پایان دوران
تمام شد! مرا ببخش که نمی توانم حسم را آنطور که باید و شاید بیان کنم... عاقبت تمام واحدهای دوره کارشناسی ارشدم را با موفقیت به پایان رساندم. امتحاناتم به خوبی پیش رفت و سر جلسه، نوه کوچولویت نهایت همکاری را با من کرد و اجازه داد تا بدون دل به هم خوردگی همه دانسته هایم را روی کاغذ پیاده کنم. امتحان درس خانم پروفسور لنا که مشکل ترین مبحث ترم پایانی بود، برای من تبدیل شد به بهترین امتحان این دوره و به گمانم بتوانم یکی از بهترین ها باشم. دیروز تمرین هایی را که در طی ترم به پروفسور تحویل داده بودیم پس گرفتم و از جملات تشویق کننده ای که روی برگه شان نوشته بود و از نمره کاملی که از این تمرین ها گرفته بودم دلگرم شدم. امتحان درس پروفسور هی (همان کورسی که پروفسور اوربان، پروفسور لارس و دکتر ریکارد اساتید میهمان آن بودند) هم پایان خوشی داشت. محمد می گوید که قبول نیست: "تو تقلب کردی... تو و دخترمان دونفری امتحان دادید!". راستش دلم نمی آمد ورقه را به ناظر تحویل دهم، یک ربع آخر را نشسته بودم و با آن ۱۸ صفحه نوشته ای که قرار بود نمره ۵ را برایم به ارمغان بیاورد خیره شده بودم: انگار قرار بود با پس دادن آنها دوره ای از زندگی ام به پایان برسد و در واقع همین طور هم هست. مدتی است که می دانم باید منتظر ایده ها ، رنگها و احساسات تازه ای باشم... کمتر از ۷ ماه دیگر باید به انسانی دیگر از نسل خودم سلام کنم...
مامان من، این مدت دل به هم خوردگی، خواب آلودگی و تنفر عمیق از همه مواد قابل خوردن و نوشیدن از اساسی ترین مشکلاتم بودند. محمد عزیز را در همه روزهای مشکلم شانه به شانه ام می بینم، اما خستگی اش هم برای من قابل درک است. تز او موضوع کاملا پیچیده ای دارد و پا به پای آن پیش بردن خانواده کوچکمان از هر نظر به عهده اوست، مخصوصا که حالا کمتر می توانم کمک حالش باشم. گاهی یاس می آید و ته دلم خانه می کند. خدایا آیا می توانیم ادامه دهیم؟ اما عزیزم به من یادم داده ای که به لطف خدا و توانایی خودم شک نکنم، گرچه گاهی من فراموش می کنم که حق با توست.
اگر نوبتی هم باشد، دیگر نوبت کوچولویی است که به زودی به ما می پیوندد. قرار بر این است که برای خرید وسایل ضروری نوزاد به چند جا سر بزنیم. با مزه اینکه محمد من هم چند روز قبل کارمند نمونه معرفی شده و برای پاداش، کارت خرید پوشاک از یکی از بزرگترین فروشگاه های اینجا را دریافت کرده است. طبیعی است که مسافر ما صاحب آن کارت شده و دوست دارد کمی برای خودش ولخرجی کند!![]()
نرمش ها را دوباره شروع کرده ام و گوش کردن منظم به موسیقی کلاسیک را در برنامه روزانه جدیدم گنجانده ام، آخر مامان جان می توان جنین را پیش از تولد هم آموزش داد. کودک من با به دنیا آمدنش وارد رقابت سختی می شود: می خواهم تا با آموزه های مفید تا آنجا که می توانم کمکش کنم!
دلمشغولی های تازه ای پیدا کرده ام: هر بار که پای اخبار می نشینم، شروع می کنم به غصه خوردن که: اگر تمشک من یکروز مثل این سربازها، ژنرالها و و تولید کننده های ابزار جنگ شود و بخواهد کسی را بکشد، چطور خواهم توانست خودم را ببخشم؟ فکر نمی کنم مادران این سربازان که لباس جنگ بر تن کرده اند از همان روز اول، فرزندانشان را برای محروم کردن انسانهای دیگر از زندگی به دنیا آورده باشند. اما چطور می توانند تاب بیاورند و ببیند که همان کودک-فرشته ای که به معصومیت زاده بودند، حالا تبدیل به جلادی شده و بمب و موشک بر سر دیگران خالی می کند یا اسلحه ای را به سمت موجود زنده ای نشانه می رود؟ چه تدبیری داری مامان جان؟ به من بگو چه چاره ای می شود اندیشید؟
حرف بسیار است و زمان اندک. خسته ام و به کمی استراحت نیاز دارم. دوستت دارم مامان. مراقب خودت باش. خوش باشی.

لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.