ای کاروان آهسته ران....
***
می دانم، می دانم. همه آدم ها در رنجند. می دانم که رنج های من هم دانه شنی است که رهایش کنم گم می شود لابلای درد باقی آدمها، رنگ رنگ و گونه گون. اما مشکل اینجاست که رهایش نمی توان کردن، چون این رنج من است، این را به قامت من دوخته اند.
***
بازهم زمین دارد زیر پایم دهان باز می کند. دستی از غیب دارد تکه های وجودم را ذره ذره می کند. عزیزی هست که شاید قرار بر ماندنش نباشد، شاید رفتنی باشد. نمی داند و من وحشتزده از لرزش صدایم هستم که مبادا مرا واگو کند پشت تلفن. مبادا بو ببرد. آخ که خنجر می کشد بر جانم این بازی ها.
***
این مهم نیست که قلبم از هراس دوری و جداییش خون گریه می کند. این که حتی جرات نمی کنم برایش دعا کنم. انگار تا باور نکنم این بی عدالتی بر او نخواهد رفت. این که من این داستان را یکبار خوانده ام، و نمی فهمم چرا زندگی دارد برایم دوباره می خواندش. نمی فهمم چرا گذشته ام دارد دوباره تکرار می شود. چرا محکومم که همچون پرومته جگرم را به مبارکباد هر صبح از نو بدرند. شاید کابوس باشد.... آخ کاش که باشد. هنوز امیدوارم. هنوز!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.