گفتمان 19: خسرو شیرین من*
من - آراز جون لباسهاتو بپوش می خواهیم بریم دندون پزشک.
آراز - مامان می تونم این دمبل ها رو هم ببرم به دمبل پزشک نشون بدم؟
دارد با آهنگ آخرین غزل مولوی (اینجا) همخوانی می کند. من هم یواشکی می شنوم
آهنگ می گوید - رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن
آراز (آهنگین بخوانید) می خواند - برو دیگه ولم کن بابا!
در راستای این تصور که مادر همه جواب ها را دارد، نصفه شب از خواب بیدار شده و می پرسد:
آنا من چرا از خواب بیدار شدم؟
دارم به آقای پدر ابراز ارادت و محبت کلامی می کنم. بدو بدو می آید که:
- مامان جون من هم بابا هستم!
- مامان جون می دونستی آرزوم اینه که سبیل دربیارم رانندگی کنم!
من -امروز نمیریم مدرسه، امروز میریم ورزش کنیم.
آراز - آخ جون، نرمش، ورزش، سمالتی**!!!!
یک قاشق از غذایش را آورده است و به من نشان می دهد:
- آنا، من اینو نمی خورم!
- چرا پسرم؟
- چون این غذا نیست، قورباغه است!!
نگاه می کنم. توی قاشقش فقط برنج است.
- مامان جان این که فقط برنجه؟
می خورد و با قیافه جدی مکث می کند و نگران شروع می کند به درجا پریدن...
- مگه صدبار نگفتم قورباغه است؟ حالا که خوردمش داره می پره. حالا چیکار کنم؟ چجوری بیاد بیرون؟؟!!!
- مامان امروز دوچرخه نداریم با پیاده می ریم؟
من - پسرم زنبور رو اذیت نکنی ها.
آراز - نه می خوام نازش کنم. اگه اذیتش کنم kaput *** بشه، دیگه بچه هاش تو خونه شون مامان ندارن؟
من - آفرین پسرم؛ دقیقا همین طوره که می گی.
آراز - آهان... برا همین بود... عیب نداره غصه نخور، اون وقت اگه مامان بابا نداشته باشن میرن ایران، اونجا مامان بزرگ دارن!!
* باز برآمد زکوه خسرو شیرین من -- باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من ---- دیوان شمس - مولانا
** سمالتی: سلامتی
*** kaput: خراب شده، از بین رفته در زبان داچ. در فرهنگ آرازی یعنی انچه که مرده.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.