وقتی اشتباه می کنی و می گویی: «عیف (!) نداره مامان جون، غصه نخور، درست میشه»

وقتی ما حواسمان نیست بگوییم عافیت باشد، و خودت تذکر می دهی: «من عبسه* کردم ها!»

وقتی سر صبحانه یادت می افتد که یکی از اون چیزهایی که باید می آوردی سر سفره از قلم افتاده و با دو دستت می زنی روی صورتت که : «وای! خاک عالم! گردو یادمون رفت!»

وقتی همه روز و شب عروسک مورد علاقه ات (ببعی) را می خوابانی پشت موتورت و موتورت را پارک می کنی وسط خانه، و وقتی ما حرفی می زنیم که به مذاقت خوش نمی آید می گویی : «هیس! دیگه هیچ چی نگو، مگه نمی بینی ببعی خوابیده!»

وقتی که گاهی وقت ها منطق کلامی ما توی چهارساله را راضی می کند و با لحن کشدار می گویی: «باشه مامان جون، دیگه این کارو نمی کنم!»

وقتی گاهی وقتها می گویی: «حالا با من دوستی؟»

وقتی با بغض توی گلویت برای دیگران تعریف می کنی: «من خیلی ناراحتم، برای همین دیگه، برا اینکه بابا (یا مامان) اجازه نمیده، حالا دلم پر غصه است!»

وقتی چیزی می خواهی و به جای گریه و لجبازی بی اغراق هزار بار حرف خودت را تکرار می کنی: «من اینو می خوام»، «دیگه هیچ چی نمی خوام، چیز دیگه نمی خوام»، «مگه خودت نگفتی از اینها می دی؟»، «اگه منو دوس داری باید بدی دیگه!»، «من فردا اینو نمی خوام، من امروز می خوام!» و...

وقتی موقع خداحافظی جلوی مهد با چشمهای گریزان از چشمهایم می گویی: «من دوست ندارم برم مهد، برا همین دیگه، برا اینکه آخه شما میری، دور میشی، دیگه صدای منو نمی شنوی، من می گم آنا من شما رو دوست دارم، اما شما دیگه نیستی.»

وقتی صحنه ای از فیلم یا کارتون را مناسب خودت احساس نمی کنی: «من اینو دوست ندارم، آقا می خواد خانوم رو بزنه»، یا «من نمی خوام اینو نگاه کنم، آخه موشه باباش میره غصه می خوره».

وقتی بعد از کنار آمدن با حسهایت می گویی: «آنا، ببین من دیگه خوشحالم، دارم می خندم، شما هم خوشحال باش! خوشحال باش دیگه!»

وقتی می گویم: «پسرم این کار رو که کردی خیلی از دستت ناراحت شدم» می گویی: «اهم، می فهمم، خیلی سخته!!»

وقتی بی حوصله هستی و می گویی: «فهمیدم دیگه!» 

....

آن وقت ته دلم را قند و غنج می روبد، معبود کوچولوی من.


* عبسه: عطسه