چمدانی که در برلین جا ماند*

توضیح تصاویر: آراز در میدان براندنبورگ --- یکی از سازه های خلاقانه میدان پوتسدام --- آراز و زرافه لگولند
نوشتن از برلین ساده نیست، نوشتن از هیچ شهری شاید نباشد. هر سرزمینی بافته ای است از تار و پود نسل ها و حس ها و سلیقه ها. گاهی از کلمه و جمله کاری ساخته نیست، باید نفس کشید، باید مزمزه کرد، باید راه رفت. در تک تک لحظه های برلینی ما حس گنگی از یک شهر میلیونی جاری بود، شهری که خمیازه کشان و بی اعتنا به ده ها اتوبوس روباز و رو بسته جهانگردی که لحظه به لحظه رد چشمهای خیره را در خیابان ها می کشیدند، تن به کرشمه های تابستان سرد داده بود. همسفرم می گفت که «شهرهایی که جنگ را مزیده اند انگار جور دیگری زنده اند، انگار هراس و تلخی در لحظه لحظه زندگی روزمره شان حتی جاری است». برای من اما پسودنی تر از هرچیز سرشت آلمانی اش بود، همان GEMÜTLICH بودنش. خیابان های آراسته، سازه های دقیق، هنر متواضعی که زیرپای مردم را هم بی نصیب نمی گذاشت (خدا می داند، شاید هم این تنها بخش متواضع یک فرهنگ آلمانی باشد!) انگار خانه مرد دارایی که کفشکنی اش از فرش ریزبافت ابریشمی باشد تا تنعمش را به رخ بکشد.
1. لگولند: فضای کوچکی برای سازه های خلاق. آراز کوچولو دوید، ماشین های ساخت دستش را روی پیست مخصوص امتحان کرد، در کارخانه لگو سازی وردست خانم لگو ساز شد، با مکعب ها یک خانه گنده واقعی ساخت (البته با کمک لیلی کوچولو که جایی هنوز در بطن من بزرگسال زنده است)، در سینمای چهاربعدی اش با باب مکانیک ذوق کرد و البته حاضر نشد سوار صندلی های پرنده لگویی شود!
2. سینه استار برلین: برای اولین بار مهمان یک فیلم سه بعدی در یک سینمای واقعی شدیم، با فیلم مورد علاقه آراز ماشین ها (CARS2). بگذریم از این که با همه ذوقی که رفته بودیم، آراز خیلی خسته از شهرگردی نیمه دومش را چرت زد و بعد از بیدار شدن برای اولین بار بعد اینهمه سال فهمیدم که پسرک من هم اگر خیلی خسته باشد می تواند بعد بیدار شدن بی حوصله باشد...
3. براندنبورگر تور یا دروازه براندنبورگ: این دروازه که زمانی برلین شرقی و غربی را از هم جدا می کرد امروز سنبل وحدت دو نیمه کشور است. یک دروازه عظیم با پیکره اسب هایی وحشی رو به چهارنعل بر فراز آن. روزی که آنجا بودیم ده ها ماشین پلیس میدان را قرق کرده بودند و حزب های گوناگون بادکنک های رنگارنگ شان را به رهگذهای خردسال هدیه می دادند. قرار بر برگزاری یک راهپیمایی اعتراض آمیز بود. این را وقتی فهمیدم که سر صحبت را با یک پلیس موسپید مودب باز کردم. می گفت: «هر نوع اعتراضی آزاد است ولی هرج و مرج و زیان رساندن به اموال عمومی پیگرد قانونی دارد». آراز که از همهمه توده های مردم در شگفت بود، به دقت نگاه می کرد و گوش می داد و هیچ از آن دریافت هایش را با ما قسمت نمی کرد...
4. پوتسدامر پلاتز: یک میدان عظیم مسقف که گفته می شود شاهکار هنر شهرسازی است. برای چشم های ناآزموده من، این میدان ویژگی عجیبی داشت، ساختمانهایی که سقف بر آنها استوار شده بود به هم مانستگی نداشتند (از آن جمله ساختمان دفتر سونی یا دایملر کرایسلر) و خود سقف هم از نعمت تقارن بهره ای نبرده بود و بیشتر به یک چتر باز با میله های کوتاه و بلند شبیه بود، اما ذره ای ناهمگونی و نازیبایی در این سازه وجود نداشت. نیم ساعت از وقت ارزشمندم صرف این شد و حاضرم در برابر یک دادگاه عالی گواهی دهم که گفته ام حقیقت دارد... زیر سقف شیشه ای آن رستوران ها و قهوه خانه ها مسافران را با غذای عالی لبیک می گفتند و حوض گردی که انگار معماری سقف را بر خود تابیده داشت هر لحظه پس زمینه عکس گروهی جهانگرد می شد، البته اذعان می کنم که آراز دوان گرداگرد حوض و ذوقزده در همه عکس های آن برهه زمانی حاضر است لابد.
5. زیگه سویله یا ستون پیروزی برلین: مجسمه طلایی باشکوهی برفراز یک ستون بلند که برای بزرگداشت پیروزی پروس در جنگ بین پروس و دانمارک ساخته شد و بعدها مجسمه برنزی پیروزی به شکل زنی بالدار بر فراز ستون افراشته شد... انگار امروز هم مردم نوع دیگری نگاهش می کنند، و از لایه های پنهانی افتخار نضج یافته در کنده کاری های زبرین لذتی نهانی می برند، حتی اگر این کنده های برنزین را جا به جا رد گلوله مسلسل شکافته باشد... در میدان بزرگی که این ستون قبله اش باشد چهارسوی شهر را می شود دید. تماشایش در شب لذتی دیگر دارد، به خصوص اگر سوار یکی از آن دوچرخه های جهانگردی کروکی باشید.
6. تیرگارتن با باغ حیوانات: پارک سبز بسیار وسیعی که بخش بزرگی از مرکز شهر را اشغال کرده است و روزگاری شکارگاه شاهان بوده است. برای تماشایش روی دو دوچرخه تمام روز را پا زدیم و با اینهمه ادعای دیدن نیمی از زیبایی هایش را ندارم. زمین های بازی کوچک در جای جایش پسرک را به شوق می آورد و برای پاهای خسته مان مامنی داشت از ماسه های مرطوب. گاه ابری بارانی می سترد و گاه خورشید خجل از بدقولی تابستانی اش سربر می کشید. گذرگاه های خلوت و سایه سارهای عطرآگین داشت و مجسمه هایی متروک و خزه زده در گوشه گوشه پارک که رویایی دور را به یاد می آورد...
برلین شهری توریستی است و از این درگاه تفکر شاید برای دیدنش باید تماشای هزار توریست را هم به جان خرید، اما اگر بشود این پرده را کناری زد، انگار راز سترگی از گذشته هایی دور بر شانه هایش سنگینی می کند. انگار در کوچه پس کوچه اش هنوز نغمه های موسیقی آهنگسازان نابغه اش طنین می افکند یا بچه هایش با قصه های برادران گریم به خواب می روند. هنوز آسمانش از بمب های متفقین سیاه می شود و چکاچک خونالود شمشیرها بر سنگفرش هایش منعکس است... ما چمدان تعلق خاطر خود را در این شهر جا گذاشتیم، بلکه روزی دگر گذارمان بیفتد و شادی تماشای دروازه ایشتار و گنبد نجوم و دیوار فروریخته اش نصیبمان شود. من دوستش داشتم این شهر تودار و پرزرق و برق را...
* Ich hab noch einen Koffer in Berlin : من هنوز چمدانی در برلین دارم... ؛ مارلین دیتریش، آهنگی از دهه پنجاه در وصف برلین
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.