امروز باران بارید. یکریز، تند و درشت دانه. زیر آن ریزش مدام، یک مادر مستاصل بود و پسرکی که بی لباس گرم رفته بود مدرسه و هردوشان در مسیر پایان ناپذیر برگشتنشان به طرف خانه، خیس آب آسمان شده بودند. 

امروز، هیچ کس در آن مسیر پر آب نبود. در خیابان، تنها و بی چتر و بی یاور، دل مادر نخست از تصور پاهای لرزان پسرک می لندید، ماشین ها در گذر بی اعتنایشان حجم سنگین آب آسفالت را می دریدند. 

اما دری از جنس شعور باز شد، دری که لابد پیشتر هم باز بود اما دیدنش پشت آن ابرهای نمدار و سنگین همیشه کار مشکلی است، به خصوص وقتی که ابرهای تیره سینه ها را هم گرفته باشد*. آنجا کسی بود که باران فقط دست های نوازشگرش بودند. مادر و پسر قامت الهی او را شناور بر آفتاب قلبشان دیدند.

امروز پسری و مادری زیر باران تند آواز خواندند و پاکوبیدند. از روی چاله های گل-آبی پریدند و اجازه دادند که باران صورت هاشان را قلقلک دهد. امروز مادر و پسری با انگشتهای سر از سرما، سرمای نیم ساعت راه رفتن زیر باران یخی، از یک ناچاری سرد، یک عصر سعید، یک ساعت خوشی ناب ساختند. در این شهر سرمازده آنها، از نداشته هایشان، از هیچ، یک خاطره به یادماندنی آفریدند. حالا که پسر، خیس و خس و خسته خوابیده، مادر فکر می کند که روز کم چترش هیچ روز بدی نبوده است. 

***

یکی از شخصیت های انیمیشن Ice age 4 از شخصیت کارتونی دیگر می پرسد: «تو چرا حتی در بدترین شرایط که مایه ترس و ناراحتی دیگران می شود خوشحالی؟» آن موجود در جواب می گوید: «دلیلش این است که من خیلی خیلی خیلی احمقم!». 

کاش درس های بهتری به بچه هامان می دادیم. کاش شمشیر دلشان را به آتش دیگری می آختیم. دلم می خواهد بیدارش کنم و به او بگویم، این که آدم بتواند در منظره زمستانی یک درخت به برف نشسته، شکوه شکوفه را به خنده بنشیند، این که آدم بتواند در ناشادی های انبوهش شور زندگی را باز پیدا کند، این که کسی در دقیقه های گریه دارش جسارت لبخند، جرات لذت بردن را داشته باشد حماقت نیست، این عین «شجاعت» است.

* هوا بد است تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره های گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود...

به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزی به مرده نیست، زنده باش! 

هوشنگ ابتهاج