وقتی به ایران برمی گردم دست و پایم می لرزد. دلیل دارد. 


نه. من امیدهای بیهوده در گلدان رویاها نمی پرورم، مدت هاست که زندگی پوستم را با سنگ پای غربت خوب سابیده است، وقت ندارم برای آرزوهای محال! می دانم که زمان یعنی تغییر. می دانم که اگر در آینه نگاه کنم آن چروک ها و تک-رشته های سپید مو را بر چهره خود خواهم خواند. می دانم که همان اندازه آنها مرا دور و بیگانه و غریب می بینند، این در آینه چشم صادق ترینشان زلال و منعکس و منکسر است.  اما آدمها این فرصت گرانقدر را دارند که عوض شدن هم و عوض شدن دنیایی که در آن زندگی کرده اند عادت کنند. من نه. من انگار که یار غار* باشم از پا گذاشتن در جهانی که سکه رایجش را در جیب ندارم سخت می هراسم.


من از خیابان ها می ترسم و محله ها. از چاله های شرکت گاز بر پیاده روهای نامعهود، از شهری که مثل غول بیابانی بزرگ شده است و خیابانهایی که نام های دیگر گرفته اند. از قانون هایی که به کل ناپدید شده اند و عرفی و رسومی که عادت شده اند. از قیمت های بی ربط و برند های تازه و واژه هایی که به کل از مد افتاده اند. 


وحشت می کنم از دیدن آنهایی که جای انگشت زمان بر صورتشان ماسیده: خال های کبدی، چروک پیشانی، سرهای بی مو. می ترسم از دیدن آنهایی که عادت داشتم دستم را روی چانه شان بگذارم و غبغبشان را قلقلک بدهم و حالا باید به قلنبه گویی هایشان گوش کنم و روزانه های مدرسه شان. از آنهایی که پیش از رفتن انگشت می مکیدند و حالا شکل و شمایل دوست دختر/پسرهایشان را برای هم پیامک می کنند. از آنهایی که پیش از ترک وطن رفیق جانی ام بودند و حالا نگاه هایشان هم برایم بیگانه است.


اما خدایا آخر چه سخت است که آدم شروع کند به باز کردن پرونده های خاک گرفته. که شروع کند به خود بگوید که آن آدمی که دوست داشتی و چندین و چند از دیدن و بوییدن و خواستنش محروم بوده ای همین جا بغل دست تو است و حالا اجازه داری از دلتنگی هایت برایش بگویی. که آدم بداند دست عزیز کرده اش از گوشت و خون است نه از جنس شیشه و گوگل تاک و یاهو مسنجر. آدمی که طنین صدایش یکی دو روز دیگر باز خواهد شد وویس اور آی پی**


سخت است آدم تمام مدت شیشه شور و گردگیر به دست اینور و آنور خانه دلش بچرخد و بسابد و بروبد و اشک دوده ای روی لپهایش را پاک کند و آشنایی های تازه را تا کند در کمدهای گذشته و یک هفته دیگر (حالا مثلا فرجی شد و شد دو هفته دیگر!) دوباره همه را بگذارد و برود تا باز زنگار زمان همه را ببلعد. 


آخ خدایا، می ترسم از شمردن رج قلاب ها بر میل بافتنی که خود می دانم پیش از پایان خواهمش شکافت.  آخر کدامین آتش را برای نامیرایی بی اذن و اجازه برده ام که پرومته*** وار محکومم به جگر خوارگی های عقاب زئوس، جگری که با هر سفرم از نو می درد و خون می ریزد. 


* اشاره به اصحاب کهف و سکه ای قدیمی که بعد از زنده شدن مجددشان حتی به یک گرده نان هم نیارزید.

**Voice over IP

***اشاره به داستان پرومته که بر خلاف خواست خدایان آتش را به انسان هدیه داد و محکوم شد که با زنجیر به صخره ای بسته شود و هر روز عقاب قلب او را می درید و زخمش معجزه وار بهبود پیدا می کرد تا صبح فردا شکنجه از نو شروع شود.