شيرين بیان*
رفته توی اتاقش قورباغه اش را بیاورد، پیدایش نیست. یواشکی از لای در نگاه می کنم. می گردد و با لحن متاثری زیر لب می گوید:
- «خدایا!!! قوباله کجاست پس؟»
آقای متوکل علی المعصومین-----------------
آراز جان پا می ش بیای اینجا؟
- «بله! یا علی!»
آقای بابایی-------------------------------------
دارم آتا محمد را ماساژ می دهم. در قسمت شانه ها ضربه های آرامی می زنم برای جریان انداختن خون. می گوید:
- «این چیه مثلا، چکش می زنی؟ قشنگ ماسای بده!!!» (ماسای: ماساژ در فرهنگ آرازی)
آقای ترتیب----------------------------------
- آنا بیا بازی کونیم!
- اول نون پنیر، بعد بازی!
- «نه! اول بازی، نوم پیین بعدم! حالا بدو بیا!» (نوم: نون، پیین: پنیر، بعدم: بعدا در زبان آرازی)
آقای محبت--------------------------------
از اتاق بغلی می رسم. دارد دور اتاق می دود.
- چیکار می کنی آراز جونم؟
- «بگردم دنبال آنا، پیدا کنم، بوس کنم!»
آقای اختیار------------------------------
در دنیای خیالیش نیمرو می پزد.
- به منم می دی بخورم عزیزم؟
- «آیه! نیگاه کن، از اینا می خوای؟ اونو می خوای؟ کدوم؟؟!!!» (آیه: آره. حروف "ر" را "ی" تلفظ می کند. موج هایمان با موج های ایلیا کوچولوی اردیبهشت تداخل پیدا کرده است!)
آقای تمییز------------------------------
نشسته ام از پنجره آسمان را نگاه می کنم.
- «چیه نشستی نگاه می کونی بالا! فکر می کونی؟؟؟»
آقای سحرخیز-------------------------
- «آتا کوجایی؟نمی آی؟»
- نه پسرم.
- «چیا نه؟» (چیا: چرا)
- آخه خوابیدم.
- «نه بخواب آتا! خواب تموم شد! لالا بسه. صبح شده. پاشوپ پاشوپ کوچولو!» (آراز فعل ها را با آوردن یک نه به اولشان منفی می کند بدون برداشتن ب امری!، پاشوپ: پاشو)
آقای دانا---------------------------------
دوستش ضربه های کاراته برای آراز نمایش می دهد. بعد رو به مامانش:
- مامان، آراز چرا کاراته نمی کنه؟
- خوب عزیزم اون کوچولو ست، هنوز کاراته نمی دونه.
آراز حق به جانب:
- «نه... می دونم!»
آقای راه حل--------------------------------
در حین بازی آراز زمین می خورد. گریه کنان رو به دوستش:
- «می زنی؟ نه بزن! همو نه بندازیم!»
آقای متعجب---------------------------
یک کامیون با اسباب و ابزار نامانوس ساختمانی از کنارمان می گذرد.
- «این چی بودم؟ جالب بودم، عجیب بودم ها!»
آقای طمانینه-------------------
داریم توپ بازی می کنیم. توپ را کمی محکم شوت می کنم. با لحن جدی و با ژست دست:
- «این جولو نه بکن، محکم! آلوم باش آنا!!!» (این جولو: این جوری، آلوم: آروم)
آقای احساساتی----------------
حباب هوا می کنیم.
- «وایییییییی! دیدی چی شد! یوکّشه!» (یوکش: خوشگل در زبان آرازی)
آقای سلیقه-------------
- توت فرنگی می خوای آراز؟
- «نه اصاَ نخوام! حالا اصاَ دوست ندالم! بخور شما! فقط شیر می خوای!!!! » (اصّا: اصلا، ندالم: ندارم، می خوای: اینجا استعاره است از می خوام!)
آقای فکور-------------------روی سرسره مورچه را نشان می دهد:
- «آنا آخه چیا؟؟؟؟ چیا فوچه رفته اون بالا ویژ ویژ سر بخوره رو موج ها؟ فوچه برو دیگه، نوبت آرازه!» (فوچه: مورچه)
آقای متلک انداز------------------------
آراز روی صندلی کودک دوچرخه آتا نشسته است. من کمی جلوتر حرکت می کنم تا ماشین پشتی سبقت بگیرد. سرجایم که بر می گردم داد می زند:
- «سلام خانوم! خوبی؟»
آقای قدردان-----------------------
کف می زنم برایش و آفرین می گویم.
با لحن جدی جواب می دهد: «فیسی آنا تشویق می کونی!» (فیسی: مرسی!)
پی نوشت گرد1: نخستین بازی نیمه نهایی جام جهانی 2010 برگزار شد. گمان نکنم با اینهه بوق و کرنایی که می دمند و فشفشه و موشکی که هوا می کنند و بزن و بکوبی که در خیابان ها برقرار است امشب خوابمان ببرد. اما بودن میان اینهمه آدم خوشحال و خندان، و بخشی از شادی آرزویشان بودن حس نابی با خود دارد، حتی اگر نقطه تقاطع میان ما پنجره آشپزخانه باشد.
پی نوشت گرد2: فوتبال!
* بجاي چنين دلبر مهربان ------ که زيباسرشت است و شيرين بیان ----- نظامی
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.