پسرک،

گاهی فکر می کنم که انگار برای همین آمده ایم، که مگر جور دیگری برویم. انگار سراسر زندگی مان نیست مگر رودررویی با بخشی از وجودمان که مطابق میلمان نیست. 

این جنگ انگار در بطن دقایق زنده بودنمان جاری است...

این مبارزه مستمر با آینه ای است در تالار آینه ها. آدم ها آینه می شوند و ما در ظاهرشان منعکس و منکسر. شمشیر را نه بر آنها که بر فرق ضعف های درون باید کوبید. آدم ها، همه شان، از پدر و مادر و دوست گرفته تا همسایه و دشمن و فرزند پیامبرانند، آمده اند که ما را در مسیر سخت ارتقا خود کمک کنند حتی اگر ندانیم...

انگار هر روز باید این آدم ها با دشنه ای بیایند و از در ضعف وجودمان وارد شوند و روح و غرور و شورمان را به خاک و خون بکشند تا بلکه ضعفهامان را بفهمیم و بشناسیم و درمان کنیم... بلکه چاره ای جوییم و بهتر شویم...

مبادا آغوش مان بسته باشد به این فرصت رحمت الهی، به این روشنایی رو به کمال*، به این فرصت بهتر شدن...

ممنونم از آخرین پست وبلاگ گاهی مرا به نام کوچکم بخوان که جام آگاهی ام داد.

* انس-ان از من-ظری دی-گر، محم-دعلی ط-اهری