دندانی که افتاد
این سومین دندان بود، اما دو تای پایینی موجودات کنجکاو و عجولی بودند و قبل از افتادن شیری ها آمده بودند و سنگین و رنگین جلوس کرده بودند سرجایشان. بنابراین وقتی شیری ها رفتند و زیر بالش و از آنجا تبدیل شدند به هدیه فرشته دندانی، آب از آب تکان نخورد. حالا ما عادت نداریم به دیدن این جای خالی دوست داشتنی و سین های نوک زبانی.
این درست که از چند ماه قبل و با بزرگ شدن فکش دندان ها از هم فاصله گرفته و نظم و زیبایی شان را از دست داده بودند. اما این نشانه آشکار از شکوفندگی دانه کوچولوی زندگی ام مثل هر سقلمه دیگری همزمان که شادم کرد، به فکر واداشتم. او هیچ نمی داند که این دندانی که امروز توی قوطی آبی است، وقت شکافتن لثه چنان بی تابش کرد که قلب ما را هم درید... * نمی داند که این دندان فقط تکانکی است رو به جلو از عقربه ثانیه شمار زندگی و اگر برای او مژده فردا و طلایه جوانی است این منم که در سراشیبی ناگزیرش این موهای سپید را در بناگوش می پرورم...
* «... دندان انديس دو هم كه در همسايگي دندان نخستين بالاخره رخ از نقاب بركشيد و به لبخندهاي پسركمان حلاوتي خرگوشي! داد. اما از آن يك هفته اي كه در گير و دار در آوردنش بوديم و بي تابي هاي آراز و فريادهاي بي دليل و حرص خوردنهاي عجيب و جاي گازهايش روي سر و صورتمان اصلا نپرس كه فراموش شدنش بهتر است. .. » نوشته شده به تاریخ یکشنبه چهارده مهر 87
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.