توضیح تصویر : روتردام - اجرای زنده کنسرت بانوی ایرانی - یازدهم ژوئن - پرواز همای و آراز

روزی نیمه ابری- نیمه بارانی بود، با حال و هوای نیمه ای اش، در ما حسی از انتظار تنید، همچون تارهای ناپیدای کارتنک زمان بر عقربک دونده ثانیه شمار. پسرک همه روز را با این شوق سر کرده بود که به دیدن «همای» عزیزش می رود. با خود حرف زده، خندیده و گاه برای تایید آرزوی برآورده شده اش رو به سوی ما کرده بود. روبروی تالار شهرک همجوار روتردام با کبوترها گرم بازی شد. عصر تابستانی بر سینه آفتابی نیمه می غلتید که ابرها بلور نور دیر هنگامش را شانه کشیده بودند. قرارمان ساعت 8 بود. 

در در دمادم برهنگی عصرگاهی، ایرانی ها میدان شهر را انگار به تمامی مال خود کرده بودند. روز، روز دیگرگونه ای بود. در صحن تالار مردم رنگارنگ را تماشا می کردم. این یکی با روسری صورتی و شلوار سیاه و آن دیگری با پوششی که برای نپوشانیدن طراحی شده بود. هر یک بی نگاهی به آن دیگری و شاد از دنیای خود و پوشش منتخبش، غرق لبخندی نیمه. من اما ناباور بودم از هجو تلخ دیاری که مردمش برای تحمل هم مجبور شده بودند چنین جلای وطن کنند.

کنسرت که شروع شد پسرکم نشست روی صندلی ردیف هشتی اش. سوال هایش می جوشید: «همای میاد الان؟» «سر زمستی برندارم می خونه؟» «کی میاد همای؟» «چی می خونه؟» «توبه بشکنیم رو هم می خونه؟» هنوز غرق خوشحالی دیدار و خوش و بش مهربانانه چند دقیقه قبلش با همان کسی بود که ماه ها بود (اینجا) از شنیدن خوانده هایش سیر نمی شد.

من مادر، شاید هیچ وقت نتوانم بفهمم که کدام بیشتر غرق لذتم کرد: آن موسیقی تازه و ساده، که چنان شعله ای اخگر روح را بر می فروخت یا چشم های مشتاق درشت همنشینم که با ذره ذره آن موسیقی را می نوشید. انگشت های دف و تنبک نواز که بر پوست سازهای کوبه ای چهارنعل می تاختند یا انگشت های آراز که بر جورابهای آبی اش ضرب هماهنگ می گرفت. صدای صاف و صادق همای که از عمق جان می جوشید و بر عمق جان می نشست یا همصدایی پسرکم که با صدای زیر و بلندش خواننده را همراهی می کرد و ردیف های هفت و نه را وا می داشت که خواننده کوچولوی ما را تماشا کنند به جای آن یکی که روی سن بود! نوای زخمه کمانچه که تارهای مرتعش روح را تا دم از هم گسستگی می کشید یا رود جوشان کنار دستم که بعد از تمام شدن آهنگ هایی که دوست داشت با صدای بلند اجرای مجددشان را درخواست می کرد. «من باز هم بی قرارم دوست دارم!!! » سرشاری از حس بودن در جوار آنها که به زبان مادری ام سخن می گفتند یا پسرکی که لحظه لحظه  آن سه ساعت اجرا را با خواب شبانه اش جنگید و با اصرار ما برای ترک تالار با خشم می گفت: «نه!! نه! دوست ندارم بخوابم، می خوام همای گوش بدم!»

عقربه های ساعت، دوازده نیمه شب که به هم برآمدند و همای و گروه مستانش سن را ترک کردند و مردمی را که شیفته وار تا دقیقه های متوالی کف می زدند، در حالی که پسرکم نیم - ایستاده دقایقی قبل به خواب دیر شبانگاهی اش غلتیده بود... روز نیمه شب نیمه ای شد و همه آن نیمه باقیمانده به یادآوری لحظه های خوش شب به یاد ماندیمان گذشت.... شبی که کوچکترین شنونده سالن، بی اغراق ناب ترین لذت موسیقی حقیقی را برد.

پی نوشت1 : گروه مستان، از شما برای همه نوایی که برای پسرکم از جهانی ماورایی، از فردوس برین تان سوغات آوردید، بی نهایت متشکرم.

پی نوشت 2 : مستان تا آخر ماه میلادی جاری در اروپا هستند. اگر همین دور و برها هستید، لذت شنیدن موسیقی شان را از کف ندهید.

* راست بگو، راست بگو، راست، فردوس برینت کجاست؟ همای پرواز