یافت می نشود، جسته ایم ما؟ (2)
مدرسه 7:
به جلسه آشنایی اولیا و مربیان دعوت شده ام. دانشم از زبان این مردم مثل ساقه نازک گیاهی به سوی آفتاب سر بر می کشد و دستم را می گیرد تا بتوانم بفهمم که آقای مدیر چه می گوید. برایمان چای و شیرینی می آورند که رسم ساده چنین جلسه هایی است. سمت چپم زنی با کودک شش ماهه اش نشسته تا با زبان بی زبانی به من بفهماند که برای ثبت نام بچه ام چقدر دیر آمده ام، حتی اگر دلیل دیرآمدنم اسباب کشی ام از کیلومترها دورتر باشد. مدرسه بزرگ است -هفت کلاس اول دارد که قرار است هشت تا شود- و سه طبقه که رهگذر به زور از پله هایش رد می شود. معلم های خوب؟ قول می دهد. سیستم آموزشی فلان روانشناس آلمانی؟ قسم و آیه می آید. معدل خوب دانش آموزان؟ این که حتمی است! وقتی می گوید که حتی آموزش زبان اسپانیایی جزو دروس پایه خواهد بود، لبخند گذرایی بر لب تک تکشان می شکفد. نمی دانم چرا کسی نمی پرسد که چطور پانصد دانش آموز می توانند در حیاط چهل متری اش گرگم به هوا بازی کنند؟ پس «فضا» چه؟
مدرسه 8:
این جا نزدیک خانه است، خیلی نزدیک. کتابخانه اش اما دو قفسه کتاب است که کتاب هایش از بوی کهنگی و زردآب می دهند. حیاط مدرسه فضای چهارگوش کسل کننده ای است با نرده های رنگ و رو رفته. گوشه گوشه سقف هایش را تار عنکبوت تزیین کرده است. مدیر، فرم ها را دستم می دهد که دست کم هفتاد صفحه ای می شوند: رویهم. تاکید می کند که هیچ امکاناتی اضافه بر آنچه دولت ارائه داده است وجود ندارد، چون پولی برای آن نیست و و الدین همینقدر باید خوشحال باشند که کل سازه برپاست! خوب خدا را شکر، اما من دلم کمی تازگی می خواهد، جایی که هوای خنک فکر جریان داشته باشد.
مدرسه 9:
این یکی را از دور می بینیم. دور حیاط چرخ می زنم و از منشی تقاضای گفتگوی تلفنی می کنم، چون ایشان برای ملاقات حضوری وقت ندارند. مدیر سرما خورده اش پشت تلفن فین فین می کند. مشکل من را درک می کند ولی مساله این است که مدرسه شان بهترین مدرسه دنیا است، و همه بچه های دنیا بزرگترین آرزویی که دارند همین است که فقط و فقط توی همین مدرسه کذایی درس بخوانند و همه پدر مادر ها برای ورود نورچشمانشان به این مدرسه در زاری و فعان هستند. یک جورهایی به این نتیجه می رسم که بزرگترین لطفی که در حق بچه خودم و این مدرسه می توانم انجام دهم این است که تعداد زاری کنندگان و حاجتمندان مدرسه بکاهم و شر خودم را بکنم!
مدرسه 10:
بازهم یک مدرسه مونته سوری دیگر. بعد از ساعت مدرسه آمده ام و صندلی های پا در هوا خودشان را از میزهای خالی آویزان کرده اند. روی جارختی ها، عکس بچه های خندان میخکوب شده است. حیاط خلوتش را اما علف های هرز تسخیر کرده اند. دو صندلی راحتی کتابخانه چنان پر از گرد و خاکند که محض رد شدن از کنارشان دماغم به هوس عطسه می افتد. دستشویی ها بو می دهند و گله گله خاک آشغال ربز در راهروها روانند. مانده ام که آیا کسی این جا به فکر سلامتی کودکان هست؟
مدرسه ان ام:
مدرسه «ب» همان مدرسه ای است که پسرک سه ماه مهمانش بود. مدیری داشت که خوش فکر و مودب و همراه بود و حیاط پهناوری که می شد در آن گرگم به هوا بازی کرد. در همسایگی حیاطش یک مزرعه پرورش اسب داشت که باد بر اندام علفهایش می پیچید. معلمی داشت بهتر از برگ درخت، آگاه به مسوولیت خطیر، صبور و بسیار علاقمند به شغلش. کودکستانی* که آراز کوچکم هرروز از من می پرسید که آیا اجازه دارد بعد از مدرسه مهمانشان شود و معدود روزهایی که جوابم مثبت بود پاداشم آغوش کوچکش بود و بوسه ای از که سرحقشناسی حواله ام می کرد و صدای نازکش که می گفت: «مرسی مامان جون مهربون که اجازه می دی»: کودکستان دوست داشتنی «ستاره»...
این مدرسه اما در دراز مدت کاستی هایی داشت که توصیفش از حوصله بیرون است. گل سرسبدش آموزش زبان انگلیسی با آموزگار غیر انگلیسی زبان است و معلم دوم** که عاقبت نتوانست اعتماد پسرک (و در نتیجه اعتماد مرا) جلب کند.
آراز من برای سومین بار در طی هفت ماه گذشته باید محیط آموزشی جدیدی را تجربه کند. مدرسه ای که نه خصوصی است و نه آموزش زبان انگلیسی برای کودکان دارد، فقط قلبم می گوید که می توانم که کوچولویم را با خیالی آسوده به دست هایشان بسپارم.
برای پسرک و این روزهایش سخت نگرانم. گمان نمی کنم برای هیچ بزرگسالی هم تجربه ای این چنینی آسان باشد... برای آرازم که دوستهایش برایش از آب و غذا مقدمند این البته سخت تر هم خواهد بود. تازه همین هفته بود که با چهره درخشانش برایم مژده آورده بود که «ساویولا» گفته است که برای مهمانی تولدش او را دعوت خواهد کرد و «یسه» توی گوشش خوانده است که آراز صمیمی ترین دوستش است.... قلبم از سنگینی آنچه بر او خواهد گذشت به تلخی می زند... پسرک ببخش اگر بی تجربگی هایم را بار شانه هایت کرده ام....
* Naschoolopvang مرکز نگهداری کودکان در خارج از ساعات رسمی مدرسه: من اینجا کودکستان نامیدمش!
** رسم است که معلم ها سراسر هفته را تدریس نمی کنند و معمولا دو روز از هفته کلاس درس توسط معلم دیگری اداره می شود که من معلم دوم می خوانمش.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.