سلام مامان قشنگم!

عزیز دلم چند روزی است که با خودم می گویم چطور است که ما آدمها هرگز یاد نمی گیریم آنچه را که داریم قدر بشناسیم! نکته این بود که وبلاگم کار نمی کرد: بازش که می کردی جز یک صفحه کاملا سفید هیچ چیز دیگری نمایش داده نمی شد. واقعا نمی دانستم چه باید کرد. دلم پر می زد برای همه آن دوستانی که فقط در این خانه آبی-خاکستری می توانستم ببینمشان. برای درهای خانه هایشان که به بهارخواب اتاقم باز می شد، برای شادیهایشان، دلداریها و حرفهای مهربانشان، برای غصه هایشان! مامان فریبای شجاع و رایانش، مامان هنای باهوش و کودکش، شیوا و لیلا و آزیتا، فردا و آفتابگردان و دونه و همه آنهایی که روحم به نحوی با سخنانشان نزدیک است... مامانی من، اما به نظر می رسد که مشکلم حل شده باشد! با چند دستکاری کوچولو در بخش مدیریت. می دانم که هیچ چیز در این دنیا برای همیشه نیست و همه چیز یکروز به پایان می رسد، شاید به سرعتی که باعث شود از قافله اش برای همیشه عقب بمانیم، تا آن لحظه اما می توان تا سر حد سیرابی از سرچشمه داشته ها نوشید.

دیروز مادر جانم روز آراز بود! باید بودی و می دیدی چه ذوقی کرده بود از دیدن همه چیزهایی که عاقبت برایش تهیه کردیم! در تمام مدتی که تختش سرهم می شد و با کمک دوستان ایرانیمان چیده می شد، و در همه لحظاتی که بخشی از دارائی های معصومانه و کوچولویش سرجایش قرار می گرفت، می توانستم کف پاهای نازنینش را حس کنم که درونم را قلقلک می داد! وقتی عاقبت با پسرم تنها شدیم به این فکر می کردم که چطور هنوز هم حضور معجزه آمیز این موجود انسانی نو را باور نکرده ام، فقط شاید بشود گفت به اینکه ذهنم درگیر آینده و آمدنش باشد عادت کرده ام. قلبم به راهی می رود و فکرم به راهی. انگار وجودی دوگانه ام: تکه ای مادر است و تکه ای مهندس! گوشه ای درگیر بازسازی تصاویر ذهنی پسرم است و گوشه ای دگر، در کش و قوس زندگی روزمره. اما ایمان آوردن؟ هنوز نه! اندر خم کوچه بی باوری است این دخترک سربه هوای جاه طلبت مادر!      

هفته گذشته بازهم هفته ای بود از سرتاپا عرق ریختن و تلاش مستمر! نمی دانم شاید این منم که رفته رفته سنگین تر می شوم! تعداد روزهایی که در پایان آنها به خاطر عواقب عجیب و غریب بارداری تا مرز بیهوشی خسته می شوم، هر بار بیشتر می شود و منی که روزگاری از پا نشستن را نمی شناختم، به جایی رسیده ام که گاه می شود آرزو کنم اصلا وجود نداشتم! تا بلکه در عدم دمی فرصتی برای آسودن داشتم! با اینکه مشکل خاصی نداشته ام ولی گرفتگی عضلات، تپش قلب، خواب بسیار ناآرام و بافته در کابوسها و بیداریهای مکرر، نگرانی از مسئولیت و کار بزرگی که در پیش است، کمر درد، پاهای متورم در پایان روز کاری، هیچ یک را نمی شود از خوشحالی تولد یک نوزاد جدا کرد... این انصاف نیست! آیا هرگز کسی شادی داشته که از دلتنگی جدا باشد؟ در آخرین هفته ماه هشتم، به نظر می رسد که نه یک ماه، بلکه یک قرن تا آمدن او باقیست. با اینهمه تصمیم گرفته ام تا آنجا که کوچکترین توانایی برای ادامه کار در وجودم هست، کار تزم را تعطیل نکنم. نخستین زمانی که برای توقف کار پیش بینی کرده ام، یا حداقل اولین تاریخی که با خودم و پسرم خلوت کنم و نظرش را جویا شوم، اولین روزهای ماه دسامبر است.    

با پسرم:شاهزاده شجاعم! می بینی؟ جهان چنان به شتاب پیش می رود که انگار باید برای همراهیش پرواز کرد! باورت می شود که فقط یک ماه دیگر تا دیدارمان باقی باشد؟ یک ماه دیگر زندگی هر دوی ما تا ابد تغییر می کند! دیگر همانی نخواهیم بود که پیش از این بودیم. چشم اندازی دیگر به رویمان لبخند خواهد زد و روابط جدیدی در زنگیمان تعریف خواهد شد.

آرازم، چندی است که نکته ای ناگفته در ذهنم لانه کرده است. خوب می دانم که مادر نمونه کیست: همو که زندگیش را فدای فرزندش کند. از این ابایی ندارم عزیزم. اما وقتی به گذشته ام نگاه می کنم دچار تردید می شوم که نکند باز هم این تعریف را جامعه مردسالار و تاریخ و عرف به خوردم داده باشد! به خودم می گویم که پس اینهمه تلاش و مطالعه و صعود از پله های ترقی انسانی برای چه اگر قرار بود با آمدن تو، همه چیز غیر مادر بودن برایم تمام شود؟ پسرم من می خواهم مادر خوبی برای تو باشم اما دوست ندارم تمام شوم! آخر فکرش را بکن! من هم زمانی مثل تو بوده ام. من هم همچون تو برای زنده بودنم جنگیده ام. مثل تو برای اینکه بتوانم حق حیات داشته باشه ام مبارزه کرده و پیروز شده ام. من هم از لحظه تولد یک برنده بوده ام. می دانی؟ من هم پدر و مادری داشته ام: "بهتر از برگ درخت" که با شکوهترین هدیه را به من داده اند: زندگی! می دانم. همیشه دانسته ام که در برابر جامعه مسئولم و در برابر دوستانم. در قبال همسرم و آنهایی که دوستشان دارم. برای تو پسرم، بیش از همه، چون اگر متولد می شوی به خواست من بوده است. اما کس دیگری هم هست: لیلی، مادرت! این چیزی است که تو باید در موردش با من همفکری کنی... من می خواهم برای تو مادر نمونه ای باشم و در عین حال لیلی را فراموش نکنم و اینکه اوهم حق بالندگی دارد و رشد. اگر عزیزم، تو آسودگی ات را در قبال از دست رفتن لیلی به دست آوری، داشته ات نا حق خواهم بود. پسرکم! به کمک هم راهی پیدا می کنیم که هر دو در سایه هم به تعالی برسیم. من تو را می شناسم... تو همدست کوچولوی منی! خوشحالم که اینجایی، منتظر کمکت می مانم تا راه میانه را پیدا کنم!