همه دارايي من
كم كم دارم مي روم! همه زندگي ام را جمع كرده ام توي چهار تا چمدان و كوله پشتي. غصه هاي خوردني را قورت داده ام و اشك هاي ريختني را گذاشته ام براي بعد! يك نگاه كلي به دار و ندارم كافي است تا بفهمم كجا هستم و عمر بيست و چند ساله ام را وقف چه كرده ام و از بقيه اش چه مي خواهم. ببين مامان! اين حاصل دوسال خون دل دخترت در غربت است: يك عالمه كتاب و يك پسر بچه! خدا را شكر كه اين ثروتي را كه گرد آورده ام به درد كسي نمي خورد جز خودم... ديگر پرواي دزد را هم ندارم! کمی از داشته هایم می ماند برای دوستان. یادگاری هایی را هم که برایم عزیز معنوی بوده اند پیش رفیقان شفیق امانت است تا بعدا و در زمان مناسب به دستم برسد.
اين يك نقطه سر خط است. مداد را توي انگشتانم مي گردانم. دستان کرختم را به هم مي سايم. نفس تازه مي كنم. براي دور جديدي از آنچه كه براي باقي عمر انتخاب كرده ام!

اين روزها روزهاي آغازين سال نوي تحصيلي است در دانشگاهها. ديدن دانشجويان ورودي سالهاي مختلف با لباسهاي وصله دار رنگارنگ سرهمی (بسته به سال تحصيل) به تن و شاخك هاي مورچه اي روي سر بعد اينهمه مدت براي من هم عادي شده است. امسال تعداد هم وطناني كه داوطلب تحصيل در اين دانشگاه هستند زياد شده و نتيجه آنكه در هر بار پياده روي مان گرداگرد دانشگاه برمي خوريم به دوسه دانشجوي ايراني كه چهره هايشان برايمان آشنا و دوست داشتني است. همین طور که غصه دار هم می شویم برای اینکه خیلی کم هستند نخبه هایی که بعد از تمام شدن درس و مشقشان برگردند به کشورمان... بازار مهماني هم داغ داغ است براي اينی كه پسر دايي اش مي رسد و آنی كه نامزدش به او پيوسته، آن ديگري كه دو تا دوست هم دانشكده ايش مي آيند و فلاني كه همكار خواهرش بارش را "کارگو" كرده با ايران اير. گُله گُله ايراني ها جمع مي شوند و گپ مي زنند. ديگر اين جوانان جاه طلب و كوشا براي خودشان قطبي شده اند در اين سوي دنيا...
آراز کوچولویی که به زودی زود هشت ماهه می شود در تب و تاب کشف شگفتی های جهان سر از پا نمی شناسد. گذشت آن زمان که روی زمین می ماند و غر می زد! حالا یا زیر صندلی و میز کامپیوتر است یا توی یخچال سرک می کشد و یا از نرده های تختش آویزان و در حال صعود است. از هر شی عمودی برای گرفتن و ایستادن استفاده می کند. حالا این شی می تواند شلوار من باشد یا نخ دندان توی دست بابا محمد!!! وقتی موفق می شود برای خودش حرف می زند و به زبان آرازی! خودش را تشویق می کند که می شود یک چنین چیزی: "ددد، با ب ب، م م دو دا! " خسته نمی شود، باز نمی ایستد، هیچ چیز سد راهش نمی شود، از شوق و شادی اش کم نمی شود. وول می خورد، باز می کند، می اندازد، می کوبد، آواز می خواند، گاز می گیرد، زور می زند، چهار دست و پا می دود، می کند، می کشد، می جنبد! سیر نمی شوم از این موجود با پشتکار و یکدنده و شجاع!
ديگر هم اينكه داریم دل مي بُریم از دوستانمان! ديده اي ريشه را كه از خاك بيرون مي كشند چه نزار يكي دو آوندش آويخته از ريشه مي ماند و يك كپه خاك برگ هم روي ريشه؟ كمي از گوشت دلهایمان كنده شده و آويزان مانده به ياران جاني. به "ف.الف" و دستهای ظریفش که از مهر لبریز است، به "سین.واو" و قرمه سبزي هايش كه آكنده از پیچیدگی و مهرباني است، به "الف.م" و روح پهناور پر از ديگرانش، به "شین.الف" و درك عميقش از دف و هستي، به "كاف. واو" و قلب رئوفی که همیشه قایمش می کند، به "الف.ر" و پاسداری و احترامش از زبان پارسی، به "الف.ز" و اراده محکمش و طعم کیک های عسلینش، به "الف.دال" و محبت های بی شمارش، به "خ. لام" و قلب طلایی که پشت حلبی ظاهرش دارد، به "سین. واو" و آغوشی که همیشه به روی مهمان باز است... و دهها انسان دیگر که بهشان مهر ورزیده ایم، دوستشان داشته ایم و برایشان برادر و خواهر بوده ایم.... یعنی نمی شود آنها را هم توی چمدانهایمان بگذاریم و ببریم؟ بوي هجرت مي آيد: بالش من پر از آواز پر چلچله ها است...*
نمی دانم این چه سری است که لحظه دیدار که می رسد طاقت انسان طاق می شود. تازه دارم می فهمم چقدر دلتنگ خانواده و وطنم هستم. گاهی که از سر از زانوی غم رفتنم بر می گیرم، بال درمی آورم. باورت می شود که دخترکت با ماه هلالی رمضان از راه می رسد؟ مامان آیا این بار ممکن است همراه بقیه عزیزان به پیشوازمان بیایی؟ دلت نمی خواهد نوه کوچولوی شیرینت را برای بار نخست ببینی؟ ... می دانم عزیزم. ببخش که گاهی بی قرار تو می شوم... ببخش که این وقتها آزارت می دهم. من می آیم... هرچه باشد آنجا به هم نزدیکتریم...
* سهراب سپهری
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.