سلام!

یک ماه دیگر رسید و این دیگر واپسین است... مامان جان من هم به زودی مادر می شوم!

هفته سی و ششم از زندگی قبل از تولد پسرم همزمان با ماه نه از بارداریم شروع شده است. اگرچه گذر زمان کند و بطئی است اما به نوعی مضطربم! دوست دارم همه چیز به خوبی پیش برود و واقعا آرزویم این است که بتوانم فرزند سالمی به دنیا بیاورم. ورزشهای روزمره همچنان ادامه دارد و شاید به همین دلیل است که هنوز هم با وجود سنگینی و خستگی گاه و بیگاه، به نوعی فعال هستم و چابک. 

روز پنجشنبه با لیزا برای شرکت در یک کلاس زایمان قرار قبلی داریم. همه چیز در مورد نحوه تنفس، آمادگی های قبلی و نوع کمکهایی که پدر می تواند انجام دهد بازگو می شود. از اینکه قرار است بابا محمد مهربان را در تمام لحظات تولد آراز در کنارم داشته باشم خوشحالم. چه کمکی موثرتر از این؟ فقط کافیست انگشتان بلندش را بگیرم تا دیگر هیچ دردی نتواند بر من غلبه کند. تولد طبیعی هم داستانی دارد برای خودش. به این ترتیب هیچ چیز را نمی توان پیش بینی کرد و همه چیز مثل یک ماجراجویی پر هیجان به نظر می رسد! علاوه بر آن به نوعی پسرم اولین تصمیم مهم زندگیش را می گیرد (چون او باید برای آمدن مصمم باشد و اوست که ظهور اولین نشانه ها را فرمان می دهد). در واقع قهرمان داستان پردردمان او خواهد بود: خوب ببینیم چه تاجی به سرمان می زند این نوه شیطانت مامان! همان پسر کوچولویی که ۸ ماه قبل از میان فرشته های بهشتی انتخابش کردی...  

این هفته در حالی گذشت که تمام لحظاتی که در دانشگاه و آزمایشگاه مشغول کار روی تز یا صرف فعل های عجیب و غریب این زبان تازه در زمانهای مختلف و یا درگیر مطالعه مستمر نبودم، در حال شستشو، تا زدن، اتو کردن لباسهای آراز، آماده کردن ساک بیمارستان و تغییر دکوراسیون خانه نقلی مان بودم! با اضافه شدن هر سرهمی ملوس به قفسه لباسهای آرازم یا هر شلوارک آبچکان و آویزان به بند رخت، انگار یک گره از آشفتگی های ذهنی ام باز می شد: و حالا انگار بار بزرگی را از دوش قلبم برداشته باشند.

چندی قبل دوباره خواب تو عزیزم را دیدم و خواب پسرکم را. جلوی در خانه شیشه ای ات که در یک باغ سرسبز قرار داشت، بازی می کرد. خواستم در آغوشم بگیرمش. هنوز هم گیسوان کمی بلند تابدار، پلکهای برگشته روشن، چشمهای نیمه باز فندقی و لپهای کرکدار و هلو وار لطیفش را چنان به یاد می آورم انگار که واقعا بوسیده باشمش. دلم در تب و تاب است که ببینم چطور انسانی است این پسرکم که ماههاست لحظه های تنهایی و خلوت مرا با سقلمه و سکسکه و مشت و لگد پر گرده است!   

با پسرم: ماه من. امروز صبح یخزده زمستانی ام را با خبری تصویری شروع کردم که دوستی با یک لینک برایم فرستاده بود. برف در ایران! پسرم! وقتی که غریبی یا تنها، وقتی که دلت پر می زند برای آنها که دوستشان داری، وقتی که آگاه می شوی که نوستالژیا گریببانت را گرفته است، فقط باید وانمود کنی که نمی دانی قضیه از چه قرار است. باید فراموش کنی و اشکهایت را قورت بدهی. باید بچسبی به آنچه که غربت به تو داده است و تو در خانه خودت نداشتی و نمی توانستی داشته باشی. اما در یک لحظه خاص انگار انباری احساسم در یک چشم به هم زدن مثل کمد آقای ووپی روی سرم ریخت. یادم رفت که باید فراموش کنم! و چنان دلتنگ شدم که اگر می توانستم تا خود ایران را پرواز می کردم. 

برگشتم به آنچه که روزگاری داشتم! به صبحهای پر برف و درخشش ستیغ آفتاب روی سپیدی زمین، کوهنوردی در پیچ و خم یخزده کوه خاموش (نکند زوزه گرگها را از خاطر برده ام؟) با دستهای یخزده بی حس و گونه های کرخت از شلاق باد سوزان، صبح روز تعطیل و دلخوشی سنگک و پنیر و گردو در اتاق نیمه سرد، آش داغ آبکی روی اجاق گاز و کتابی هنوز به نیمه نرسیده با پایانی نوید دهنده در اتاق نیمه تاریک، راهپیمایی در شبی طوفانی، قرچ قورچ برفهای بکر زیر پوتین های نیمه خیس  و صدای گرم محمد که آوازی قدیمی را زمزمه می کند و با هر نفسش، کومه ای از دانه برفهای بخار شده که زیر نور تیر چراغ برق به چشم می زند، شانه های برف نشسته و شادی از اینکه سقفی هست تا زیرش پناهی بجویی...

پسرم، دلتنگ همه آن خوشی های ساده ام! و بیشترک دلتنگ از اینکه تو هیچ از اینهمه نمی دانی. من ژنهایم را به تو می دهم و اسمی را که برای تو یاد آور سرزمین توست، اما آیا هیچ از آن روزهای دلنشین و خاطره های خوب هم به تو داده ام؟ وطن جایی است که انسانها در آن ریشه دارند و متعلق به آن هستند. وطن یعنی خانه، ختی اگر از آن دور باشی. وطن یعنی مادر حتی اگر در آغوش پر مهرش نباشی. وطن یعنی همه آن چیزهایی که متعلق به توست و همه آن مردمی که با تو و از همان خاک سرشته شده اند. تو شکوفه زمستانی من! در غربت گل داده ای ولی نکند میهنت را فراموش کنی. تو از خاک دگری... باشد که یکروز من و پدرت در کنار تو به آن روزهای ساده و آرام جان دوباره دهیم و وطن را به راهی جز کلمات برایت معنی کنیم...