سفر
باید بودی و می دیدی لایش خورشید را روی کرانه های بالتیک در سفري كه به جزيره هاي اُلند داشتيم... روزهايی که هرگز شبی در پی نداشت و غوغای مرغان دریایی خواب زده را در ماريهامن. نمی دانم چرا این سفر اینهمه به من خوش گذشت، شاید حضور دوست داشتنی پسرم بود در اولین سفر دریایی اش و توجه مشتاقانه اش به دور و بر و یا شاید بازیابی دوباره محمد برای رازدل گویی... نکند دلیلش آبی عمیق شناور گرداگرد غول آهنی و موجکهای شاد رقصان زیر پا بود كه با آمدن غروب بسيار دير رس به ارغواني و صورتي گرويد؟ شايد هم عرشه های دلباز و سپید عامل اصلي اش بود با صندلی های چوبی صمیمی كه به هر بيننده اي با آغوشي گرم درود مي گفتند؟ آه براي چه دنبال دليل مي گردم؟ هر چه بود با ياد آوريش انگار قاشقي عسل در دهانم مي گردانم... خوش گذشت ...

يكماهي مي شود كه شروع كرده ام به اختراع بازي هاي جديد براي آراز، اما پيش از آنكه بشود از آن گفت بايد به جايي مي رساندمش... و كدام مادر است از چنين ابتكاري بي نياز باشد؟ يكي را كه هر دوي ما دوست داريم بازي "اتو كشي" است! يكعالمه لباس با رنگهاي مختلف وسط اتاق روي هم تلنبار مي شود. آراز و من به فاصله روبروي هم مي نشينيم با لباسهايي قرمز و آبي و سبز ميانمان. پسر كوچولوي من دست دراز مي كند و مي گيردشان، از ديدن و بازي كردن با اينهمه رنگ لذت مي برد و با مهارتي كه كسب كرده به هر طرف كه بخواهد مي چرخد و اگر لازم آمد مي غلتد. لباسهاي تميز براي دهان كوچولوي آزمندش كه عاشق مزه كردن هستند گزينه خوبي است و دكمه هايشان را مي شود جويد! كم كمك كه من اتويشان مي كنم، آراز خوب نگاه مي كند و از تماشاي دستهايم خسته نمي شود. (پسرم سعي مي كني نزديك تر بيايي؟ نمي شود عزيزم، اتو داغ است، هماني است كه وقتي سرد بود خوب با انگشتانت لمسش كردي!) من هم از از اينكه در منظر نظر چنين بيننده اي باشم، بيننده اي كه به نظرش اتو كردن من قابل اين چنين دقتي باشد خسته نمي شوم! بازيهاي مشابه فراوان است، مثل بازي "رنده كردن"، بازي "نامه نوشتن" و بازي "غذا خوردن"! هزينه اي هم ندارد اين بازيها! مادرم به گمانم بايد بچه ها را به ميان زندگي برد، زندگي برايشان بازي است... بازي برايشان عين زندگي است.
بازي ديگرمان كمي معجون شيطنت دارد... آراز مي نشيند داخل آغوش و ما وارد پاساژ بزرگ مي شويم. هر روز به يكي دو فروشگاه سر مي زنيم. من قيافه جدي زني را مي گيرم كه قصد خريد دارد و مي زنيم به دل لباسها، رو تختي ها و قابلمه ها! آراز در مدتي كه من در برابر هر كالايي مي ايستم مهلت دارد كه لمسش كند! البته كريستالها، خوردني ها، مواد شيميايي و ظرفهاي شكستني از بازي "ببين و لمس كن" ما معافند! آنوقت خودم هم تازه مي فهمم در جهاني زندگي مي كنم كه لبريز از امكانات حسي تازه است. تصورش را بكن! حرير و حوله و پنبه، آهن و فولاد و مشمع، مقوا و كاغذ و سلفون! اصلا عجيب نيست كه آراز اينهمه پياده روي هايمان را دوست دارد. اين بازي در طبيعت هم قابل اجرا است: با برگهاي جوان و شكوفه هاي خجالتي، درختاني با پوست چوب پنبه اي و نهال هايي با پوست جذاب، قاصدك ها و كلوخها و شفيره ها... اما امان از كمردردي كه بعد اينهمه راهپيمايي با بار سنگيني كه هميشه در حال وول خوردن است فرا مي رسد! نگران نباش مامان من! موقتي است. به محض اينكه آرازم بتواند بدود، ديگر به اين مامان متحرك نياز نخواهد داشت! چنانكه با چشيدن هر قاشق غذا از وابستگي اش نسبت به من به عنوان منبع غذايي كاسته مي شود....
با پسرم: عزيزم! گاهي مي شود كه آدم به همه چيز شك مي كند. به توانايي اش در انجام امور، به محبت اطرافيان، به خدايي كه در اين نزديكي است و هميشه بهترين را برايمان مي خواهد... آن وقت است كه تصميم گيري مشكل مي شود. بي ايمان به خدا و خود نمي شود پا پيش گذاشت... اما هرقدر هم كه تو خدا را از ياد برده باشي او هست: بي نهايت، وسيع و سرشار از حكمتي ناشناخته... دل قوي بايد داشت... كاش كمي نصيحتم كني! كاش كمكي از آن ايمان سرشارت را كه هم اكنون به توانايي ات داري جايي ذخيره كني كه در بزرگسالي به كارش ببندي! ببينم... مي شود با بوسه اي از گونه هاي بي دندانت توي خواب اندكي از آن اعتماد به نفس را به عاريه گرفت؟ بيا امتحان كنيم!
پي نوشت:
به كبريا: برايت آرزوي سلامتي جاويدان مي كنم دوست من! اين خانه آبي هميشه به روي تو باز است!
به فريبا: از صميم قلب معتقدم كه فقط ۲۰ روز ديگر از اين دوران باقي مانده است. بگذرد اين هم...
به شبنم: كاش شايستگي دوستي و محبتت را داشته باشم. ممنون از اينهمه لطف...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.