سلام عزیزم: مامانی خوشگلم.

امروز بسته پستی که مدتها پیش از این سفارشش را داده بودم رسید. هیچ چیز خاصی توی آن نبود، کم کم این که چیزی که به ریختن اشک های من ختم شود: چند جفت جوراب مردانه، شلوار ورزشی، کتاب و مداد رنگی، یک قابلمه با سایز کوچک. اما تو خیلی خوب می دانی چیزی که اشک مرا درآورد نه آن قابلمه بود نه آن قرص های سرما خوردگی: آن محبت های کوچکی که در بسته بندی به کار رفته بود و می دانم کار بابا است، جمله داداش بابک که نوشته بود: "روی قشنگت را از دور می بوسم" ، قاب عینکی که آبجی لاله با سلیقه ظریف خودش خریده بود. انگار همه تان یکی یکی از جلوی چشمم می گذشتید و قلبم برای همه شما بی تابی می کرد. مامانی بسیار عزیزم. بسته من پر پر بود، اما مگر کدامیک از ساکنانش می توانستند خلا عمیقی که در اندرونه اش وجود داشت پر کنند؟ چرا تو چیزی برایم نگذاشته بودی؟ چیزی که بدانم با عشق ناب ساخته شده است، چیزی که نشان دستهای مهربانت - که آنهمه می پرستمشان - رویش باشد؟ مرا ببخش که اینهمه آزارت می دهم: اما باور کن دست خودم نیست، دلم لک زده، برای سرزمینم، شهرم، خانواده ام، و بیشتر از هر چیز دیگری برای تو مادر. 

مامانی به من بگو، کی اینهمه درد تمام می شود؟ بگو کی دوباره می بینمت، می بوسمت، می بویمت؟ بگو کی صدایم می کنی که " بیا ببوسمت عزیزم؟". بگو که اینهمه رنج را فقط در کابوسی دیده ام که تو خیلی زود من را از آن خواهی کند، "لیلی ، ببین صبح شده، چرا بیدار نمی شوی؟"

مامان، فقط یکبار دیگر صدایم کن! زودتر از آنچه فکرش را بکنی بیدار می شوم، من منتظر یک تلنگرم، به خدا قسم که بیدار می شوم! آنوقت شاید به همه آدمها بگویم که زندگی در کنار عزیزان چقدر شیرین است و اینکه هیچ لذتی را بالاتر از این نشناخته ام. بگویم که حاضرم برای اینکه یکبار دیگر تو برای سرما نخوردنم رویم را با چادر نمازت بکشی، آماده ام از هزار مدرک تحصیلی که به خاطر آن ترکت کرده ام بگذرم.... و همه اینها هست اگر یکبار دیگر بشنوم که صدایم کرده ای.. شاید هم نگویم مامان جان. شاید حوصله اش را نداشته باشم، شاید فقط بغلت کنم و همه قلبم را برایت گریه کنم، اصلا ما را چه به مردم دنیا؟ همین عشق مادری و فرزندی ما را بس!