عیدی من و لیلا از طرف مهربانترین مهربانها

امروز ۸ دیماه ۸۶ مصادف با ۲۹ دسامبر ۲۰۰۷ و عید غدیر خم از دو جهت یک روز فراموش نشدنی است برای من:

۱. یک روز وحشتناک و غیر قابل تحمل که لیلای عزیزم به مدت ۱۲ ساعت تمام یک درد تا حد مرگ رو تحمل می کرد و کاری از دست من ساخته نبود که بی اختیار با خودم گفتم ۱۰۰۰ تا بهشت هم زیر پای مادران با این همه درد بازم کمه.

۲. و یک روز شاد پس از اون همه درد و عذاب که یه کوچولو شبیه لیلا ساعت ۹:۵۰ صبح به این دنیا قدم گذاشت . آره بالاخره آراز خوشگل و معصوم من و لیلا پرید بیرون. یه پسر ناز که مثل بیشتر پسرها بیشتر شبیه مامانشه.

لیلای عزیزم خسته نباشی ، مادر شدنت رو بهت تبریک می گم. فکر کنم امروز مامان تو هم مثل مامان من تو این شهر غریب کنارمون بود و برات دعا می کرد. آخه کی باورش می شه تو این ور دنیا ، جایی که هیچکس تو بیمارستان علی رغم تلاششون ما رو درک نمی کردن و نمی تونستن کمکمون بکنن ، یک دفعه ساعت ۷ صبح ، تو اوج درد و عذاب تو در اتاق باز شد و یه فرشته نجات اومد تو : "سلام ، اسم من کتی ، منم ایرانیم و قراره کمکتون کنم که بچه به دنیا بیاد ". نه من باورم نمیشه که تو یه مامای معمولی بودی که برا انجام وظیفت امروز تو بیمارستان بودی. تو یه فرشته بودی از طرف خدا برا محمد ، لیلا و آراز تو این شهر غریب. واقعا هر کی تو رو داره غریب و تنها نیست. خیلی چاکرتم اوست کریم ...

 

لیلای عزیز شرمنده که با این ادبیات ضعیف و حال خواب آلودگیم وبلاگ قشنگتو خراب کردم.