مادر مهربانم!

دیشب اولین برف زمستانی بارید. دانه هایش فقط بر روی پلکها می نشست ولی سوز سردش تا انتهای حنجره می رسید. شاید هم بارانی بود یخزده... با همه دلتنگی كه پاییز سرخ و زرد اين كشور برای من به ارمغان آورده ولی شعله کوچکی در دودردستهای ذهنم سوسو می زند. پسرم برایم یک امید، یک تصور دلنشین و یک روزشمار معکوس شده است. مثل همه چیزهای دنیا حس من هم نسبت به او تشکیل شده از همه آنچه خوب است و همه آنچه بد! گاه خستگی، دلزدگی و ناتوانی جسمی در قبال کارهایی که پيش از اين انجام دادنشان برايم ساده بود و گاه اشتياق براي ديدنش، بوسيدنش و دوستي با او! از سويي ترس و ابهام و اشكهاي گاه و بيگاهم كه از سر تنهايي عظيمي كه از آن در رنجم و از سوي ديگر شادي از گذراندن اين ماهها با موفقيت و سربلندي با همه مشكلات ريز و درشت و گرفتن پاداشي ارزشمند: لگدهاي جانانه آراز! آخ مامان جان چه امتحان سختي را از سر مي گذرانم! از خدايت كه سرشار از همه خوبيهاي وجود توست برايم نمره قبولي بخواه! گاه تا كوچكترين حجم سلولي ام از سنگيني باري كه بر روي دوشم گذاشته اند مي لرزد: مسئوليت انسان ديگري را به دوش كشيدن! واي بر من!

شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل        كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها؟

عزيزم روزهاي سرد و بي بركت زمستاني اين سرزمين قلاب شده به قطب نمي گذرد مگر با گرمي كه در جمع دوستانه دانشجويان حاضر وجود دارد. همچون قرار ملاقاتي كه كمتر كسي از آن سرباز مي زند، گاه به دعوتي لبيك گفته مي شود و ايراني هاي مقيم يك جا جمع مي شوند؛ بي هيچ ادعايي. نمي دانم اين جمع انساني را چطور برايت توصيف كنم. آخر پيش از اين چنين تجربه اي نداشتم... از اين كه اين دانشجويان با كنارگذاشتن توقعاتشان كنار هم مي نشينند و لبخندها و دلگرمي هايشان را كه در غربت معني ديگري پيدا مي كند نثار هم مي كنند دچار تعجبي عميق مي شوم. اگر مي شود همه داشته ها را كنار زد و با نداشته ها كنار آمد، چرا نتوان اين سرمشق را در همه زندگي به كار بست؟ انگار سفره حقيقي خدا را اينجا گسترده اند: هركه هر چه دارد بر سر سفره مي گذارد و كسي شكوه اي از بازپرداخت دعوت و مهماني ندارد. آنكه ميزبان است و آنكه ميهمان، از هم دلگرمند و بي هيچ انتظاري، به روي هم لبخند مي زنند. در اين جمع هاي صميمي و بسيار جوان و دانشجويي كه كمتر كسي بيش از سي سال سن دارد، آن خرد جمعي و تفاهم با جامعه و درك متقابل را در عين رعايت ادب و سنت مي توان يافت كه شايد در جمع عارفان كهنسال در داخل مرزهاي كشورم نباشد. اينجا همه برابرند، اينجا همه برادرند! بيش از هر چيز گفتگوهاي فلسفي و علمي كه گرداگرد سفره هاي محقر برقرار مي شود به مذاقم خوش ميايد كه گويا كلاس درسي است براي من... آخر مادر جان اين ها اگرچه كم سن و سالند اما غربت و سختي زندگي كار آزموده و پر تجربه شان كرده و مطالعه مداوم از هوششان ابزاري برنده ساخته است. در اين فرهنگ بیگانه، انسانهايي كه از سرزمين هاي دوردست آمده اند جور ديگري تكامل مي يابند و نتيجه اش همانقدر عجيب و غير قابل پيش بيني است كه اورني تورنگ در مقايسه با گربه! مامان من! اگر بگويم كه خدا را در اين دلهاي پاك اين جوانها دوباره ديده ام، هيچ دروغ نگفته ام و اگر بگويم كه اسلام علي وار را در قلبهايشان و منش بزرگوارانه شان يافته ام،‌بر من خرده نگير.

ماماني گلم. آرازم را همه جا با خودم مي برم. به زودي اين يكرنگي و دوگانگي عجيب و غريب ميان ما خاتمه مي پذيرد و نه براي من و نه براي او تكرار نخواهد شد. بگذار تا هركجا كه مي شود از اين حس لذت ببريم... كم كمك بيشتر احساس سنگيني مي كنم و بيشتر حضور موجود انساني را در درونم مي مزم. آخر نمي داني پسرم به چه نحو جالبي به محيط اطرافش حساس شده و با غلتيدن و لگد زدن و گاه حتي سكوتش همه آنچه را كه ما به زبان مي گوييم به روشني براي من بازگو مي كند. مادرم من محتاج حضور توام... اگر صدايم را مي شنوي که می شنوی؛ كنارم بمان که می دانم می مانی و همراهم باش و همچون هميشه كمكم كن. دوستت دارم. 

با پسرم: محبوب کوچولویم! از عشق برایت گفتم که گفته می شود اگر نبود جهان ما هم وجود نداشت...اگر کسی مسئول آفرینش این جهان است که ایمان دارم هست (شاید نه به طریقی که در ذهن من می گنجد) ذره ذره اش را با عشقی بس عظیم آفریده  است. همچنانکه در آن آیه قدسی آمده است: "اگر که می دانستند تا چه حد مشتاق آنان هستم از شوق می مردند" این سخن جز عشق چیست؟ مگر عشقی آتشین نمی تواند منشا اینهمه زیبایی باشد. ولی پسرم بر خلاف گفته مسیح که ادعا داشت درخت نیک حتما ثمره نیک دارد و درخت بد جز بدی به بار نمی آرد، تصور من بر این است که اگر عشق را به درستی به کار نبریمش و با اخلاق یکی نکنیم، نتایجی وخیم به بار می آورد، همچون هر اسلحه دیگری و همچون درختی که میوه آفت زده اش برای دور ریختن خوب است. عشق آن چنان عظیم است و آنچنان نیروی هنگفتی در خود دارد که بدون آگاهی عمیق برای هدایتش گمراه میشود...

پسرم بدون عقل عاشق نشو و بدون شناخت پیش نرو. دوست داشته باش ولی پیش از آنکه دوست بداری سر منشا عشقت را بشناس. اگر مسیرش صحیح بود اجازه بده این رود خروشان در آن جاری شود و به دریای عشق الهی بپیوندد، همان حسی که از ازل خمیره ات را سرشت. از آن بنوش و از نیروی هستی سرگیجه آورش سرشار شو... اما بر حذر باش از عشق کور و از فرزند ناخلفش هوس...

 عزیزم از اینکه کنارمی، غرق لذتم و از اینکه به سخنانم گوش می دهی بر خود می بالم. اگر نکته ای داری که بر آن بیفزایی سخت مشتاق شنیدنم! به امید روزی که با تو و پدرت به یکجا به بحث بنشینیم عزیزم!