز دل مادر! ببین چه مرا جاودانه کرده ای!

اگر این روزها این جا پر از قلنبگی های مادرانه شده  و به درد دیگری نمی خورد جای بسی تاسف است! اما این روزها من مادر پسرکی هستم که به زودی دو ساله می شود. دست خودم نیست. یادم که می افتد دلم می ریزد. گمانم خیلی زود باز هم آفتابی شوم، به محض این که به دوساله بودنش عادت کنم! :)

پی نوشت: ما داریم می آییم. پست های بعدی را اگر امکانی برای دسترسی به اینترنت بود از خاک ایران عزیز بخوانید. وگرنه که تا برگشتنمان خانه آبی تعطیل است...

پی پی نوشت: آراز شروع کرده به خوردن اولین سری آنتی بیوتیک عمرش. علاوه بر تب چهل درجه که معمولا نمک ماجراست، یک جفت گوش چرکی خوشگل هم داریم.... خریدار نیست کسی؟

پی پی پی نوشت: ممکن است بعدا یادم بیاید که باید چیزی اضافه کنم. همین جا این پست را ناتمام اعلام می کنم!