لازانیای قارچ با سوپ گوجه فرنگی
گارسونی با موهای بلوند وز دار آمد و ندا داد که اگر کسی بخواهد در محیط سربسته غذا بخورد می تواند زودتر داخل شود. روی صورتش یک مشت کک مک داشت که حالت آبی چشمان سردش را تعدیل می کرد. ما و زن و شوهر پیر پشت سرمان تا به خود بیاییم نشسته بودیم توی اتاق بی هواکشی که بوی نا می داد و پنجره هایش نمای کدری از سردر اصلی لوور و هرم شیشه ای اش در خود داشت. برای پسرمان صندلی کودک آوردیم. از کوله پشتی اش چند کتاب بیرون کشیدم و محمد پوره میوه آماده مخصوص کودک را که از پیش برایش گرفته داشتیم پیش دست گرسنه و کوچولویش جاداد.
گارسون موبلوند پیش آمد تا قاشق و چنگال هایمان را بگذارد روی میزی که نایلون کلفتی رویه چوبی و کارکرده اش را پوشانده بود. وقتی از روی آراز خم شد به طرف ما نگاه ناراضی اش انگار نشست روی شانه هایم: «اینجا آوردن غذا از بیرون ممنوعه!» محمد با صدایی آرام برایش توضیح داد که پسرکمان گرسنه است و اگر می توانند هلو و گلابی میکس شده برایمان بیاورند، با کمال میل هزینه اش را پرداخت می کنیم . گفت می پرسم. وقتی برای گرفتن سفارش برگشت گفت که رئیسش گفته این بار اشکالی ندارد! برای خودمان لازانیای قارچ سفارش دادیم و برای آراز سوپ. من در کمال ناباوری چنگالم را که هنوز باقی غذای قبلی به زردی و سفتی به دسته اش چسبیده بود به گارسون مو بلوند ناراضی دادم. غرغری کرد و رفت.
کتابش، کتاب حیوانات وحشی و اهلی بود. با حال و هوای یکسال و نیمگی اش آنها را نشانمان می داد
و اسمشان را می گفت. بعد کلی برای خودش آفرین می گفت و کف می زد. زوج پیر منتظر غذا با عشق با آراز نگاه می کردند و به شیرین کاری هایش لبخند می زدند و هرازگاهی برایش دست تکان می دادند. نمی دانم چرا شاید پسرک شاد من نوه شان را به یادشان می آورد، شاید هم داشتند لحظه های انتظار سرشار از گرسنگی شان را به بهترین نحو پر می کردند. خانواده پرجمعیت دست چپی گپ می زدند و سر انتخاب غذا به تفاهم نمی رسیدند. جز ما سه گروه کس دیگری در آن اتاق دم کرده حضور نداشت...
نیم ساعت دیگر بالاخره غذا رسید. مجبور شدیم چنگال مان را شریک شویم: من و محمد. چنگال من ده دقیقه بعد از شروع غذا و در لایه های زیرین لازانیا رسید و باز هم گارسون را دیدم که سرش را یکوری خم کرده بود: «متاسفانه مشتری ها شکایت کردن که سر و صدای بچه شما اذیتشون می کنه و نمی زاره غذا بخورن!» ناباورانه نگاه کردم به آراز که توی صندلی اش نشسته بود و داشت کتابش را ورق می زد تا گورخر را پیدا کند و ذوق معصومانه اش را که سعی داشت حیوانات را ببوسد!!! هرازگاهی که خوشش می آمد یک قاشق از سوپ آبکی اش را درخواست می کرد.... پیرزن میز بغلی با چشم های گرد شده ما را تماشا می کرد!
محمد نخورده، دستمال سفره اش را بست و آراز را نیمه گرسنه از سر میز برداشت و بیرون برد تا حداقل من بتوانم ناهارم را تمام کنم. موقع خوردن لازانیا چنگالم از آتشفشان درونم به پیش دستی می خورد. اما این اولین کاری بود که می خواستم بکنم: می خواستم همه غذایم را بخورم! بعد رفتم پیش گارسون و با آرامشی که در آن لحظه می توانستم داشته باشم حساب را پرداخت کردم... بعد مودبانه از او خواستم که من را ببرد پیش رئیسش. زن دو رگه ای بود در اوایل سال های چهل با پیش بندسفید و ابروهای درهم.
- «کاری به طعم غذاها و سرویس نامناسبتون ندارم. ولی واقعا اگه فکر می کنین که نمیشه اینجا از بچه های کوچکتر از دو سال پذیرایی کرد اینو رو بنویسین و بزنین رو در تا والدین هم تکلیفشونو بدونن.» و حرفهای دیگر.
اخم هایش شل شد. همه را آرام گفته بودم ولی می توانستم کله همه شان را کنده باشم (لعنت بر این تمدن!!!) پرسید که مگر کسی چیزی گفته است؟ گارسون مو فرفری که هما دور و برها می پلکید هیجان زده شروع کرد به دفاع از خودش به فرانسوی. خانم مدیر با ابروهای گوریده، سرش را به تاسفی عمیق تکان می داد، به انگلیسی جواب داد که هرکدام از مشتری ها که ناراحت بوده می توانسته برود و رو کرد به من که: «شما ببخشید، اشتباه کرده این گارسون ما، من به عنوان مدیرش معذرت می خوام و خودش هم خواهد خواست» بقیه گفتگوها عبارت بود از توضیحات فرانسوی گارسون به رو مدیر دو رگه، تاسف عمیق مدیر رو به من و تکان دادن سرش، دستور برگرداندن پولی که به رستوران داده بودم رو به گارسون و بالاخره معذرت خواهی گارسون رو به من.
وقتی بیرون آمدم همان خانم پیری را دیدم که توی رستوان، همسایه میز کناریمان بود. آشنایی به هم رساند. لبخندکی زدم. ردیف مرواریدی دور گردنش دو رج درشت و گرد بود و کت و دام شیک و قرمزش تضاد رنگی دلپذیری با موهای سفیدش داشت. گفت: «خانوم، می بخشین که دخالت می کنم. ولی می خواستم بدونم که آیا به خاطر رفتار زشت گارسون به صاحب رستوران شکایت کردین؟» گفتم :«بله، چطور مگه؟» گفت: «رفتارش به قدری توهین آمیز بود که نتونستم خودمو راضی به رفتن کنم... می خواستم بدونم که اگه خودتون این کار رو نکرده باشین، من برم ازش شکایت کنم!!!!»
نتیجه اخلاقی: وقتی از حق خودت بیش از آنی که لازم است عقب می نشینی، زمینه را برای تضییع حقی آماده می کنی که نتیجه آن گریبان همه را خواهد گرفت...
نتیجه رستورانی: مک- دونالد یادت نره!
نتیجه زنانه: اگر ما زن ها نبودیم (چه به عنوان رئیس، گارسون، لیلی، پیرزن و چه شما که خواننده ماجراهایش باشد) دنیا جای کسل کننده ای برای زندگی بود!
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.