زندگی، به پیش!
زمان: سوم دیماه، هشت صبح مکان: فرودگاه
از هواپیما پیاده می شوم. سوز سردی که در هوا هست انگار پوست دستها و لبهایم را می درد. به محض ورود محمد می رود تا بارهایمان را تحویل بگیرد و من به چمدانی فکر می کنم که سوغاتی هاي تو را توی آن گذاشته ام. از دور همه خانواده را می بینم. خیل عظیمي كه آنجا ایستاده اند بی آنکه کسی جرات کند و برایم دست تکان دهد. همه یکپارچه سیاهپوشند و دسته گلهای سفید در دست دارند. غریبه ها نگاهم می کنند که چطور به طرفشان می روم: با کاپشن سرخی که با سیاهی خانواده ام در تباین آشکاری است... من به دنبال یک نفر می گردم. یکنفر که می دانم حتما به پیشوازم می آید. به امید او آمده ام. اینهمه مدت در آرزوی بویش بوده ام. دلم، تنگ دستهاي خسته اش بوده است. اما تو در میان آنها نیستی. همه اشک می ریزند و من به دنبال تو، همه وجودم می گردم. جز این آغوشهای مهربان که با رمز همخونی به رویم گشوده می شوند و در برم می گیرند، کسی دیگری هم هست که اندکی دورترک ایستاده و چهره اش آشنا است... بازهم نگاهش می کنم... این مرد که موهایش به یکباره با رفتن تو سپید شده برادرم علی است.
مادر دلبندم! داداش علی، پسري كه وقتي تركش كردي موهايي طلايي داشت، یک دختر کوچولو را به فرزندی قبول کرده است. می دانی چرا. می گوید که می خواهد لیاقت این را داشته باشد که پسر تو باشد. دیروز وقتی این خبر را به من می داد، از پشت گوشی تلفن صدای جیغ های شادمانه دختر خودش را می شنیدم که: "عمه لیلی، من صاحب یک خواهر تازه شده ام!" درست است که هنوز او را ندیده ام و کار هنوز مراحل قانونی بسیار پیچیده اش را طی می کند، اما برایم بسیار گرامی است. آخر هر کسی مادری دارد و ولی ساغر فرزند قلب پاک تو و عشقی است که از تو آموخته ایم. او را همان خدایی به ما هدیه داده که با روح پاک تو شناختیم و با چشمان زیبای تو دیدیم. به این ترتیب، کوچولوی من و دختر ۶ ساله داداش علی در یک زمان وارد خانواده ما می شوند: قدمشان مبارک! مطمئن باش كه ما پيش از هرچيز درباره تو براي نورسيده هايمان خواهيم گفت: داستان زني را كه يك فرشته بود...
مامان جان! در جلسه ای که با استاد درس کارشناسی ارشدم داشتم در مورد زمان نهایی تحویل پروژه ام صحبت کردم. وقتي که گفتم در دیماه برای پیگیری پروژه اینجا نخواهم بود اصرار کرد که می توانم نوشتن دفاعیه ام را در همین زمان شروع کنم. درآمدم که: "ولی پروفسور دوس، در این زمان من بیمار و بستری هستم! " و چهره اش خنده دار بود وقتی پرسيد كه چطور کسی می تواند برنامه ریزی کند که در ۷ ماه آینده مریض باشد؟ و به این ترتیب بود که ناچار شدم همه حقیقت را بگویم. باورم نمی شد در جلسه ای کاملا رسمی و علمی در حضور اساتیدم نشسته ام و خصوصی ترین لایه های زندگی ام را برایشان تشریح میکنم. سرخ بودم و عرق ریزان و در عین حال عصبانی که چرا چنین است. فردای آنروز نامه ای از دکتر فردریک که همکار اصلی من در این پروژه و راهبر اصلی کار است دریافت کردم به این مضمون که: "احساس کردم دادن خبر بارداریتان برای شما کمی مشکل بود. به نطر من دلیلی برای نگراني در مورد پروژه پیش رو وجود ندارد. باید دیدگاه ها و سیستم موجود را تغییر دهیم تا دیگر هیچ کس از گفتن اینکه مادر خواهد شد احساس ناراحتي نكند. این هم بخشی از زندگی است، شاید يكي از بهترین بخشهای آن! لطفا تبریکات صمیمانه من را بپذیرید و بدانید که گروه ما بیصبرانه منتظر روزی است که شما کارتان را آغاز کنید". حرفهایش برایم بسیار با ارزش بود مادر!
برایم دعا کن تا بتوانم از این بوته نیز سربلند بیرون بیایم...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.