سخن دوست خوشتر است...
ایرانِ این بار برای آراز مفهوم سنگینی داشت. ایران برای او فقط خانه نبود. عشق بود و دوستی و آشنایی. یکی از این دوستی های نو آشنایی با پسرکی بود که توانایی ها و رفتار بلند منشانه اش برایم بسیار دلپذیر بود. باید بودید و استقلالش را در تصمیم گیری و هوش بلندی که در روابط اجتماعی اش به کار می زد و کلمه هایی که بزرگتر از سنش در دهان کوچولویش می گشت می دیدید و می شنیدید. رفتارش مدلل و چهره اش سرشار از حس کنجکاوی بود. کیاراد کوچولو را می گویم. پسرک خوش بر و روی ما کم از یک سیاستمدار باهوش نداشت بس که خوب می دانست با هرکس چطور تا کند :)
آن یکی یک پری کوچولو بود که انگار تازه از آسمان رسیده و در خانه را زده بود. هنوز هم خاطره لبخند نخستینش را زیر آن کلاه و شال زرد قناری مثل یک خاطره دوردست گرم توی ذهنم نگه داشته ام: آن تبسم لطیف و پر از مهر می توانست هزار کوه یخ را آب کند و هزار چشمه برای کویرها به ارمغان بیاورد. کنجکاو بود و با همه لطافت روحی که با همه وجود حسش می کردم خوب می توانست حد و مرزهایش را برای دیگران ترسیم کند و نخواهد از حق خود بگذرد. پریا جان با آن سارافون دلربا تجسم واقعی یک دختر ملوس و شاد بود که درونگرایی از او اقیانوس عمیقی ساخته بود به ژرفای کودکی.
مدت ها بود که آرزوی چنین دیداری را در دل داشتم. مدت ها بود که دلم می خواست می شد در جمع دوستانه ای بنشینم و بازی بچه ام را با بچه هایی که دوست دارم از ته دل نظاره کنم. چه خوش گذشت بی اغراق!
آراز من هم که در آستانه دوسالگی است و لذت زندگی و بازی با بچه های دیگر را چشیده است کم از من لذت نبرد. چه حس خوبی داشت و داشتم از این مهمانی کوچک دوستانه. (این آغاز مرحله بازی باهم، نه کنار هم از فرودگاه مبدا ریشه گرفت و تا رسیدنمان به ایران بالغ شد و شکوفه داد. در هر سالن ترانزیتی که بودیم جمع حجیمی از کودکان به همت آراز گرد هم بودند و فریادهای شادیشان تا آسمان می رسید). اما چه حیف که نشد از همنشینی با دوستان دیگری که ساکن شهر من نیستند، دریچه هایی از هوای تازه دوستی به رویم گشوده شود.
نکته دیگر این که هردوی ما مادر و پسر در ایران موفق شدیم اعتیادمان به اینترنت و رایانه را ترک کنیم. یک ماهی می شد که آراز از نشستن پشت رایانه و تماشای کارتون و موسیقی و زندگی وحوش(!) سیر نمی شد. حالا که زندگی کودکانه اش را بدون تماشای تلویزیون و کارتون های یو-تیوب از سر گرفته است ته دلم قند آب می شود از خوشحالی. ما فقط سه بار در هفته و هربار بیست دقیقه را باهم به تماشای تله توبیز (شکم تلویزیونی ها) و هت ساند کاستل (قلعه شنی) می گذرانیم. آراز کیف کودکانه اش را می برد و من هم داچ یاد می گیرم (آیکون خجالت از بابت کمی سواد!). گاهی هم باهم در مورد دیده هایمان تبادل نظر می کنیم...
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.