گفتمان 9: این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس*
- «این یکی پا اون یکی رو بوسید، خوب شد!»
2- می گوید: «عینکت رو درآوردی؟»
می گویم بله عزیزم. می گوید:
- «نه! بزن سردت میشه!»
3- داریم دسته جمعی اجرای یک موسیقی را از رایانه تماشا می کنیم من و محمد باهم تبادل نظر می کنیم. می فرمایند:
- «صدا نکنین، می خواهیم نگاه کنیم!!!!»
4- من و آتا محمد می خواهیم مسیر کوتاهی را طی کنیم که آراز خسته اصرار می کند برای اینکه برود به آغوش پدر: «آتا بغلم!!!». محمد می گوید: «می بینی که دستم بنده پسرم». به یکی از کیسه هایی که توی دست اوست اشاره می کند و می گوید:
- «اول اینو بده آنا، بعد منو بغلم!»
6- «آنا بریم پیش ادوارد؟»
توضیح کوتاهی می دهم درباره دیروقت بودن و اینکه نمی شود.
انگشتان پایش را تکان می دهد. بعد رو به من می کند و می گوید:
- «آنا دیدی؟ پای راست می گه بریم پیش ادوارد!»
7- من و آتا داریم صحبت می کنیم. انگار به این نتیجه رسیده که به او بی توجهی شده می گوید:
- «آراز هم اینجاست، آراز تو ماشینه!»
8- «آنا ببیییییین اتوبوسه!»
می گویم عزیزم دیدم. چون ادامه نمی دهم خودش می گوید: «آراز، دوست داری سوار اتوبوس بشی؟» و به خودش جواب می دهد :«بله، خیلی دوست دارم!»
9- آراز جان، دیگه وقت شستن دست ها است.
- «از این به بعد نمی شورم ها!»
10- بدو بدو آمده می گوید: «آنا، کتری خود به خود خاموش شد!».
11- می خواهد برود جایی، عروسک پلنگ صورتی اش را می سپارد به من. می گذارمش گوشه ای. بر می گردد و می بیند حسابی هم بهش بر میخورد:
- «وای الان می افته، دیدی چی شد؟ گریه کرد پلنگ صولتی! بغلش کن، بوسش کن خوب بشه.»
12- پدر با سرش به توپ می زند و آراز به قهقهه می خندد. من وارد می شوم برایم تعریف می کند:
- «دیدی؟ آتا توپو زد کلتش!!!» (کله ات+اش)
بعد رو به پدر «آتا باز هم بزن کلتت!!!» (کله ات+ت)
13- پدر تشنه نیست. برای خودم چایی و برای پسرک شیر می آورم. آراز با اخم رو به من:
- «آنا آتا مونده! برای آتا چایی چایی** بیار بخوره!»
14- داریم فوتبال داخل اتاق (!) بازی می کنیم. من و آراز یک تیم هستیم و آتا دروازه بان تیم مقابل. توپ را پاس می دهد به من و بدو می دود طرف پدرش:
- «برو کنار آنا می خواد گل بزنه!»
15- برای ابراز محبت هایش می زند کانال داچ! بدو می آید و سرش را قایم می کند توی دامنم و با احساس می گوید:
- "mij mama" (مادر من!)
16- بریم خرید پسرم؟
- «آخه شاید بسته باشه!»
17- دارد برای خودش پازل می چیند، یکی را می خواهد بگذارد و شک دارد، زیر لب:
«فکر نکنم این باشه!»
چند وقت دیگر از این آخرین بازمانده های نادرست ولی لذت بخش که در حال انقراضند از گویش شیرین آرازی، اثری نخواهد ماند....
بفرمایین: بفرمانین
صندلی: صندنی
برچسب: برچبس
شفق: سبد
هپی بیرس دی: هتوبوس دی!
پنگوئن: کام نام نا
ربکا: رکبا
مرغ: مخ!
خروس: خانوم خلوسه!
ستاره دریایی: درباچه
سوسمار: سوبسار
* گفتم که مکن، گفت مکن تا نکنم---- این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس: مولانا جلال الدین محمد بلخی
** چایی چایی: نماهنگی از آص-ف
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.