لوبياي كوچولو
مامان جان من به يك بازي دعوت شده ام! از چند و چون آن بي اطلاعم اما ياركشي شده ام و بايد بازي كنم... همان طور كه يكروز انتخاب شدم كه متولد شوم! بايد آرزوهايم را بنويسم و بعد دوستانم را به بازي دعوت كنم: به نظر سرگرم كننده مي رسد. اين طور نيست؟
سالهاست كه از نيروي نهفته در دل آرزوها با خبرم. اگر جز اين بود نمي توانستم ادعا كنم كه به بسياري از آرزوهايم رسيده ام و تو كه بي طرف ترين ناظرم بوده اي، صادق ترين گواه اين مدعايي. براي من هميشه داشتن هر آرزويي با تلاش براي به دست آوردنش همراه بوده است. اما اميدهايي را كه امروز اين چنين به رديف خواهم نوشت آنهايي هستند كه به نيرويي فراتر از خواست من وابسته اند. براي آينده در كشكول درويشانه روياهايم چه دارم؟
- مي خواهم يكبار ديگر در آغوشت بگيرم عزيز دلم. يكبار ديگر فرصتي باشد و من دستان خش خورده ات را ببوسم، ببويم و نوازش كنم. براي ديگران اگر محال باشد مادرم، براي من هرگز نيست. من خوب مي فهمم سعدي شيرين سخن را كه گفت:
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم ------ بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم------ به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم ------ جمال حور نجويم دوان به سوي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ----- ز خواب عاقبت آگه به بوي موي تو باشم....
- آرزو دارم كه كودك خفته در بطنم سالم باشد و باهوش. به گمانم از آنچه به ژن هايش بسته است چيزي جز اين نمي خواهم. خوابهاي زيادي براي آينده كوچولويش ديده ام مامان بزرگ! اما مي دانم كه براي به دست آوردنشان بايد به سختي بجنگم. براي آموزش هاي ماندگارش، تربيت صحيحش، شخصيت والايش، تغذيه به جايش و هر آنچه كه مادري مي تواند براي فرزندش آرزومند باشد. اما من به همكاري دي. ان.اي هاي ظريف او و اراده آفريدگارش هم نيازمندم تا كودكي سالم، با هوشي سرشار به دنيا بياورم!
- دلم مي خواهد كه خانواده ام را كه هزاران هزار كيلومتر از من دورند در سلامتي و خوشبختي ببينم. برايشان دعا مي كنم، اگرچه خوب مي دانم تو هم هر روز همين كار را مي كني، در بهشت جاوداني ات. كه مطمئنم اگر جهان ديگري وجود داشته باشد، بي هيچ شكي، سالار بهشتش تو هستي عزيزم.
- دوست دارم محمدم را هميشه سرشار از نيروي زندگي و شانه به شانه ام در آينده پيش رو ببينم، در كنار دختر/پسري كه در راه دارم. به گمانم سرنوشت هم در اين امر دخيل باشد، من هم همه تلاشم را مي كنم كه خانواده كوچولوي خوشبختي بسازم.
- آرزو مي كنم كه هرگز هيچ مادري را جداي از جگرگوشه اش نبينم و اگر دلي هست كه در فراق داشتن فرزندي مي سوزد، صميمانه آرزومند آنم كه كودكاني چراغ دل اين زنان دردمند را روشن كنند.
يك قلب و اينهمه آرزو؟ من هم بشرم مامان: آرزوهايم تمامي ندارد! مي خواهم از نگين عزيزم براي دعوتش تشكر كنم و از دوستانم هر دوي ريحانه ها (مامان های فرشته کوچولو و نی نی گولو)، ليلا(همسر آقای همسر!)، نيلوفر(مامان تارا کوچولو)، شیما (مامان کوچولو)و بهار(زندگی جدید) بخواهم كه از آرزوهايشان بنويسند، باشد كه جهان صداي خاموش اين خواسته ها را بشنود و لبيك گويد: آمين.
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
امتحاناتم از راه مي رسند: يكي يكي. برنامه ريزي ساده اي براي درس خواندن دارم: هر زمان كه فرصت شد مطالعه كن، هر زمان كه خسته شدي بخواب و تا پنجشنبه هفته ديگر هر كاري جز اين دو موقوف! مامان جان با اينهمه هنوز هم نمي دانم كه آيا شانس اين را خواهم داشت كه واحد هاي باقيمانده را پاس كنم يا نه (جاه طلبي گرفتن بهترين نمره كلاس را هنوز فراموش نكرده ام، اما زياد روي آن حساب نكن!). اگر به من نخندي....در واقع مي ترسم!
كوچولوي من اين هفته به يك لوبيا تبديل شده. از آن لوبيا هاي سحرآميز كه ميليونها استعداد بالقوه در خود دارد! توي ذهنم تصورش مي كنم: لپهاي برآمده صورتي، موهاي خرمايي و چشمهاي بفهمي نفهمي روشن. راستش مامان جان توي دنياي خيالي ذهنم كمي هم از هوش رياضي فوق العاده ات را به عاريت گرفته ام. يعني مي تواند مثل تو ضربهاي دو رقمي را ذهني حل كند؟ شايد هم به پدرش رفته باشد: و اين يعني داشتن استعداد باور نكردني در زمينه علوم كامپيوتر و جبر. نكند مثل مادرش به واژه ها و جادويشان در نوشته ها علاقمند باشد؟ هر گزينه اي كه انتخاب شده باشد، قبول. فقط دلم مي خواهد سالم باشد و باهوش، (اين را پيش از اين هم گفته بودم. نه؟) و ته دلم نگرانم...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.