مرگ میرا
- می خوام بکشمت!
جدی نگاهش کردم و گفتم:
- مطمئنی؟
- آره. دیگه بمیر.
- باشه، پس می میرم.
دراز کشیدم و خودم را زدم به مردن. صدایم کرد. سعی کرد پلکهایم را باز کند. بوسیدم و بعد... چنان گریه ای کرد آن سرش ناپیدا. تا نیم ساعت بازوهایش را دور گردنم حلقه کرده و گلوله گلوله اشک می ریخت. همچنان در میان بهت و حیرت از بی تابی و گریه ای که هیچ و هرگز انتظارش را نداشتم سعی کردم درباره طول عمر و پیری و جوانی چیزهایی به هم ببافم که سیل اندوهش را بند بیاورد. در دنیای پنج سالگی جادویی اش تصور کرده بود که میان «آرزو کردن» و «برآورده شدن آرزو» حجاب و حایلی نیست. شاید هم ساده تر فکر می کرد اگر دفعه بعد نسیم چنین آرزویی از دلش بگذرد و واقعا برآروده شود چه؟
با بغض سنگینی که هرگز در چهار و اندی که آشنایی به هم رسانده ایم شبیهش را ندیده ام گفت:
- آخه چرا مُردی؟ آخه چرا اذیتم کردی؟ بزنم بکشمت؟ :)
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.