هفت سال و هفت ماه!
هفته بیست و هشتم از زندگی آراز در دوران پیش از تولدش آغاز شده و همزمان با آن زمستان این سرزمین یخی هم فرا رسیده است. روزهای کوتاه سرد، خورشید ناپدید خیس خورده، و خیابانهای سنگفرش که گله به گله با برگهای آتشین دلتنگ رنگ شده است... دیشب که به مهمانی خوابهایم آمده بودی، همه را برایت گفتم همه وجودم! اما می ترسم که نشنیده باشی. آخ، اگر به یقین قلب می دانستم که به نوعی خوبی و سرحال! اگر مطمئن می شدم که ناگفته هایم را می شنوی و هنوز هم دخترت لیلی را مثل آنروزهای دور دوست داری! دیگر چه آرزویی می توانستم داشته باشم؟
دیروز هفتمین سالگرد ازدواجمان را با هفتمین ماهگرد جنینی پسرم جشن گرفتیم. بنا بر توافق قبلی کادوهایمان به هم جنبه های غیر مادی داشتند و افطار شاهانه مان آش بود (که بابت سبزی های تازه ای که باید در آن ریخته شود غذایی گرانبها و وقت گیر است) و پیتزا که محمد و آراز هر دو می پسندند. امروز هم برای آنها که روزه دارند و نشسته بر سر سفره خدا نذر شیر داریم، برای تشکر به خاطر یک ماه دیگر که گذشت: اگرچه با مشکلات فراوان، ولی هر چه بود به سلامتی پایان گرفت و الان پسر دلاورم لگدهای جانانه بعد از صبحانه اش را حواله ام می کند!
مامان جان! سالها است که تصمیم گرفته ام اسم فرزندم را نامی غیر مذهبی انتخاب کنم. دلیل آن را کمتر کسی می داند: می خواهم که او در انتخاب دینش احساس آزادی کند. گزینه های انتخاب زندگی مان بسیار محدودند و مذهب به گمانم از مهمترین آنهاست. دلیلی نداشت که دین را همچون شکل دماغم به بچه ام منتقل کنم. حتی اگر چنین کنم، چه تضمینی هست که چنین دین بی برهانی مورد پذیرش او باشد؟ و به فرض هم که باشد چه فایده ای دارد انسان از زمان تولدش به دین خاصی بگرود؟ بگذار برای انتخاب راهی که به خدایش می رسد آزاد باشد! مطمئنم در این صورت به این راه ایمان بیشتری خواهد داشت. جز این حسی از گناهکاری داشتم که چرا در تمام این سالها هیچ نوع نگاه علمی به دین خودم نداشته ام و اگر خواسته ام از آراز چنین است که در انتخاب راه پرستش الهش با دل و عقلش پیش برود، چرا خودم از ادیان دیگر بی خبرم؟ مدتی است که شروع به مطالعه کرده ام و از بی اطلاعی محضی که پیش از از این داشته ام شگفت زده ام. خوشحالم که این تحقیق به من کمک می کند تا عقاید خودم را هم یکبار دیگر خانه تکانی کنم. جز این، مطالعه علوم انسانی این فرصت را به هر کسی می دهد تا به زندگی اش از بعد دیگری نگاه کند. گاهی از دیدن پیروان ادیان دیگر که این چنین در تار عنکبوت برخی عقاید نادرست گرفتارند، عقایدی که بر اساس هیچ عقل سلیمی نمی تواند درست باشد، پی می برم که از پذیرفته های من هم گروهی هست که حقیقت ندارد. در هر فرصتی که دست می دهد دستی به سر و روی اعتقاداتم می کشم: حتی آنهایی که در ابتدای امر از فکر کردن به آنها به هر اسمی منع شده ام. می خواهم بتوانم از پس سوالات پسرم برآیم: من نخستیم معلمش خواهم بود.![]()
برنامه نرمشهای روزانه ام طبق زمانبندی مرکز بهداشت پیش می رود و از این ماه هم هر دو هفته یکبار با لیزا دیدار خواهم کرد. من و محمد به خوبی از پس کلاسهای زبان جدید برآمده ایم و باید اعتراف کنم یاد گرفتن زبان تکلم یک ملت، زمانی که با مردم آن نشست و برخاست می کنی شرایط را به نحو باور نکردنی ساده تر می کند. این روزها جز خشکی مخاط تنفسی که به خونریزی از بینی منتهی می شود مشکل خاصی ندارم ولی این هم مایه نگرانیم نیست، با آن هم کنار می آییم مامان جان! پروژه ام اگر چه به کندی، ولی به هر حال پیش می رود. گاهی بی نهایت خسته می شوم ولی زمانی که پی می برم بازهم چیزهای تازه ای برای یاد گرفتن هست نیروی تازه ای می گیرم.
با پسرم: دلبندم! در زندگی که پیش رو داری مفاهیم زیادی هست که با آنها آشنا خواهی شد. یکی از زیباترین شان عشق است که امیدوارم تا الان هم توانسته باشی باز بشناسی اش! این حس آنقدر برای ما حیاتی است که پسر ملوسم، بند ناف کنونی ات برای تو! عشق همان چیزی است که زمانی که به تو فکر می کنم تپش های قلبم را برای تو دلنشین می کند و همانی است که تو با صدای دلنشین و آبی پدرت می شنوی. آن، همانی است که من برای نخستین بار در مادربزرگ تو فهمیدمش.
این حس عجیب همان گرمایی است که آفریدگارت هنگام روح بخشیدن به تو در دستان ملکوتی اش داشت و زمان در آغوش کشیدنت همچون بوسه ای در قلبت به ودیعه گذاشت تا روزی همچون گل در تو بشکفد. خوشحالم که کنج کنج خانه کوچکی که در آن زاده خواهی شد با عشق ساخته شده است و به جز حق حیات که ما به عنوان والدینت به تو می دهیم، آن حس را هم در اولین نگاهی که به هم خواهیم داشت همچون هدیه ای دریافت خواهی کرد. پسرم! برای تو زندگی سراسر عشقی را آرزو می کنم. عشق به همه آنچه که لایق دوست داشتن است: خدایت، سرزمینت، مردم جهان، دنیای اطرافت، فرزندت و همسرت، پدر و مادرت. اما مرد کوچکم! بدون آن بدان که زندگی ات از نیستی هراس انگیزتر است! اجازه بده این شعار سرلوحه روحت باشد: بدون عشق هرگز!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.