قلب قندیلی
تابستان بی نهایت سردی داشتیم که از بی خورشیدی، به پاییز رو به افولی می مانست. وقتی تمام شد زمستان ملایم پربارانی آمد و دلمان را خوش کرد... دو هفته ای می شود که ننه سرما از خواب خرگوشی اش بیدار شده است اما... هوا به قدر اعداد دورقمی منفی است. حساب کرده ام ده دقیقه بیشتر اگر توی خیابان راه بروی و کمتر از سه جفت جوراب داشته باشی، نیم ساعت بیشتر طول می کشد که باز هم پاهایت را بخشی از وجودت بدانی. با خودم فکر می کنم که اگر راست باشد که دویست و اندی از سرما مرده اند، چرا این سرما اثر نمی کند روی موجودات ریزی که دو سه ماهی می شود در ریه های من و آراز زندگی می کنند و به سرفه می اندازندمان...
امروز هم سرد بود. قلبم هم قندیل بست وقتی دکتر برای پسرکم کفش طبی تجویز کرد. نمی دانستم خوشحال باشم که عاقبت توانستم این سیستم درمانی ناکارمد را متقاعد کنم برای گرفتن کفش ها بعد این همه سال کش و قوس، یا اینکه گلوله گلوله اشک بریزم برای همه آن سالهایی که باید این کفش ها را تحمل کند... هیچکدام. شکر کردم که دکتر اول آیه جراحی خوانده و بعد خودش همین راه حل ساده تر را پیش کشیده است... شاید می خواست کمی یخ دلم را آب کند وقتی گفت: «شما پسر فوق العاده ای دارین خانوم... »
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 19:51 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.