راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
عزیز دلم دیگر لازم نیست حالت را بپرسم. روزهای متوالی است که هر شب در رویاهایم ظاهر می شوی. گاهی برایم میوه های بهشتی می آوری و گاهی توی خانه قدم می زنی، مطالعه می کنی یا در آغوش گرمت می گیریم. شاید می دانی چه اندزه محتاج توام. آبجی لاله گاهی گله می کند که مهمان خوابش نمی شوی :"مامان رو تو با خودت بردی!" و من هر بار خبرهای تازه ای از تو برایشان دارم. دیشب هم آمده بودی تا گردنبند جواهر نشانی را برای به دنیا آوردن آراز به من هدیه کنی...ممنونم عزیزم که اینهمه به فکر منی. خدا را شکر می کنم که سالها به من فرصت داد زیر سایه پربارت ببالم و با روح مهربانت آشنا شوم، که اینهم نعمتی بوده است مادرم. حالا وقتی که بسیار بسیار دلتنگت می شوم، وقتی که روز می رسد و من را مثل هرشب از آغوشت جدا می کند، زمانی که دلم پر می زند برای دستهایت که عاشق بوسیدنشان بودم، غمخورک کوچکی که توی دلم لانه کرده آهسته تلنگری می زند که :"مادرم، من کنار توام،برای من هم از مادرت بگو!".
مامان جان دو روز قبل پسرم منفی ۴ ماهه شد. من و بابا محمد برایش جشن کوچولویی گرفتیم و جای آراز را خالی کردیم و با پیتزای سبزیجات و شیرینی هایی که به شکل قلب بودند، از خودمان پذیرایی کردیم. آرازم تمام مدت خوشحال بود و ضربه هایی حاکی از شور کودکانه حواله ام می کرد... از خدای آراز ممنون بودیم: برای آفریدنش، سالم بودنش و رشد به جایش.
دکتر فردریک از تعطیلات تابستانی اش در اسپانیا و تایلند برگشته و تمام روز جمعه من به آماده کردن اجازه نامه رسمی دانشگاه برای کار در آزمایشگاه "پاکیزه" گذشت.
تابستان تمام شده و کم کمک می شود سرمای هوا را در پگاه های دیر رس مزید. مامان، نرمش ها و پیاده روی های من ادامه دارد ولی نفسم زود می برد. از خودم می پرسم که آیا روزی دوباره همان لیلی سابق خواهم بود؟ فقط ۴ ماه دیگر باقی مانده تا به جواب برسم.
با پسرم: دلبندم، با تو بودن برای من لذت بزرگی است. عشق تو در قلبم لانه کرده و می دانم که دیگر رهایی از آن نخواهم داشت، حتی روزی اگر کنارت نباشم. دیگر راه نجاتی برای من نمانده عزیزم و روزی تو هم همین اندازه در غم شیرین عشق فرزندی گرفتار خواهی شد: به امید آنروز. می دانم که از به دنیا آمدن واهمه داری. تردید تو بی مورد نیست. تولد و مرگ هر دو از یک تیره اند. اما:
- اگرچه با به دنیا آمدنت از من دور می شوی "مثل مرگی که با جدایی همراستا است" و هرگز در سراسر عمرت با انسان دیگری چنین وابستگی خونی و فیزیکی نخواهی داشت (تو عزیزم یک مرد خواهی بود)، اما با این جدایی ما فرصت بیشتری برایش شناخت هم خواهیم داشت. گاهی لازم است که از آنچه که دوست داریم فاصله بگیریم تا بهتر بشناسیمش.
- این درست که با تولدت رنج خواهی برد "مثل جان دادن كه با دردی جانکاه همراه است" اما امیدوارم بتوانم چنان دیدگاهی را در تو تجلی بخشم که یکروز برسد که با خود بگویی: به دنیا آمدنم ارزشش را داشت... شاید روزی که عاشق شدی، یا روزی که قله های با شکوه افتخار را درنوردیدی، یا آنروز که زیبایی عمیق و بی مانند جهان، آسمان و ابر را از ورای اشکهای خونینی که زندگی تو را وادار به ریختنشان کرده است درک کردی...
- این حقیقیت دارد که با تولدت از آسایشی که داشتی به کل جدا می شوی "چنانکه ما با مردن از داشته های مادی مان دل می کنیم" و به جایی قدم می گذاری که حتی برای نفس کشیدن هم باید مبارزه جانکاهی را با کیسه های هواییت آغاز کنی، اما عزیزم هیچ سلاحی بی حکمت نیست! تو قلب دلاور و روح جسور یک انسان را با خودت با این دنیا می آوری و به زودی پی خواهی برد که اسلحه ات را اگر به کار نبری، زنگار می بندد. هر روز با سرکشیدن خورشید تو هم باید دل به دریا بزنی و و یکبار دیگر به پشت گرمی آرزوهای به حق و پروردگارت با هرچه کاستی و نادرستی و رنج به پیکار برخیزی. عاقبت خواهی دانست که آرامش هرگز برای انسان ابدی نیست. بلکه خود در دل تلاش هر روزه نهفته است.
برای تو آرزوی موفقیت می کنم...زندگی ات بی عشق و پیکار و علم هرگز مباد!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.