روز نو، روزگار نو
سال نو مبارک! عید بی دید و بازدید، بدون اینکه کسی در خانه ات را بزند و یا اینکه به امید گرفتن عیدی قلبت بتپد چه لطفی دارد مادر؟ اما می دانم که در جوابم چه خواهی گفت، به جای اینهمه، عیدی کوچولویم سر سفره هفت سینم بود: آراز فینگیل قهرمان! باید بودی و چهره خواب آلویش را می دیدی که کلی علامت تعجب توی مردمکشان موج می زد: آخر پسرکم اولین عیدش را جشن می گرفت. شب قیل آن با دوستان ایرانی مان دور هم بودیم و هر کسی غربتش را توی خانه اش جا گذاشته و آمده بود. برای چند ساعتی دوستان به جای خانواده هایمان نشستند و چراغ دلمان روشن شد.
بعد از آن هم مامان مهربانم، سفر کوتاه جالبی به یکی از شهرهای نزدیک داشتیم، که جای تو را در آن خالی کردیم. یک شب را مهمان یکی از دوستان خوبمان بودیم و دیدارهایمان تازه شد. اگرچه در راه برگشت برف سنگینی غافلگیرمان کرد و سوز سرد هوا زمستان گذشته را در ذهنمان تداعی کرد... اما آراز پسر کوچولوی فوق العاده ای بود و ثابت کرد که در هنگام مسافرت هم می توان به اعتماد کرد!
مادر جان. سه شنبه با پروفسور جلسه ای داشتم و انگار گوش شیطان کر، قرار بر این شده است که تا یکی دو هفته دیگر از تزم دفاع کنم. دلم شور می زند: دلهره دارم. نمی دانم از پسش بر می آیم یا نهو در حال حاضر فقط روی پایان نامه ام کار می کنم. برایم دعا کن عزیزم. مثل همیشه محتاج دعای تو هستم. اگر هم توانستی مادرم، بیا و کنارم باش.
آراز کوچولو هم برای خودش مردی شده مادر جان، با دستش همه چیز را می گیرد و یا اینکه سعی می کند! کلی برای خودش آقا شده و قیافه عوض کرده. لباسهایی که برایش تهیه کرده بودم دیگر به تنش نمی رودو من منتظر تمام شدن درسم هستم تا با خیال راحت برایش خرید کنم.
با پسرم: مرد کوچولویم! سال نو شده است و زمان هم. آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت. حال که نوید یک سال دیگر را داری، بکوش تا از لحظه هایت بهترین استفاده را بکنی: زود قد بکش، قدمهای لرزانت را محکم کن، تجربه بیاموز و خوب فکر کن. تند تند بخند و در همان حال از زندگی ات لذت ببر و هرگز فراموش نکن که بی نهایت دوستت داریم.


لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.