پسکوچه های قدیمی که تا کرانه های آب و آفتاب پیچ می خورد، روشنایی نامیرایی که انگار بر فراز شیروانی های سرخ شناور بود. بیختگی و آمیختگی هزار فرهنگ که نشان از پیرانه سری اش داشت. آن جا افتادگی گران و حیای رندانه که آجر به آجر خانه هایش را مهر زده بود. هوای پاریس مستی آور، شر×اب جا افتاده ای بود پالوده از خوشه انگور تاریخ. پاریس گفتنی نیست. چشیدنی است، مثل نان های تازه اش که در دست های نوچ و آردی بچه ها می بینی. باید بوییدش، همانطور که عطر گرانقیمت پورشه ها و پژو ها یا بوی گند سگی که خود را در گوشه ای دور از رهگذر خالی می کند، یا بوی گدای لولی که شیشه مشروبش را به حظی ناگفتنی میان زانوانش نگه می دارد. باید آن را خواند، خط به خط، همچنانکه زمختی دیوارهای کهن و مجسمه های خاموشش را. باید دیدش...

  • برج ایفل: Eiffelturm

این برج اثر عجیبی روی من داشت. وقتی از پشت بوته ها و درختچه های باغ به یکباره بیرون جست (و این خاصیت همه چیزهای بزرگ است که اگر زیاد نزدیکشان شوی از دید ناپدید می شوند) از عظمتش انگشت به دهان شدم. می دانستم که نزدیک به صد و ده سال پیش برای بزرگداشت و سالگرد انقلاب فرانسه توسط گوستاو ایفل ساخته شده و بعدها دولت از برچیده شدنش منصرف شده است بس که مردم دسته دسته هجوم آورده اند برای دیدنش. اما شنیده بودم که چطور که فرهیختگاه و نخبگان زمان به شدت با سمبل شدنش برای فرانسه مخالفت کرده اند. می توانستم بفهمم که چرا این سازه غول پیکر ریقو نتوانسته است سلیقه و طبع ظریف دوما یا پاسان را اغنا کند اما در عین حال باورم نمی آید کسی آن پایه های غول پیکر را ببیند و در شامگاه و نورافشانی زیبای آن حضور داشته باشد و بتواند تا آخر عمر فراموشش کند. هیچ چیز برای باز کردن جای خود در دل مردم و تاریخ منتظر نظر فرهیخته ها و نخبه ها نمی ماند. از آن لحظه به بعد هرجای پاریس که حضور داشتیم و از آراز می پرسیدیم: "ایفل کو؟" می گفت: "اَفی!!!" و دستهایش را تا جایی که جا داشت باز می کرد و اضافه می کرد: "بوزوگ!"

  • موزه لوور: Louvre museum 

برای مردمی که واژه "میوزیوم" را ابداع کرده اند این مجموعه شایستگی حضور دارد. در زمان صدارت فرانسوا میتران موزه به شکلی که امروز هست بازسازی شده گرچه اولین شکل تولد آن برگردد به زمان لویی چهاردهم و آثاری که در آنجا به نمایش گذاشت. در نگاه اول، آن هرم شیشه ای عظیم که در ورودی اش قرار گرفته است توی ذوق می زند، مخصوصا زمانی که با سازه های قدیمی و اصیل اطرافش مقایسه می شود. اما گمان کنم به نحوی توانسته است حال و هوای مدرنی به این موزه فوق مشهور بدهد. اول به دیدن قسمت ایرانشناسی رفتیم. کاشی های آبی رنگ آن مرا که پیش از این تخت جمشید را رنگ و رو رفته و ویران دیده بودم تحت تاثیر قرار داد. به آراز گفتم: "پسرم! اینجا راحت باش. ما صاحب این تمدنی هستیم که می بینی. در این فضای کوچک ما میزبانیم!" و نشستم به تماشای چهره مات و مبهوت مردمی که از سر ستونهای با شکوه آپادانا عکس و فیلم می گرفتند و رنگ های فیروزه ای و سبز و تندیس های پوشیده و سرشار از صفای ایرانی را می ستودند. لوور بزرگتر از آن است که کسی بتواند ادعای کامل دیدنش را حتی در یک هفته داشته باشد. ما که فقط یک نصفه روز فرصت داشتیم بسنده کردیم به سالن هنرهای آفریقا که دوست داشتیم ببینیم و بعد هم "مونالیزا" با آن لبخند مشهورش. اعتراف می کنم که اگر می توانستم از فاصله چند ده متری و از پشت شیشه ها و خط کشی ها چیزی ببینم شلوغی صدها توریستی که چرت و چرت عکس می گرفتند کوچکترین فرصتی برای تمرکز و لذت بردن از نقاشی به ما نمی داد. آنقدر فرصت بود که تنه بزنی و رد شوی. همین.  

توضیح تصاویر: آراز و پل الکساندر سوم --- تن به آب سپردن در فواره های لوور --- بر کناره های رود سن

  • دیزنی لند رسورت پاریس: Dineyland Resort Paris

اگر تصور می کنید که دیزنی لند به خاطر عامه پسند و پر زرق و برق بودنش از زیبایی و جذابیت خالی است سخت در اشتباه هستید. مطلقا تصوری از آنچه دیدم پیشاپیش نداشتم و سایت اینترنتی ناکارآمد و مشکل دار از نظر فنی اش به این تصور نادرست دامن زده بود که فقط برای پسرکم هست که می روم و برای چشم های من چیزی نخواهد بود. اما نه! این شهر کوچک انگار از میان فانتزی و رویا به یکباره سردرآورده و به آسمان رفته بود: برج های صورتی و سبز سیر، صحرای علاالدین، خانه درختی روبنسون کروزوئه، غار دزدان دریایی کاپیتان کوک، معبد ایندیانا جونز، فنجان های رقصنده قصر دیو و دلبر. بی هیچ شکی لذتی که ما از تماشای آنهمه ظرافت و ایده و نبوغ مهندسی در ساخت شهرک های عروسکی بردیم بیش از شادی آراز قهرمان بود از پرواز کوتاه مدتش با دامبو (فیل پرنده) و قایق و قطار سواری اش! اگر از هزینه سرسام آور مواد غذایی که در فروشگاهها و رستوران هایش به فروش می رسد بگذریم همه چیز فوق العاده دیدنی و دوست داشتنی بود. کل مجموعه از سه قسمت تشکیل می شد که عبارت بودند از "استودیوهای دیزنی" که پشت پرده مجموعه ها را نمایش می داد، "دهکده دیزنی" که شامل هتل ها و اقامت گاههای خانوادگی بود، و "پارک های دیزنی" که خودش از مجموعه های مختلفی تشکیل می شد مثل: سرزمین رویاها، سرزمین ماجراجویی، سرزمین غرب وحشی و ... برای هریک از این سه قسمت بلیط جداگانه ای باید تهیه می شد ولی بعد از ورود، استفاده از هر وسیله ای آزاد بود البته اگر حوصله داشتید برای هرکدام چهل و پنج دقیقه توی صف بایستید، آنهم با یک پسر کوچولوی پر جنب و جوش و علاقمند. خیابان منتهی به این سه ورودی به اسم "مین استریت یو.اس.ای" فروشگاه های فروش لباس و خوراک و اشیا مارک دار بود: همه با مارک دیزنی.  آراز ما مهمانی رنگ و موسیقی و شادی را دوست داشت ولی آرزو کردم که کاش یکسالی بزرگتر بود. آخر دلم می خواست آویزانمان بشود برای چیزی غیر آن سرسره ساده!

توضیح تصاویر : بخشی از شهر رویاها و ماکت کارتون های محبوب --- غار شهرک رویاها --- سرسره مجموعه شهرک دزدان دریایی که آراز عاشقش شد.

  • باغ تویلری: Jardin des Tuileries

درست روبروی خیابان شانزه لیزه باغ قشنگی است با معماری دلپذیر. یک عالمه صندلی سبز و چند حوض و فواره و خیابانهای خاکی. به محض وارد شدن نه به یاد حمله مردم افتادم به کاخ تویلری و فرار خانوادگی لویی شانزدهم و پناهندگی اش به مجلس و نه به یاد کاترین دو مدیچی سازنده اصلی اش. نمی دانم چرا ژوزفین آمد و از کنار چشم خیالم رد شد با دامنه بلند پیراهنش... انگار در آنسوی باغ ناپلئون را می دیدم که به استقبال مادرش مادام لسی سیا می رود... آراز با پدرش یک دست فوتبال دبش زد و من به ناپلئون فکر کردم و شمشیری که تسلیم کرد به انقلابیون... در همین باغ.

  • میدان کنکورد: Place de la Concorde

این میدان که ابتدای خیابان شانزه لیزه محسوب می شود ستون بلندی دارد به نام ابلیسک و دو فواره که مینیاتوری از فواره دو تروی رم هستند. از آنجا می شود در افق، بنای یاد بود یا آرک دو تریومف را دید و کلی لذت برد. نمی دانم چرا به جای آن گیوتین بلندی که در زمان انقلاب کبیر فرانسه در این میدان نصب بوده این ستون مصری را گذاشته اند. شاید به همان دلیل که به جای مردم مست و دیوانه ای که اینجا جمع می شدند و برای جاری کردن خون بیگناهان (البته پادشاه وقت فرانسه و ماری آنتوانت به کنار!) فریاد می کشیدند امروز هزاران توریست متمدن! با دوربین های عکاسی قدم می زنند. شاید برای اینکه یکبار دیگر آدم به خودش دلداری بدهد که همان گیوتین هم بالاخره جان برپا دارندگانش را گرفت پیش از برچیده شدنش. شاید هم صرفا برای اینکه پسرم بی خبر از آنهمه خونی که یکروز جاری بود این سو و آنسو بدود و از دیدن فواره ها ذوق کند.

  • خیابان شانزه لیزه: Avenue des Champs-Élysées

خیابانی که با میدان کنکورد شروع می شود و با بنای یادبود ناپلئون تمام می شود. گذشته از هر چیز یک خیابان معمولی پر ترافیک بود و باعث شد کلی بخورد توی ذوقم!

  • پل الکساندر سوم: Pont Alexandre III

یکی از زیباترین پل ها روی سن لجنی رنگ... زیبایی این پل برایم سحر انگیز بود. آن صبحی که آنجا بودم همه جا خلوت بود و پاریس داشت به یک روز آفتابی سلام می گفت... دامن سن تا دوردست ها راه می کشید و کشتی ها به آرامی روی آب می خرامیدند. می توانم بگویم که هرگز پلی به این شکوه ندیده بودم. آراز کوچولو از لابلای نرده ها کشتی ها را می دید و با شوق و ذوق صدایشان می کرد تا نزدیک تر بیایند: "کَشا گـَه!!"

  • اینوالیدز: آرامگاه ناپلئون Invalides

ناپلئون از الگوهای نوجوانی من بود. برای من او کسی بود که از هیچ به همه رسید بی آنکه فراموش کند که بوده است. برای همین هم بود که دیدن آرامگاهش برایم آرزویی دور و باورنکردنی می نمود. پیش از رسیدن به مقبره اصلی در دو محور بنای انوالیدز موزه جنگ فرانسه قرار گرفته بود. من مبهوت زره ها و کلاهخودها شدم و تصور میدان جنگی پوشیده از این جنگ افزارها و سلاح ها لرزه بر اندامم انداخت. این ابزارها که برای کشت و کشتاری راحت تر طراحی شده بودند، حتی از پشت ویترین فوق العاده وحشیانه و اگرچه نبوغ آمیز به نظر می رسیدند. نمی دانم شاید من برای بودن در آن محل آدم مناسبی نبودم اما نمی توانستم متاسف نباشم و مرتب از خودم می پرسیدم که چرا انسان به جای تمرکز بر روی حل مشکلاتش با گفتگو به جنگ رو می آورد؟ چه سوال کهنه ای! شاید برای همین هم بود که وقتی بعد از گذشتن از موزه های جنگ جهانی اول و دوم و رسیدن به محوطه مقبره ناپلئون اینهمه دگرگون و دلمرده بودم. شاید هم فقط نورپردازی عجیب و نیم تاریک آن محل بود که حس و حال مرگ را در یک روز ابری به انسان القا می کرد. هزار چشم ناپیدا انگار به من خیره بود و هزار میدان جنگ و هزار پشته از کشته ها پیش چشمم جان می گرفت. اعتراف می کنم که ناپلئون دیگر آن ارج پیشین را برایم نداشت. در برابر آن تابوت سرخ ادای احترام و تقاضای رحمت را فراموش کردم...

توضیح تصاویر : کبوترهای اینوالیدز، پسر کوچولوی ما به کبوترها دانه می دهد --- آرامگاه ناپلئون، ناپلئون دوم (پسرش از دوشس اتریشی) و آرامگاه برادرانش ژوزف و ژروم بناپارت --- چقدر در برابر آن زره کوچک و آسیب پذیر به نظر می رسد --- آراز و افی بوزو!!!

با پسرم:

ما هم دیدیم لایه ای نازک از سفید آب و سرخاب پاریس را پسرم. مثل همه هزار هزار توریستی که می بینند. اما این بار من هیچ سعی نکردم روسو، لاوازیه، کوری، هوگو یا رولان را میان مردم به جا بیاورم. می دانستم که نخواهم دیدشان. همانطور که فرعون ها را در قاهره نمی شود دید! پسرم مدتی است که فهمیده ام ملت ها، پتانسیل "چگونگی" شان را با خودشان و در مخفی ترین لایه های وجودیشان حمل می کنند و به ندرت می شود در روزهای عادی آن را  دید به خصوص اگر در هیات یک گردشگر ساده باشی. ملت ها هر زمان که خمیره وجودی شان ترشید و ور آمد و نیاز آن حس شد، واقعیت روحی شان را پس می دهند. ما هم بسنده کردیم به دیدن آن همه زیبایی مرده که در پل و برج و بارو و کلیسا و تندیس بود و مردم رهگذر را فقط به لبخندهای صبحگاهی دل انگیز و دست های مهربانی که هردم برای کمک به حمل کالسکه ات در پله های بی آسانسور موزه و مترو دراز می شد شناختیم و نه بیشتر. پسرم برای فهمیدن روح یک ملت باید در آن زاده شد و مرد. اگر نه تاریخشان را بخوان و محترمشان بدار برای همه آن داشته های نادیدنیشان...

پی نوشت: مانی  کوچولوی مهربان و دوست داشتنی، تولدت مبارک عزیزم.