* اين آخر هفته رفتيم به مزرعه حيوانات. شبيه يك باغ اهل (!) بود با حيواناتي كه معمولا در مزرعه زندگي مي كنند. چشمگيرترين تفاوتش اما امكان دسترسي حيوانات و آدم ها به هم بود! يعني مي توانستي بزها را نوازش كني و با مرغ ها از نزديك گپ بزني و يا پايت را بگذاري روي تاپاله اسب! خرگوش و خوك و طوطي و جوجه و طاووس و الاغ هم بازارشان روبراه بود. با خودمان طبق عادت اين چندساله كمي نان و تنقلات گوسفندي برده بوديم. بزها محمد را محاصره كردند و تا دانه آخر نان ها را خوردند و در آن گرد و خاكي كه به هوا بلند شده بود كم مانده بود خودش را هم يك لقمه چپ كنند! اين مزرعه كه ايده اوليه آن به نظرم خيلي جالب آمد پذيراي يك عالم بچه بود در سنين مختلف و حتي محلي هم وجود داشت كه كودكان مي توانستند از ماكت بز و گاو شير بدوشند. البته حيوانات از آزار بچه هاي دبستاني در امان نبودند ولي با توجه به حس آرامش و دوستي كه نسبت به انسان در آنها ديدم به نظرم آمد كه خاطره هاي بد ذهنشان معدود است. اين مزرعه بهشت آراز ما شد با علاقه اي كه به حيوانات دارد. فقط آخر كاري از سماجتي كه يكي از بزها براي جويدن كاپشنش از خود نشان مي داد خوشش نيامد و ترجيح داد تا آخر بازديد توي آغوشم بماند. يك زمين بازي براي نوپاها هم همان نزديكي بود كه آراز كلي از همه ميله هاي افقي اش آويزان شد!

* ناگفته پيداست كه آراز ما چقدر عاشق حیوانات است. تک تکشان را به اسم می شناسد. مجسمه پلاستيكي كه از حيوانات دارد از محبوب ترين اسباب بازي هاي اوست. هر روز سر سفره به چند تا از نورچشمی هایش غذا می دهد یا توی لیوان شیر غرقشان می کند! حیواناتش اما همه باهم مهربانند. همدیگر را به هر مناسبتی می بوسند و ناز می کنند. گاهي هم البته پيش مي آيد كه در خدمت كنجكاوي هاي صاحبشان قرار مي گيرند و به اين سو و آن سو پرتاب مي شوند. از دیدن مهارتی که در تشخیص عکس و تصویر و شكل کارتونی شان (حتی در اولین برخورد) از هم دارد فوق العاده مشعوف می شوم. به خصوص از این که فرق اردک و غاز و قو را می داند و اسب آبی را با کرگدن اشتباه نمی کند به خودم می بالم! اعتراف می کنم که تا سالهای دبستان من اینهمه را نمی دانستم.

 

نگویید

بگویید

تلفظ

توضیح

1

فيل

فيل

Fil

 

2

ميمون

مي

May

 

3

ببر

بب

Bab

 

4

ستاره دريايي

د

ِDa

 

5

بعبعي

ب ب

Baba

 

6

ماهي

ما

Ma

 

7

گورخر

گي غا

Gigha

 

8

گاو

گاف - مو مو- كو

Momo- Gaf - Koe

Koe is Dutch

9

خوك

خ...

X…

 

10

جوجه

جوجو

Jojo

 

11

مرغ

قيدا قيدا

Gidagida

 

12

گربه

پيشي

Pishi

 

13

دلفين

د

Do

 

14

كوسه

كوسو

 koosoo

 

15

غاز

گاس

Gas

 

16

اردك

اقيدو - eendjes

Agidoo

 Eendjes is Dutch

17

گوزن

عوض

Avas

 

18

خرس

خس

Xes

 

19

فك

فك

Fok

 

20

اسب

ابس

Abs

 

21

لك لك

كا كا

Ka ka

 

22

عنكبوت

عنكي

Akii

 

23

مگس

ويز ويز

Vis vis

 

24

كانگرو

كاگ

Kago

 

25

نمس هندي

نمس

Nams

 

26

طوطي

طو

Too

 

27

قورباغه

قوووو

Goo

 

28

بز

بس

Bos

 

29

پشه

پش

Pasha

 

30

اسب آبي

ابسا

Absa

 

31

شتر

ش

Sho

 

32

سگ

هاپو

Hapoo

 

33

خروس

قولي قولي

Gooli gooli

 

34

سنجاب

س

Sa

 

35

زرافه

وس

Vas

 

36

شير

شيي

Shie

 

37

قو

گو

Ghoo

 

38

دايناسور

داس

Dass

 

39

قارقا

قاقا

Gaga

 تركي

40

خرچنگ

-

-

به محض شنيدن اين كلمه مثل خرچنگ شروع به حركت به طرفين مي كند و و دست هايش را مثل چنگال هايش را باز و بسته مي كند!

* می شنوم که آراز دارد با کسی صحبت می کند. یواشکی توی اتاقش سرک می کشم. روی صحبتش با مگسی است که روی اسباب بازی اش نشسته است. با صدایی که تحکمی پر از ادب در آن موج می زند برایش سخنرانی می کند و پنجره را نشانش می دهد. هر بار خودش به طرف پنجره می رود تا مگس کاملا خرفهم شود که چه می گوید... در پایان هر جمله پر آب و تاب می گوید: گئد!!! (ترکی: یعنی برو دیگه!)

* مدتی است با پسر کوچولویم جلسه های گفتگو برگزار می کنیم. این طوری که روبروی هم می نشینیم. سر صحبت این طور باز می شود که من می پرسم: "پسرم نظر شما در مورد فلان نکته چیه؟" بعد می نشینیم به بحث: سیاسی، فرهنگی، ادبی، هنری، روزمره! دست هایش را تکان می دهد. کله اش را متناسب با لحنش. کف دست هایش را نشانم می دهد. لحنش حس های مختلفی را منعکس می کند. نا امید، خوشحال، منطقی و عصبانی. متاسف مي شود و نیشخند می زند. گاهی سرش را به طرفین تکان می دهد و مایوس می شود که چرا نمی فهمم! بعد منتظر جواب می ماند. من هم كاملا جدي حرف های خودم را می زنم! آخرش اين اوست كه مجابم می کند! توی جمله هایش دو تا کلمه را حتما می شنوم: اردک و گاو!!!

* چند وقتی است که آراز کوچولوی ما دچار عارضه تلویزیون زدگی شده است... آنهم برنامه های حیات وحش! اصلا اگر کوسه و فیل و عقاب نبیند روزش شب نمی شود. نمی دانم چه سحری در این تصاویر متحرک هست که در آستانه یکسال و نه ماهگی پسرم را به دام انداخته است. هر کاری از دستم ساخته است انجام می دهم که از این پدیده نامیمون دورش کنم. حواسش را پرت می کنم، کنترل تلویزیون را از دم دست دور نگه می دارم و خودم تقریبا هرگز بازش نمی کنم. اما در نهایت هیچ تاثیری بر روی علاقه اش نداشته است. اگر کسی راه حلی می داند مشتاقانه آماده شنیدنش هستم.... 

* درباره پست قبل شايد توضيح كوتاهي لازم باشد. از ديدگاه من نه هر كسي كه بچه اي را به دنيا آورده پدر/مادر است و نه الزاما هركسي كه بچه اي داشت در گروه والدين تحت فشار قرار مي گيرد. كما اينكه من هم اميدوارم بعد از چند سال كه پسرم دوران خردسالي را پشت سر گذاشت زمان بيشتري براي فعاليت هايي كه ذكر كردم داشته باشم.

آنچه که می خواستم بگویم نیازی است که بخشی از جامعه انسانی (یعنی آن بخشی که پدر/مادر بچه های خردسال هستند) به درک و حمایت سایر انسانها دارند. یک مثال: کسی که به هر دلیلی مسئولیت نگهداری از یک کودک را به عهده ندارد زمانی که در یک اتوبوس نشسته است ممکن است از صدای بهانه گیری بچه بغل دستی اش عصبانی شود. ممکن است فکر کند که سکوت و آرامش حق اوست. شاید هم حق داشته باشد. اما چه بخواهد و چه نه بچه ای که کنارش نشسته است آینده ساز است و بخشی از جامعه ای که همان انسان هم در آن خواهد زیست.
هیچ کدام از ما حق نداریم خود را منفک از بخش های دیگر جامعه بدانیم، به این بهانه که در شرایط موجود انسان همسایه مان دخیل نبوده ایم. سرنوشت ما به هم وابسته است. كج خلقي هاي آن كودك همانقدر كه به مادرش مربوط است به همه آدم هايي كه در آن اتوبوس نشسته اند هم ارتباط پيدا مي كند. من به عنوان یک مادر خسته و کلافه دلم می خواهد بغل دستی ام خود را در سرگرم نگه داشتن بچه من سهیم بداند و به جای اخم و تخم کمکم کند که آن چند دقیقه طولانی برای همه مان آرمش بخش شود.

تو کز محنت دیگران بی غمی ---- نشاید که نامت نهند آدمی