و مهر مادري
مامان محبوبم، مدتهاست که با تو درد و دل نکرده ام، و خدا عالم است که چه دلم برای تو لک زده بود. اسباب کشی داشتیم و علاوه بر همه دردسرهایی که داشت، لازم بود که انتقالمان را رسمی و غیر رسمی به همه جا اعلام کنیم، می دانم که اصولا چنين كاري، اینجا نباید مشکل باشد، اما بود! چون شبکه اینترنت در آپارتمان جدید دایر نشده بود و علاوه بر این دانشكده تعطیل بود و این در گوشه دنیا، متصل نبودن به شبکه یعنی حبس در سلول انفرادی!
خانه جدیدمان، فسقلی است و پنجره نورگیرش به حیاط خلوتی باز می شود که در واقع سقف چمن کاری شده طبقه پنجم است. از جنگل کاج دوردست و لاله های صحرایی خبری نیست ولی به جای آن آرامشی دارد و در اصلی اش به هوای آزاد گشوده نمی شود و این نکته در زمستانهای زمهریر اینجا نعمتی است برای خودش. چند صندلی و میز جدید را به داشته هایمان افزوده ایم و قرار است به محض رسیدن پاییز تخت کوچکی هم به این مجموعه اضافه شود تا آماده پذیرایی از میهمان کوچولویمان شویم، هرچند که همیشه داشته ها، از تصوراتم چیزکی کم دارند.
همانطور که حدس می زدم، بهترین نمره کلاس را در درس خانم پروفسور لنا گرفتم و جالب تر از همه ایمیلی بود که شخصا برایم فرستاد و در آن به من تبریک گفت و اینکه خوشحال است که دانشجویان سخت کوشی مثل من دارد، مامان جان ناگفته پیداست که کلی از این تشویق انرژی گرفتم و شاد شدم.
First of all congratulation for the grade 5 in my course.... You were one of my very best students and I appreciate you
برای تز کارشناسی ارشدم هم ثبت نام کردم و همین دیروز بود که مراحل اداریش تمام شد. چنانکه از ظاهر امر پیداست، پیش از بهمن ماه نخواهم توانست تمامش کنم، به هر حال دانشگاه تا شهریور ماه تق و لق است و برای این ملت هیچ چیز -و تاکید می کنم هیچ چیز- از تعطیلات مهم تر نیست. بنابراین طبیعی است که مراکز آموزشی هم از این قانون نانوشته مستثنی نباشند. با توجه به دو ماهی که احتمالا قادر به کار در آزمایشگاه نخواهم بود، تاریخ پایان کار به نظر منصفانه می رسد: اگرچه تمام تلاشم را کردم که پیش از تولد کودکم از این پایان نامه دفاع کنم ولی می بینم که توقع بیهوده ای بوده است. گوشه ای از یک اتاق با یک دستگاه رایانه و یک قفسه کتاب به فاصله دو اتاق از دکتر فردریک به من اختصاص داده شد. این اتاق را با دو دانشجوی مرد دیگر شریک خواهم بود، گرچه رشته تحصیلی من که زیر مجموعه "ای-تی" محسوب می شود از ابتدا هم محبوب دخترها نبود!
مامان جان چند روزی است که کوچولویم را بیشتر دوست دارم. حسش می کنم. روح او را که در کنار کالبدم پر پر می زند، حضورش را که خوسته و ناخواسته وارد زندگی ام شده است و حتی خواسته های عجیب و غریبش را که در قالب خواسته های من تجلی پیدا می کند: اینکه بتوانم برای یکبار هم که شده برای صبحانه نان سنگک داشته باشم! خودم خوب مي دانم كه اين آرزويي نيست كه ليلي روزي آن را به جد و جهد بخواهد: اين خواسته همويي است كه ۳ ماه است مهمان من شده است... متعجبم كه نكند اين محبت نحيف همراه با نوعي دلسوزي عجيب كه رفته رفته در زواياي زندگي ام ريشه مي دواند همان مهر مادري باشد. اما اين مهر آيا روزي آنهمه تنومند خواهد شد كه عشق خوانده شود؟ اين را ديگر بايد منتظر ماند و ديد! مي دانم كه لبخند مي زني به اينهمه نادانستگي و نا آموختگي ام مادر...
اين روزها حس بهتري دارم (گرچه بايد اين دو روز اخير را از مجموعه كنار گذاشت، چون بدجوري سرما خورده ام) و حس مي كنم انرژي از دست رفته ام كم كمك راهي به درون باز مي كند. هفته قبل در يك شعفمندي خاص كه بعد از نرمش صبحگاهي در هواي آزادِ پاك به هر انساني دست مي دهد، بوته هاي سبز را ديدم و آسمان آبي را و نسيمي را كه آغشته به فرياد مرغان دريايي بود، بعد متعجب شدم كه چرا تاكنون بهار را نديده بودم؟ بهاري كه هم اكنون ديگر جا به تابستان فراخ داده است... منتظرم كه يكبار ديگر سالم و شاد باشم، چه دلتنگ سلامتي جسمي ام هستم مادر...
اما خبرهاي خوب را هم حتما كه شنيده اي... به زودي براي تعطيلات تابستاني به ايران برمي گردم... كمي مي ترسم و كمي هم اميدوارم. مطمئن نيستم اما مي گويم نكند اين بار كه آمدم بتوانم ببينمت. اميد هنوز توي قلبم زنده است، اگرچه طعم وحشتناك تلخي دارد. محمد هم مردانگي مي كند و پا به پايم مي آيد تا براي تو عزيز دلم سوغاتي خوبي پيدا كنيم و به رويم نمي آورد كه در اشتباهم. اما آيا در اشتباهم؟ اگر اين بار به استقبالم بيايي و من دست خالي باشم چه، شايد اين نوه كوچولو كه روزگاري آنهمه در انتظارش بودي، تو را وادارد كه به ديدارمان بيايي... بسيار خوب مادر خواهيم ديد.
مراقب خودت باش. دوستت دارم.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.