مادر مه رویم!

زمان زمان رسیدن است و گشایش... به زودی نوه کوچولوی دلبندت متولد می شود و من منتظرم تا صبر عظیم تو را در نگاهش به نظاره بنشینم یا نوازش انگشتان دلپذیر خش خورده ات را در مشت کوچکش بخوانم... پسرم می آید تا مادرم باشد! انتظار سخت است مامان من، با اینکه تا مادر شدنم زمان اندکی باقیست، هنوز هم به صبور بودن عادت نکرده ام! انگار پسرم می خواندم که: من هنوز آماده نیستم...هنوز نه... نمی دانم آیا با سر رسیدن این هفته که مصادف با ۴۰ امین هفته زندگی پیش از تولد اوست عاقبت خواهد توانست تصمیم نهایی اش را بگیرد و از دو دلی ها رهایی یابد یا نه. در آخرین چکاب مرکز درمانی لیزبت -جانشین لیزا در زمان مرخصی ۳ هفته ای اش- بعد از نگاه دقیقی به همه شاخص های مهم فیزیکی، گفت که همه چیز کاملا طبیعی است. از قرار گرفتن پسرم در وضعیت درست تولد به وجد آمد ولی تاكيد كرد که به هیچ عنوان نمی تواند تاریخ دقیق ورودش را مشخص کند. اما يك چيز كاملا معلوم است: پسرم متولد زمستان خواهد بود يعني همان كه هميشه آرزويش را داشتم... درست مثل خودم!

تعطیلات کریسمس در دانشگاه و مراکز آموزشی شروع شده و همه خانه ها و خیابانها غرق نور و سرزندگی و هیجانی دلچسب است. درختهای کاج مزین به کادوهای براق سرخ، شمعهای درخشان و ستاره های طلایی به ناگاه از همه جا سرکشیده اند. برای ما عید میلاد مسیح  طعم شیرینی دارد ، چون که عاقبت بابا محمد توانست از تزش دفاع جانانه ای داشته باشد و فارغ التحصیل شود، و اینهمه شادی درونی در ما هست، با اینکه من نتوانستم بخش آزمایشگاهی پایان نامه ام را تمام کنم. دلتنگ نیستم. مگر نه اینکه امتحان کورس اختیاری ام را به خوبی گذراندم؟ اگر با وجود تلاش بی امان در طی هفته ۳۹ به دلیل نا کارآمدی برخی قطعات لابراتوار نتوانستم کارم را چنان که انتظار می رفت به پایان برسانم، حتما دلیلی وجود دارد که من از فلسفه اش بی خبرم: نیازی به گله کردن نیست... تو یادم دادی که به خدایم و خدایت اعتماد داشته باشم، دارم مامانی عزیزم.

دوشنبه میهمانی شام بزرگی در یک رستوران قديمي برای کارکنان، استادان و دانشجویان دپارتمان برگزار شد. لیست غذاهای سنتی کریسمس شامل فهرستی طولانی بود و فضای جالب رستوران -با ظرفهاي لبريز از ميوه و همچنين مجسمه هاي غريب سنتي به شكل كله هايي مومي با كلاههاي ارغواني بزرگ، دماغهاي سرخ و ريشهاي بلند سفيد- آنرا جالب تر می کرد. ابتدا خوراک سرد سرو شد، که من با بشقاب خالی به انتهای آن میز طولانی رسیدم. پنیرهای تازه خامه ای، یا پنيرهاي كهنه با كپك هاي سبز، ترشي ماهي خام درياي آزاد، لاكس نيم پز و خوراك خرچنگ بنا به دلايلي براي من ممنوع بود؛ و ران خوك دودي، ژامبون خوك،‌ و غذاهاي ژاپني با سس حاوي الكل بنا به دلايلي ديگر! سري دوم سرو غذاي گرم بهتر بود چون عاقبت توانستم كمي سالاد سيب زميني و كلم براي خودم دست و پا كنم! عاقبت هم ميهماني با قهوه و چاي و همچنين شيريني ها و بيسكوييتهاي مخصوص عيد با طعم منحصر به فردشان به پاياني خوش رسيد. با چشيدن هر كدامشان بخش چشايي مغزم فعاليت بي وقفه اي را شروع مي كرد تا آن مزه را به تجربه اي خاص وصله كند. مثلا شير برنج با رب انار يا شكر و گلابي و ميگو!!! به گمانم آراز هم از اين همه رنگ و طعم به وجد آمده بود و تلاش مي كرد بخشي از خانه كوچكش را با لگدهاي جانانه اش بشكافد و خودش در موردشان به قضاوت بنشيند. ما، مادر و پسر عصر خوش جالبي پر از تجربه هاي تازه با هم داشتيم!!

امروز مامان بزرگ آراز رسید و با خودش دنیایی از آرامش و آسودگی و تجربه آورد. حالا دیگر کسی هست که می توانیم پسرمان را  با خیال راحت به او بسپاریم و همچنین سکان زندگی مان را در دمی که تند باد حوادث نامعلوم تهدیدش می کند.

با پسرم: در انتهای راه هستم. در یکی از هزاران ایستگاهی که زندگی برای انسان تدارک می بیند و تو هم عزیزم در ابتدای یکی از همان ایستگاهها هستی انگار که آماده جهیدن، با دستهایی از هم گشوده و لبهایی به هم فشرده. باد می وزد و گیسوان عرق آلودت را بهم می زند. می دانم برای تو که بر فراز آن پرتگاه ایستاده ای فرود راحتی نخواهد بود. می دانم که هنوز هم از خودت و توانایی هایت مطمئن نیستی... اما می دانی چه چیزی هست که هم در دل من و هم تو به یکسان می گذرد؟ هر دو دلمان برای هم تنگ شده است! گاهی هم لازم است آدم برای هدفی والا تن از دو دلی ها بکند و دل به دریا بزند. نظر تو چیست عزیزم؟ اگر موافقی فقط بپر!!! 

در هوايت بي‌قرارم روز و شب
سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم
روز و شب را كي گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان مي‌خواستند
جان و دل را مي‌سپارم روز و شب
تا كه عشقت مطربي آغاز كرد
گاه چنگم گاه تارم روز و شب
مي‌زني تو زخمه و بر مي‌رود
تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيي كردي بشر را چل صبوح
زان خمير اندر خمارم روز و شب
اي مهار عاشقان در دست تو
در ميان اين قطارم روز و شب
تا بنگشايي به قندت روزه‌ام
تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم
عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اي جان تو
انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالي نيستم موقوف عيد
با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبي كه وعده كردي روز بعد
روز و شب را مي‌شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است
ز ابر ديده اشكبارم روز و شب