مسئول يك گل
پس از یکی دو روز سخت کاری که با خستگی همراه بود، روز سه شنبه رسید. باران صبحگاهی نم نمک روی برگ درختان می نشست. هوس کردم به جای پیاده روی آرام هر روزه ام بدوم. سرشار از انرژی ناب سپیده دمان بودم و انگار پرواز می کردم... جنگل افرا و کاج در ابر پایین نشسته خیال انگیزی غرق بود، حتی نمی شد حقیقت را دید... چند ساعت دیگر که با درد افزاینده ای از دانشگاه به خانه برگشتم، نتوانستم به آنچه می دیدم اعتماد کنم....با لیزا تماس گرفتم و کارهایی را که دقیقا می توانستم انجام بدهم سوال کردم. و زمانی که دیگر جز نشستن و منتظر آمدن محمد شدن کاری نداشتم، اشکهایم روی گونه هایم ریخت... در آن لحظات هراس انگیز، مامان جان فقط به یک چیز فکر می کردم: پسرم...
توی ماشین یا اتاق انتظار بیمارستان، یا زمانی که سعی می کردم شرایطم را برای تیم پزشکی تشریح کنم، دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. در بخش اورژانس آرامش کامل حکمفرما بود و با وجود بیماریم مجبور شدم ساعتها در انتظار بنشینم. ناچار شدم چند بار بین بخش پزشکی مادران و نوزادان و بخش پزشکی زنان رفت و آمد کنم، چون از بخت بد مابین هفته های ۲۲ و ۲۳ بودم! از نظر بخش مادران پسرم حتی در صورت تولد هنوز نمی توانست وارد جرگه نوزادن شود و بخش زنان تصور می کرد که ۳ روز نمی تواند مساله مهمی باشد. زیر بارانی که سیل وار می ریخت حتی خشمی هم حس نمی کردم...فقط می دانستم که آرازم زنده است و یک انسان کامل، حتی اگر هیچ کس هم با این عنوان نپذیردش...
مامان من، چطور توانسته بودم اینهمه خودخواه باشم؟ چطور با زندگی پسرم بازی کرده بودم؟ خانه کوچکش را ویران کرده بودم و انگشتان ریز دست و پایش را بی حفاظ باقی گذاشته بودم؟ مگر نه اینکه "هر کسی که عاشق گلی می شود مسئول گل خویش است"؟مگر روباه كتاب اگزوپري هم اینهمه را به شازده کوچولو نگفته بود؟ مادر جان به تو فکر می کردم، حتی در تمام لحظاتی که عاقبت توانستم با پزشک ملاقات کنم و همه معاینه ها را با جوابهای خوب داشته باشم. حتی زمانی که پزشک، آراز خوشگلم را نشانم داد که داشت با آرمش خیال توی شکمم پشتك وارو مي زد و مشتهاي فندقي اش را تكان مي داد. و به قول خانم دكتر "حالش نمي توانست بهتر از اين باشد". حتي وقتي كه ديگر خوني وجود نداشت و همه چيز طبيعي به نظر مي رسيد. زماني كه عاقبت چهره نگران محمد با لبخندي دلنشين روح تازه گرفت و من دست هميشه حمايت گرش را روي شانه هايم حس كردم: تازه ديدم كه او هم در تك تك اين لحظه هاي رنج روحي كنارم بوده و سعي داشته دلداريم دهد، اما من غرق در بهت نديده بودمش.
به تو فكر مي كردم چون سه شنبه، درسي را كه سالها برايم سرمشق كرده بودي با پوست و گوشت و خونم و از روزگار آموختم و از آنجاكه دانش آموز خوبي برايت نبودم، كم مانده بود كه اينهمه را به قيمت زندگي پسرم به دست آورده باشم. من مسئولم! من در برابر جهان مسئولم! وظيفه اي شگرف به عهده دارم... زندگي انساني را به من واگذار كرده اند. انساني كه از قضا جگر گوشه دو عشق بزرگ من است: تو و محمدم. يك فرشته كوچك كه هر آن در جد و جهد است براي زندگي، همو كه هر روز صدها بار لگدهاي نازنينش را مي نوشم. چرا مادرم اين را پيش از اين ندانسته بودم؟
حالا تا مدت زماني كه از بهتر بودن خودم و مهمتز از آن پسرم مطمئن شم،نياز به استراحت دارم.ماماني من را دعا كن و ياورم باش. چنانكه هميشه بوده اي.
با پسرم: عزيزم. مي دانم كه روبراهي. چنان سخت تكان مي خوري كه مي فهمم بزرگ كردنت كار راحتي نخواهد بود... حالا مي دانم كه تو پسري هستي قوي و پر از انرژي و براي اصلاح گوشه اي از جهانمان يك عالمه روحيه با خود مياوري. عزيزم اما خود را براي اشتباهات هم آماده كن. آنها هم بخشي از زندگي هستند. حتي من هم اشتباه مي كنم: با اينكه مادر توام! پسرم فقط اجازه نده اين خطاها به قيمت آزار آنها كه دوستشان داري و در قبالشان مسئولي تمام شود و لازمه آن اين است كه هوشيارانه عمل كني. اگر در اين چند روزه مايه رنج تو شدم، صادقانه عذر مي خواهم. مرا ببخش و اجازه بده بازهم در همسايگي هم خوشبختي را مزمزه كنيم. به اميد روزي كه كنارم باشي و وصالمان ما را از سختي هايي كه ديده ايم منفك كند. خوش باشي عزيزم.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.