صحنه اول:

زمان - پریروز

مکان - دم در مدرسه

آراز - مامان جون، من «Pasta» شکلاتی* می خوام. چرا شما برای من پاستا شکلاتی درست نمی کنی تو مدرسه بخورم؟

مامان - عزیز دلم، برای اینکه میوه بهتره و برای بدنت مفید تره.

آراز - نه!! من دلم نمی خواد ماهیچه هام قوی بشه، خودم بزرگ بشم، من پاستا دوست دارم :(

مامان - چی شده امروز که شما یه هو هوس پاستا کردی گل من؟

آراز (با بغض) - آخه امروز «پیتر» پاستا آورده بود، همه شو خودش خورد به من یه ذره هم نداد!

مامان - هممم، می فهمم سخته پسرم... که دوست آدم یه چیز خوشمزه بخوره که آدم دلش می خواد... ولی خوب میان وعده خودش بوده، اگه به شما می داد گرسنه می موند....

آراز - سکوت.


صحنه دوم:

مکان - همان مکان

زمان - دیروز

آراز - وای مامان جون خیلی ممنونم امروز واسه من پاستا گذاشته بودی... خیلی خوشمزه بود... امم... به «بونه» هم دادم... اونم گفت خیلی خوشمزه است....

مامان - چه عالی! چه حس خوبی داره آدم کنار دوستش چیزهای خوشمزه بخوره...

آراز - آره...


صحنه سوم:

مکان - همان مکان

زمان - امروز

آراز - مامان باز هم تو خونه «koekje»** داریم؟

مامان - نه پسرم نداریم. (توضیحات مبسوط مربوط که در جواب اینکه چرا نداریم)، مگه بیسکوییتی رو که امروز برات گذاشته بودم نخوردی؟

آراز - نه.... نخوردم. دو تا توش بود، یکیشو دادم به «بونه» و یکیشم دادم به «پیتر». خیلی گشنمه...

مامان - پسرم، خیلی خوبه آدم خوردنی هاشو با دوستاش قسمت کنه، به شرطی که واسه خودش هم نگه داره.

آراز - مامان جون... خوب عیب نداره من بیسکوییت هامو دادم به دوستهام. آخه گشنه بودن، دلشون بیسکوییت خواسته بود.... عیب نداره.... ناراحت نباش... خیلی خوشحال شدن آخه....

مامان - سکوت!


* Pasta شکلاتی: شکلات صبحانه

** Koekje : بیسکوییت