1- پای راستش به جایی خورده و درد می کند. من هم دستم بند است و نمی توانم پایش را بوسه ای بدهم تا خوب شود. خودش هم دست هایش پر است. فکری می کند بعد پای چپش را می برد نزدیک پای راست و صدای بوسه در میاورد. خوشنود می گوید:

- «این یکی پا اون یکی رو بوسید، خوب شد!»


2- می گوید: «عینکت رو درآوردی؟»

می گویم بله عزیزم. می گوید:

- «نه! بزن سردت میشه!»


3- داریم دسته جمعی اجرای یک موسیقی را از رایانه تماشا می کنیم من و محمد باهم تبادل نظر می کنیم. می فرمایند:

- «صدا نکنین، می خواهیم نگاه کنیم!!!!»


4- من و آتا محمد می خواهیم مسیر کوتاهی را طی کنیم که آراز خسته اصرار می کند برای اینکه برود به آغوش پدر: «آتا بغلم!!!». محمد می گوید: «می بینی که دستم بنده پسرم». به یکی از کیسه هایی که توی دست اوست اشاره می کند و می گوید:

- «اول اینو بده آنا، بعد منو بغلم!»


6- «آنا بریم پیش ادوارد؟»

توضیح کوتاهی می دهم درباره دیروقت بودن و اینکه نمی شود.

انگشتان پایش را تکان می دهد. بعد رو به من می کند و می گوید:

- «آنا دیدی؟ پای راست می گه بریم پیش ادوارد!»


7- من و آتا داریم صحبت می کنیم. انگار به این نتیجه رسیده که به او بی توجهی شده می گوید:

- «آراز هم اینجاست، آراز تو ماشینه!»


8- «آنا ببیییییین اتوبوسه!»

می گویم عزیزم دیدم. چون ادامه نمی دهم خودش می گوید: «آراز، دوست داری سوار اتوبوس بشی؟» و به خودش جواب می دهد :«بله، خیلی دوست دارم!»


9- آراز جان، دیگه وقت شستن دست ها است.

- «از این به بعد نمی شورم ها!»


10- بدو بدو آمده می گوید: «آنا، کتری خود به خود خاموش شد!».


11- می خواهد برود جایی، عروسک پلنگ صورتی اش را می سپارد به من. می گذارمش گوشه ای. بر می گردد و می بیند حسابی هم بهش بر میخورد:

- «وای الان می افته، دیدی چی شد؟ گریه کرد پلنگ صولتی! بغلش کن، بوسش کن خوب بشه.»


12- پدر با سرش به توپ می زند و آراز به قهقهه می خندد. من وارد می شوم برایم تعریف می کند:

- «دیدی؟ آتا توپو زد کلتش!!!» (کله ات+اش)

بعد رو به پدر «آتا باز هم بزن کلتت!!!» (کله ات+ت)


13- پدر تشنه نیست. برای خودم چایی و برای پسرک شیر می آورم. آراز با اخم رو به من:

- «آنا آتا مونده! برای آتا چایی چایی** بیار بخوره!»


14- داریم فوتبال داخل اتاق (!) بازی می کنیم. من و آراز یک تیم هستیم و آتا دروازه بان تیم مقابل. توپ را پاس می دهد به من و بدو می دود طرف پدرش:

- «برو کنار آنا می خواد گل بزنه!»


15- برای ابراز محبت هایش می زند کانال داچ! بدو می آید و سرش را قایم می کند توی دامنم و با احساس می گوید:

- "mij mama" (مادر من!)


16- بریم خرید پسرم؟

- «آخه شاید بسته باشه!»


17- دارد برای خودش پازل می چیند، یکی را می خواهد بگذارد و شک دارد، زیر لب:

«فکر نکنم این باشه!»

 

چند وقت دیگر از این آخرین بازمانده های نادرست ولی لذت بخش که در حال انقراضند از گویش شیرین آرازی،  اثری نخواهد ماند....

بفرمایین: بفرمانین

صندلی: صندنی

برچسب: برچبس

شفق: سبد

هپی بیرس دی: هتوبوس دی!

پنگوئن: کام نام نا

ربکا: رکبا

مرغ: مخ!

خروس: خانوم خلوسه!

ستاره دریایی: درباچه

سوسمار: سوبسار

* گفتم که مکن، گفت مکن تا نکنم---- این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس: مولانا جلال الدین محمد بلخی

** چایی چایی: نماهنگی از آص-ف