ریاضی پنهان در آبله مرغان
من که خیلی زود از شمردن و آمارگیری آنها دست کشیدم. جوش ها را می گویم. آنقدر تعدادشان زیاد بود و محل ظهورشان غیرقابل پیش بینی که این قرتی بازی های مادرانه را گذاشتم کنار. این چند روزه حالم خوش نبود. من اعتراف می کنم که نتوانستم تجربه آبله مرغان پسرم را خوب مدیریت کنم. نتوانستم از دیدن غمش غمگین نباشم. همین به زور اگر وحشتم را پنهان می کردم از اینکه پشت هر تار موی سرش یکی از آن مردابهای میکروبی پنهان بود، و درون دهان و گوشهای نازنینش.... می گذاشتم اشک هایم پشت اتاق های دربسته بچکد.... حتی بدخلق هم نبود که از دستش کلافه شوم. خسته بود و ارام و بی نهایت غمگین. اشکهای از سر دردش که در میامد دو قطره اش سر می خورد و لای چین درگیر گردن نازنینش گم می شد، بغض می کرد. دلم کباب می شد.... از تنهایی مطلقی که داشتم و پژواکش در آن سکوت، هزار بار می شکست و تازه می شد سخت بی تاب و رنجیده بودم. به خود می پیچیدم. خدایا آیا تنهایی ام را می بینی و چنین آزمونی برایم می فرستی؟ خدایا آیا می دانی؟ خدایا آیا حس می کنی؟ یکی از چشمانش که درگیر شد، شال و کلاه کردیم برای بیمارستان. دارویی را که داده بودند به هیچ عنوان نپذیرفت. با همه توانایی اش، با چنگ و دندان با آن حال خسته و نزار جنگید تا نتوانیم چشمش را باز کنیم. زار می زد. بعد از مشورت با دکتر راه حل دارویی را کنار گذاشتیم. هنوز هم قرمزی چشمش باقی است. بیشتر آن دانه های پوستی اما حالا قهوه ای شده اند. ویروس ها بار و بندیل بسته اند برای سرپناهی دیگر و زاد و ولدی دیگر.... آبله مرغان بیماری سختی نیست. صبر می خواهد و حمام آب ولرم و کنار آمدن با بچه بیمار و خود را نباختن. حالا دیگر می دانم. نمی دانستم. حالا یک تجربه دیگر را چیده و انداخته ام در کوله بار دانسته هایم. یک هفته دیگر از زندگی ام را پشت سر گذاشته ام. یک ذره بیشتر پسرم را شناخته ام. یک کمک دیگر اعتماد به نفس پیدا کرده ام به توانایی هایم و یک قدم دیگر نزدیک شده ام به شناخت خدایم.
سخت که بود. اما غیرممکن نبود.
پی نوشت: آبله مرغان یک حسن خیلی بامزه برای ما داشت. من نشمردم اما آراز شمرد. اعداد و فلسفه شان را شناخت. هر روز سرشماری هایش را اعلام می کند: «دو تا دوش.... سه تا این بر.... یکی اون بر!» حالا دیگر اعداد جزوی از زندگی اش شده اند. همه چیز را می شمارد: رشته های توی سوپ، نخودفرنگی ها، گوش هایش را توی آینه... درخواست می کند که سه تا برایش اسباب بازی بخرم... دو تا آلو را یکجا بخورد.... البته تا چهار بیشتر را نمی شمارد (با اینکه به اسم می داند).... همین را هم مدیون آبله مرغان هستم!!! اگر جوش هایتان زیاد نباشد که نمی شماریدش.... نه؟
دیگر نوشت: پدربزرگ طاها کوچولو رفت. غم دل کوچکش را کاش می شد درمانی باشیم.
+ نوشته شده در جمعه ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:48 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.