یکسال بی یار ...
۲۷ آبانماه سال ۸۵. صدای آبجی لاله از پشت گوشی تلفن و جوابش در برابر سوالهای مکرر من که چرا با من حرف نمی زنی... اینکه تو را در بیمارستان بستری کرده اند و صحبت با تلفن برایت ممنوع است... و من ساده دل چه زود باورم شد... با اینکه خواب تو را دیشب همان روز نحس دیده بودم: در لباس سیاه. گفته بودی که می خواهی به مراسم ختم کسی بروی و اگر من لباس عزا نپوشم مرا با خود نمی بری. و من کاملا مخالف بودم: گفتم که هرگز نمی پوشم همان طور که تمام مدت بعد از آن هم از پذیرفتن حقایقی که به نوعی می توانستم حدس بزنم ناخودآگاه سرباز زدم و گاهی با خودم فکر می کنم که نکند همین الان هم دارم به این بازی ادامه می دهم... عزیزم در مراسم عزای تو غایب بودم، حتی امسال هم... هزاران دلیل سر راهم سبز شده که نتوانم آنجا باشم و می توانم حس کنم که پرنده ای در قفس چطور می تواند در آرزوی پرواز باشد. فقط میله های زندان من از جنس دلیل و برهانند و قوانین... هر شب که به خوابهای منقطع فرو می روم، در بین دهها باری که بیدار می شوم دیوانه وار خواب می بینم و همه در ذهنم حک می شوند...
مامان جان سر درس کلاسهای درسی که به صورت اختیاری انتخاب کرده ام حاضر می شوم. با اینکه نتیجه این درس فقط به صورت قبول یا رد برایم ثبت خواهد شد و همکلاسی هایم همه دانشجوی دکترا هستند، با اینکه اصلا قبول شدن یا نشدنم هیچ تاثیری در نتیجه نهایی و کارنامه ام ندارد و با توجه به اینکه هرگز به اندازه درسهای قبلی ام نمی توانم روی مطالعه ام تمرکز کنم، متعجبم که چرا هنوز هم عنوان بهترین دانشجوی کلاس با من است. چرا فقط من بعد از پایان هر جلسه سوال برای پرسیدن دارم، چرا بعد از ۵ دقیقه از شروع کلاس استاد تصمیم می گیرد فقط مرا خطاب قرار دهد و چرا زمانی که قرار است کسی داوطلب جواب به پرسشی باشد فقط دست من بالا می رود... این نمی تواند زیاد برایم جالب باشد، چون به این ترتیب لازم می شود که هز هفته همه چیزی که یکبار در کلاس تدریس شده برای دوستانم بازگو کنم، بخش بیشتری از گزارش کارهای آزمایشگاه را بنویسم و مسئولیت سنگین تری را به عهده بگیرم.
عزیزم گاهی آنقدر خسته می شوم که واقعا حس می کنم نمی توانم ادامه بدهم. همه کارهایی را که قصد انجامش را داشتم به طور اتفاقی باهم همزمان شده و بنابراین از نظر فیزیکی تا سر حد از هم گسیختگی پیش می روم. نتیجه این خستگی عدم وزن گیری آراز در بیست روز گذشته و کاهش فشار خون من بوده... (لیزا می گفت که با فشار ۱۰ روی ۵ باید سرگیجه داشته باشم، گرچه ندارم). از طرفی در میان آدمهایی که کار یا زندگی می کنم یا درس می خوانم حتی یکنفر هم نیست که با تجربه باشد یا تصوری از شرایط سخت من داشته باشد... و این واقعا کار مرا مشکل می کند. به این ترتیب همه از من همان انتظاری را دارند که ممکن است از فردی در شرایط عادی داشته باشند و من نمی توانم درخواستشان را رد کنم، چون دوست ندارم هر چند یکبار شروع به توضیح شرایط روحی و جسمی ام کنم! کاش فقط مرا از یک نکته معاف می کردند: از اینکه اولین چیزی که به محض برخورد با کسی به چشم می زند بارداری من است تا سرحد انزجار آشفته می شوم. آخر چرا؟ من در درجه اول یک انسانم و بارداری من هیچ ربطی به درس یا کارم ندارد، مگر نه اینکه به اندازه آدمهای دیگر تلاش می کنم یا حد اقل اینکه چنین انتظاری از من هست؟ از تحمل کنجکاوی و سوالهای بی ربط و با ربط و نگاههایشان خسته شده ام. چقدر دلم می خواست هر چه زودتر پسرم به دنیا می آمد و بزرگ می شد و شانه به شانه ام راه می رفت! اینهم از آن امیدهایی است که از بس دور است تبدیل به آرزو می شود....![]()
مادرم. می دانم که مرگ پایان نیست. اما اینکه پس از آن چیست نمی دانم و نخواهم دانست تا روزی که به تو بپیوندم. تا آنروز دوست دارم هر جا که هستی شاد باشی و بیش از آنجه در این جهان بود به تو خوش بگذرد. دخترت را هم ببخش اگر که هنوز هم گرمای آغوشت را آرزومند است و تو را برای رفتنت که هیچ در آن مقصر نبوده ای می آزارد... می دانم که هنوز هم مادری و هنوز هم دلت می تپد برای به جا آوردن خواسته هایم حتی اگر بی جا باشد...
اوقات خوش آن بود که با یار به سر رفت باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
با پسرم: نازنین ۳۳ هفته ای من! دلم می خواهد دوستم داشته باشی. فرزندم باشی. کنارم باشی. اما اجازه نده وابستگی ات به من مانع خوشبختی ات شود. تو برای این به دنیا می آیی که جهان خودت را بسازی. من مادر خودخواهی خواهم بود اگر انتظار داشته باشم برای عشق به من خودت و جهانی را که برای بهتر کردنش به دنیا آمده ای فراموش کنی. اگر دوستت دارم، اگر برای به دنیا آوردنت می جنگم، اگر کاری هست که انجام دادنش برای تو از دست من ساخته است، همه و همه برای خود من بوده است. تو هم عزیزم برای خودت و برای دنیایمان بجنگ و تلاش کن. عشق زمانی زیباست که مانعی برای پیشرفت نباشد و خوشحالم که عشق والدین تو به هم و حتی عشق مادر بزرگت به مادرت نیز همواره موجب پیشرفت و بالندگی بوده است.
جایی که برای قدم گذاشتن در آن لحظه ها را می شماری جهان انتخاب است. هر روز پیش می آید که به خودت می گویی این یا آن؟ پیراهن قرمز یا شلوار آبی؟ کشک بادمجان یا نان و پنیر؟ جنگ یا صلح؟ ماندن و رفتن راهی که دیگران پیموده اند یا رفتن و به جا گذاشتن راه دیگران و گشودن مسیری نو؟ هر تصمیمی گرفتی برای من و پدرت محترم است. فقط از ما انسانهایی خود پسند نساز!!!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.