مامان مهربانم!

تو می دانی چرا در این لحظات واپسین هفته ۴۰ اینهمه دلتنگ تو شده ام؟ انگار نامرئی ترین حس عالم توی خانه مان جریان دارد... درد بی امان و جان سوز می آید و می رود و به گواهی پزشک گمان نکنم بیش از ۴۸ ساعت دیگر تا لحظه دیدار من و فرزندم باقی مانده باشد. مدام به تو فکر می کنم و به لحظه ای که تو با تمام وجود به من زندگی بخشیدی و قلبی که در این لحظه خانه تو باشد. به خانه برگشته ام تا این دقایق را آسوده تر بگذرانم...

همیشه از خودم می پرسیدم که برای چه مادر بودن این چنین مقدس قلمداد شده است؟ عشقی که در آن انتخابی نباشد چگونه می تواند ارزشمند باشد؟ کسی که متولد می شود می تواند هر کسی باشد! اما در اشراق تولد پسرم انگار جواب را یافته ام... درست مثل این است شعری به آدم الهام شود: رنج تو را فرا می گیرد و آسوده نخواهی بود تا آن لحظه که به جایی برسانیش. اگر در خواب نازی، باید بیدار شوی. اگر با مردمی باید ببری. اگر در میان جمعی باید تنها شوی. و بسازیش آنچه را که به سوی تو آمده است و انتخابت کرده است... و بالاخره بخشی از تو در آن شعر خواهد بود و شعر ملهم هم رازی را به تو خواهد گفت، از جهانی دیگر که اگر شعر را نمی سرودی تو را به آن راهی نبود...

رازی که بر من آشکار شد راز تو بود، که چرا مادر زیبنده ترین کلمه جهان است. مادرم. اگرچه من می توانستم هر کسی باشم، ولی لیلی آمد. تو با بزرگواری پذیرفتیم.  دست و پای سیاهم را بلوری دیدی و ستودی و قدمهای لرزانم را استوار خواندی. نادانی ام را دوست داشتنی یافتی بعد معلمم شدی و به حیطه دانایی راهنمایی کردی. چشم پوشیدی، گذشت کردی، بخشیدی، ایثار کردی. آنهم برای خاطر کسی که امنتخابش نکرده بودی، نخواسته بودیش، و تصوری از چهره اش نداشتی. وقتی عاقبت آمدم جز لبخندهای بی دندان نداشتم و "نه" های فراوان که به تو بگویم و این چنین جسم فیزیکی ات را فرسودم. برای همین هم هست که تو مقدس بوده ای و خواهی بود. من می فهمم... اگر بتوانم به چنین مرحله ای از انسان بودن برسم که محبتم را نثار موجود دیگری کنم، بی هیچ چشمداشتی، می توانم ادعا کنم که قدم به مرحله بالاتری از تکامل نهاده ام...

پی نوشت: از همه شما دوستانم ممنونم، و از اینکه در این لحظه توان تمرکز و ادامه نوشتن را ندارم شرمنده ام. به یاد همه شما هستم و حضور اگرچه ناپدیدتان به من نیرویی دوباره می بخشد. متشکرم.