برآ ای آفتاب، ای توشه امید!

برآ، ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه ای، من تشنه ای بی تاب

برآ، سر ریزکن تا جان شود سیراب

***

چو پا در کام مرگی تند خو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمن پرخاشجو دارم،

به موج روشنایی شستشو خواهم،

ز گلبرگ تو، ای زرینه گل: من رنگ و بو خواهم

***

شما ای قله های سرکش خاموش،

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید،

که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

که سیمین پایه های روز زریزا به روی شانه می کوبید

که ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید

 ***

غرور و سربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

غرورم را نگه دارید،

بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

***

پیش می آیم،

دل و جان را به زیورهای انسانی می آرایم

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند.

***

راه جویانی که می جستند، آرش را بروی قله ها، پی گیر،

باز گردیدند.

بی نشان از پیکر آرش،

با کمان و ترکشی بی تیر.

آری، آری جان خود در تیر کرد آرش.

کارها صدها صدهزاران شمشیر کرد آرش...

 سیا*وش ک*سرایی

زندگیت، تولدت، بیماریت حتی هجرتت را که از نو می خوانم، تو را مبارز نستوهی می یابم که نهراسید، که خواست که رفت، که شد. زندگی ات قصه ای است پرخم اما بی خدشه، که هرشب و روز به گوش دردهای خود واگویه می کنم. این همان ارثیه ارزشمندی است که برایم واگذشتی پدر. هرکجا که هستی عزیز دلاورم، شاد باش. پروازت به سوی قله های جاودانگی مستدام.