چهار و دیگر هیچ (2) : زبان دوم
امروز من فکر می کنم زبان در کودکی نقشی دارد که از مرزهای منجمد یک دانستنی، یا آموزه به درد بخور فراتر می رود. زبان دوم یا چندم به خصوص برای کودکی که از بن و ریشه و خاک از سویی و اقوام و فرهنگ و سنت هایش از سوی دیگر جدا افتاده است، ابزار مهمی است که او را در خودشناسی و تعریف من جدید در فضایی جدید کمک می کند. کودک باید در محیطی متفاوت از پدر و مادر رشد کند و با فرهنگی دیگرگون همفاز شود. تفاوت شگرف خانواده با محیط جامعه و شاخ و برگ حاصل از این تفاوت ها بار سترگی است بر دوش یک خردسال. معتقدم که در این میان زبان نخستین - یا شاید تا مدت ها - تنها ابزار پی ریزی و تثبیت «من»1 است. نمی دانم اگر دو سال قبل هم تجربه امروز را داشتم برای آموزش زبان سوم سرمایه گذاری معنوی می کردم یا خیر.
پسر من، همچون بیشتر کودکان ایرانی، موجودی است سرشار از سودای رابطه های عاطفی و تک تک انسان های دنیا را از صمیم قلب دوست دارد. از نخستین روزی که پا به زندگی ام گذاشته، به ندرت دیده ام که از کسی (هرچقدر غریبه و ناشناس) بترسد و خورشید مهربانی و لطف ناب لبخندش را از مردمان دریغ دارد. چنین موجود نازنینی، در دنیایی که ساکنان آن به زبان دیگری سخن می گویند، ناهمواری های نامنتظری را تحمل کرده است.
قلبی که آتشفشانی از گدازه های عشق باشد و زبانی که به لفظ دیگران نچرخد ترکیب خطرناکی است. نتیجه آن شاید کودکی باشد که با همه شایستگی اش نتواند جایگاهی مناسب اشتیاقش در جمع دوستان بیابد، پایان این داستان جز سرخوردگی، ناامیدی و استرس مدام چه می تواند باشد؟ کودکی که از رفتن به مهدکودک ابا خواهد کرد، یا به خوب بودن خودش شک خواهد آورد: فکر می کند که مشکلی در کار است که دیگران دوستش ندارند و نمی خواهندش یا وگرنه چرا باید محبت های بی دریغش بی جواب بماند. کودکی که وقتی عصرها به منزل بر می گردد مدام نمایشنامه ای را بازی می کند که در آن ماشین قرمز دوست ندارد با ماشین زرد بازی کند و خدا می داند که انگشتان کوچک غمزده کودک روی ماشین زرد چه آهنگ غمی بر چنگ دل مادر کوک می کند! کودکی که سعی می کند ماشین قرمز به خاطر همه آن عدم پذیرش غیرمنصفانه ای که به ماشین زرد تحمیل کرده است پرتاب کند به کناری...
آن روزهای دردناک و سخت، امروز که روز نوشتن این پست وبلاگ آینده است طی شده اند. ما این روزها پسری در خانه داریم که برای رفتن به مهد کودک و بازی با دوستانش حقیقتا لحظه شماری می کند. به من گفته شده است که کاین و آراز دوقلوهای به هم چسبیده مهد هستند و گاهی با سخاوت اجازه می دهند که «برام» و «ایلان» هم با آنها بازی کنند! خوشحالم از این که پسرم نخستین یار مهدی اش را خود با شاخصه های هدفمند انسانی اش انتخاب کرده است و روزهایی که از مهدکودک برمی گردد به شیرینی برایمان تعریف می کند که چطور دست در دست دوست دنبال کلاغ ها کرده اند یا با مگس دوست شده اند. اشک شوق چشم هایم را پر می کند وقتی از پشت پنجره آراز و دوستانش را تماشا می کنم که با صفای خردسالی بازی های کودکانه بامزه اختراع می کنند و خنده های شادشان تا آبی آسمان بر می جهد. این روزها ماشین های آراز در صلح و صفا برای هم بوق می زنند و شادمانه تنگ هم پارک می کنند تا جا برای دیگران هم باشد.
این توفیق عاطفی در محیط ناهمزبان مشخصا بی ارتباط نیست با جمله های رضایت بخشی که در آخرین روز از کودکستان مونته سوری و پیش از آغاز تعطیلات تابستانی درباره پیشرفت قابل توجه و تحسین برانگیز زبانی آراز از معلمانش شنیدم. به من گفته شد که در یکی دو ماه گذشته آراز گام های محکمی در زبان داچ رو به جلو برداشته است و تعداد کلمه هایی که می تواند در جمله هایش به کار ببرد از حد شمارش فراتر رفته است. هرروز حرفهای تازه ای می زند طوری که گاهی لازم می شود به لغت نامه مراجعه کنم، و چند وقتی می شود که پسرک روند معکوسی در زبان پیش گرفته است یعنی به جای استفاده از کلمه های فارسی در جمله های داچ؛ واژه های داچ را به خانه و صحبتهایمان می آورد به خصوص زمانی که از تجربه های اجتماعی خارج از خانه اش بحث می کند. این نشان می دهد که چطور زبان محیط توانسته است خود را تا حد زبان مادری آراز بالا بکشد و خود را در ادبیات شفاهی او جایگزین کند. جمله هایی مثل این را اگر پشت در خانه ما فالگوش بایستید زیاد می شنوید:
- «مامان من مس2 دوست دارم. میشه اونو بدی؟»
- «یعنی اگه فوتبالن3 کنیم و اسلاپن4 کنیم، بعدش عمو میاد پیشمون؟»
- «این ببعی من کوش نو5؟»
پیش از مادر شدن فکر می کردم روزی که جگر گوشه ای کاپ المپیکی را بالای سر می برد یا کاشف دارویی نایاب می شود، بهترین لحظه های زندگی والدینش را رقم می زند. شاید هم بزند، اما مطمئنا این شادی بی نظیر که مهمان دلم شده است هیچ کم ندارد از شادی هایی که ابعاد اجتماعی بزرگتری دارند. من بی نهایت خوشحالم که عاقبت دل مهربان پسرکم سد زبان را پشت سر گذاشته و اکنون او را به سوی آینده روشن عاطفی اش رهنمون است، گیریم از راهی چنین پر نشیب و فراز.
1 ego من: یکی از بخش های شخصیتی انسان از دیدگاه فروید که پس از تولد و در ارتباط منطقی فرد با واقعیت جهان شکل می گیرد و در بزرگسالی همچو رابطی میان خود ایده آل (سوپر اگو، وجدان) و نفس (نهاد، ای دی) عمل می کند.
2 Het mes: چاقو
3 voetballen: فوتبال بازی کردن
4 slapen: خوابیدن
5 nu: حالا، اکنون
پ.ن: کاربرد واژه های یک زبان در زبان دیگر در کودکان دو و چندزبانه یک لغزش زبانی عادی است و با روش های ساده ای قابل حل است که جای بحث آن در این پست و وبلاگ نیست.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.