وطن...
همیشه وقتی توی فرودگاه نشسته ام و منتظر سوار شدن به هواپیمایی هستم که قرار است مرا به خاکی ببرد که ریشه هایم را آنجا جا گذاشته ام، آرام می نشینم روی صندلی و دروازه گوشهایم را چهارطاق باز می کنم. می گذارم نوای نرم لالایی گفتگوهاشان مرا با خود به دوردست های ناپیدا ببرد. گوش می دهم به این آدمها که از آب و هوا، کرایه ماشین و عصرانه دیشبه و آدمهایی که قرار است به استقبالشان بیایند حرف می زنند. حرفهایشان در اندرونه ام پیچ می خورد و بغضی سنگین گلوگاهم را گل می گیرد.
همین یکبار کوتاه کم دامنه که توی فرودگاه نشسته ام، برایم مهم نیست اگر جنس گفتگوهاشان از جنس اندیشه هایم نیست. اینکه چرا این مدت را کنارشان نبوده ام و جز ناچیز وجودم را از کلشان کنار کشیده ام اهمیتش را از دست می دهد. برایم مهم نیست اگر دیگر در میانشان بیش از هر زمان دیگری غریبم...
من این صداها، من این جنس تحریر گفتگوهاشان را چنان عاشقانه دوست می دارم که گمان می کنم قلبم اینبار تاب از کف خواهد داد و از حلقم خواهد گذشت تا عریان بتپد از مهری چنین به زبان دوست داشتنی کشورم...
آن لحظه هایی که بغضم را هزارباره می بلعم به نوای آشنای زبان مادری ام گوش می سپارم. به تموج آوای مام وطن که در کلمات سحرانگیز دیگران جاری است. وطن، مادری که هرگز برایم مادری نکرد اما هرگز هیچ نوایی در جهان جای پایاب تپش قلبش را زیر گوشم نخواهد گرفت...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:7 توسط لیلی
|
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.