مادر قهرمان، پسر قهرمان
چقدر دلتنگ توام مادرم! برای دستهای نازنینت که خش خورده روزگار سخت بود، برای چشمهای درشتت که زمان اشک آلود شدن، در ورای عینک پنهانشان می کردی و برای لحن عزیزت، زمانی که عاشقانه می بوسیدمت، که زمزمه می کردی: خدایا پاره تن من است، خدایا این دختر مهربانم است... نمی دانم و هرگز هم نخواهم دانست که چرا زمانی که بسیار دوستم داشتی با پروردگارت حرف می زدی نه با من...مثل آن روز وداع... سی ام مرداد ماه... در آغوشم کشیدی و گریه کردی. و توی گوشم خواندی که: خدای من این دخترم لیلی است... به تو می سپارمش... به زودی برای من عزیزم، و نه برای دیگران فراقمان یکساله می شود...
بسیاردوست داشتم که از تو برای پسرم حرف بزنم. اما هرچه واژه که گرد هم بیاورم، نخواهد توانست حق مطلب را ادا کند. از سادگی ات بگویم و دلت که خالصانه برای همه می تپید؟ از دختر یتیم همسایه که بعدا دانستیم خرج مدرسه اش را تو می داده ای؟ از آن زن بیمار آشنا که دانستیم برای خرج عمل جراحی اش سپرده بودی طلاهایت را بفروشند؟ از همه آنهایی که رازدارشان بودی و تیمار دارشان... از بیماران فراموش شده که به عیادتشان می رفتی، از کودکان بی سرپرست که محبتشان می کردی، از زنان خیانت دیده که غمخوارشان بودی...از فرزندانت که به معنای حقیقی کلمه دوستشان داشتی... و هرگز ندیدم که عشقت به ما سدی شود در برابر پیشرفت و آزادیمان...چنانکه که تا روز آخر بیماریت، با صدایی که از گلوی زخمی و لبهای تشنه ات بر می خواست و نفسی که از درد دوری مان می لرزید از پشت تلفن می گفتی: لیلی قشنگم...سرما خورده ام فقط... خبری نیست اینجا... درسهایت را خوب بخوان عزیز دلم... و همچنان که مرا دلداری می دادی، با انگشتانی که هنوز هم می پرستمشان از درد جانگداز، دیوارها را می خراشیدی...
مادر تو که بودی؟ فرشته ای شاید. چگونه می توانم علاقه ات را به علم و هوش سرشارت در ریاضی را برای پسرم بشکافم، زمانی که همه ما را به سر و سامان رساندی، تحصیل نا تمامت را از سر گرفتی و در آن ۷ سال همیشه از بهترین های کلاستان بودی و این را بعدا از دوستان هم درست شنیدیم مادر...برای ما دیدن تو که کتاب به دست در صحن خانه می گردی و مطالعه می کنی، آشناترین صحنه دنیا بود عزیزم... و این که چگونه یک به یک پله های ترقی را در مدارج عالی تحصیل طی می کردی مایه مباهاتمان می شد...
مادرکم، نوه تو را در بطن خود دارم و من و پدرش آرزو مندیم که راه تو را درپیش بگیرد، بی یکذره خستگی همان طور که تو بودی. مرا ببخش اگر لیاقت این را که دخترت باشم کمتر دارم...اما سعی می کنم، هر روز و هرشب...
با پسرم: عزیزم. به گمانم بار اولی است که با تو سر صحبت راباز می کنم. زمانی که لگدهایت را حس می کنم به این باور می رسم که برای اثبات خودت تلاش می کنی و چون چنین است، پس این شایستگی را داری که به عنوان یک انسان با تو برخورد شود: گمانم نخستین آن این باشد که با تو سخن بگویم، آخر اینجا ویلاگ تو هم هست عزیزم....از این پس تو هم وارد این بازی می شوی. بازی مرگ و زندگی و جنگیدن با نیستی و کشاندن خود از قعر هیچ به بلندای همه چیز... راهی است که ما در حال پیمودن آن هستیم... اولین قدم این است که نترسی پسرم. اگر این را فراگرفتی از همه پیش تری...من هم نمی ترسم عزیزم... خانم دکترت گفته که آهن خونمان کمتر شده است. نمی دانم به جز خوردن گوشت و قرص آهن دیگر چه می شود کرد. اما نمی ترسم. تو هم نباید بترسی. با هم راهی را برای غلبه بر مشکلاتمان پیدا می کنیم. نگران نباش! لیزا اجازه داد دوباره صدای قلبت را بشنوم. برای من آن طنین محکم و کوبنده ۱۳۶ تایی اطمینان خاطری بود که تو از آمدن و مبارزه ات با مشکلات هراسی نداری. دوستت دارم پسر قهرمانم! ادامه بده عزیزم، به پیش!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.