حكايت من و اين وبلاگ شده است حكايت معشوق يمني. هر زمان كه در ايرانم و نزديك تر، مشكلات ابزاري و زماني ميان من و او قد علم مي كنند. حتي اگر از اين هم بگذريم مگر آنهمه ديد و بازديد و مهماني و شام و گردهمايي مجالي براي اينترنت و وبلاگ نويسي باقي مي گذاشت؟ دندان ششم گل پسر ما هم اجلال نزول فرمودند از آن بالا بالاها. نتيجه اش چند شب بي خوابي بود و تب خيلي بالا. ساعت دوازده و نيم شب بود كه آراز گريه هاي آنچناني مي كرد و داغي پوستش قلبمان را مي فشرد. ولی بعدش خنده های پسرکم با سه دندان بالا و سه تا در پایین مرصع شد. (البته با یک ترصیع نامتقارن!)

نه اين كه فكر كنيد اين دندان بالايي چندي بيشتر نوبرانه بود!  چون يك دو روز بعد وقتي كه از بي اشتهايي مطلق آراز به تنگ آمده بودم و توي دهان كوچكش دنبال آثار برفك كانديدا آلبيكانس مي گشتم در عين ناباوري بر خوردم به يك دندان آسياي بالا حي و حاضر كه خارج از نوبت نيش زده بود (این یکی حداقل پای دو تا از توی نوبتی ها را لگد کرده!) و در نهايت پررويي لثه پاييني خود را تحريك كرده بود به کودتا و به یك دندان آسياي پايين هم به اين ترتيب در حال تولد بود! شاخ در آوردم! باورش مشكل بود كه دندان هفتم پسرم يك دندان آسيا باشد نه يك دندان نيش.  سه دندان مشكل آنهم در يك هفته نوروزي ما در ايران! 

در اين چند روز كوتاه، بدنم با كم خوابي و تغيير ساعت و تغيير دما به هيچ عنوان كنار نيامد كه نيامد. پسر كوچولوي ما از تغيير ناگهاني طعم غذاها هم علاوه بر دلايل پيشين دل خوشي نداشت، كلا تصميم گرفت خوردن غذاهای جامد را كنار بگذارد! شايد اگر به محض برگشتن، زندگي عادي مان را پي مي گرفتيم مي شد روزهاي از دست رفته را جبران كرد ولي به همين كه رسيديم بابا محمد براي شركت در كنفرانسي در انگلستان تركمان كرد و بعد هم یک سرماخوردگي سخت انرژي باقيمانده مان را گرفت.

من كه هنوز هم يك حنجره ملتهب، يك صداي جيرجيركي و استخوان هاي دردناكم را با خودم يدك مي كشم. آراز كوچولو هم با وجود کاسته شدن از سرفه های غلیظ و اشک چشم های آبچکان که به لطف داروی دکتر ممکن شد، دو سه كيلويي وزن كم كرده و رفته در رده پروزن ها! پاي چشمهاي قشنگش هاشور تب خورده و وقتي بغلش مي كنم، سبكي ناگهاني اش دلم را به درد مي آورد. در اين يك هفته گاهي شير خورده و گاهي آن را هم نخورده است. گاهي شايد يك قاشق مربا خوري ماست يا فرني هم اضافه شده به اين رژيم بدون آهن و پروتئين. ليلي، مادري كه هرگز هيچ غذايي را به زور يا ترفند و بازي به پسرش نداده است،‌ اين روزها بايد خيلي خودش را كنترل كند تا اين كار را نكند... آراز مثل مرغ كرچي كه دنبال جوجه هايش بگردد هر روز هزار بار با وسواس و دقت اتاق ها را مي گردد و "آتا" "آتا" مي گويد. بعد هم وقتی برایش توضیح می دهم که چرا پدرش اینجا نیست سرزنش بار نگاهم می کند مثل اینکه تقصیر من باشد! اين غم نشسته بر پلكهاي طلايي اش رنجورم كرده است. بعد اينهمه مدت كه از آمدنمان مي گذرد هنوز هم خسته نشده از "آتا" گفتن و اين پروسه حتي در خواب هاي آشفته اش ادامه دارد. اين هم سوغاتي سفر ما: يك پست پر از اشك و ناله و آه تا بلكه دلم خالي شود از اینهمه تنهایی و غربت و بیماری!   

اما یکی از قشنگترین قسمتهای سفرمان شهر دوسلدورف و باغ وحش آبی اش بود. آکوازو - لوبک میوزیوم یکی از دیدنی ترین باغ وحش هایی بود که تا به حال دیده ام. ماهی های مدادی که در آب شنای عمودی می کردند، بچه هشت پاها، سفره ماهی های زبل و پنگوئن های دلقکی، فک های شناگر و کوسه ها، ایگواناهاي كاهو خور و آخوندک های پرهیبت، سوسک های قرمزی به درشتی دست و عروس های دریایی متفرعن که به همه بی اعتنا بودند. مار و میمون و موش و قورباغه فراوان بود و حیوانات عجیب و غریبی که چه به دلیل محیط زیست غیر طبیعی و استتار عالی خودشان و چه به خاطر نورپردازی و دسته بندی منحصر به فرد این باغ وحش واقعا انسان را با وجد می آوردند. آراز که عشق عمیقش به حیوانات معرف حضور هست در این زیبایی وحشي غوطه خورد و در چندین ساعت گشت و گذار، واله و مبهوت ماند و جیکش در نيامد. من و محمد هم که مرتب مثل بچه ها بالا و پایین می پریدیم و حیواناتی را که کشف کرده بودیم نشان هم می دادیم. دوسلدورف را شهر گرم و دوستانه ای دیدم و با اینکه مدت زمان کوتاهی را در آن گذراندیم، خوشایندش یافتم. اگر گذرتان به آنجا افتاد و بچه حیوان دوستی داشتید خیلی حیف است که باغ وحش آبی و پارک بزرگ کنار آن را ندیده بگذارید.  

نوروز که البته جای خود داشته و دارد. مثل همیشه چهارشنبه سوری آن که دور هم بودنش آدم را کیفور می کند و بعد هم پریدن از روی آتش و آجیل خوری. عید و عیدی و شیرینی های نخودی و چای هایی که خانوم هر خانه ای برای رقابت با دیگران دم می کند و مستت می کند. ماهی قرمز های محکوم به فنا که امسال آراز از دیدنشان ذوق کرد و همه دید و بازدید ها را به پای تنگ بلور منتقل کرد. صدای "ماااااااا" ی بلندش با هر قر و غمزه ماهی در هفت در و همسایه می پیچید. هنر داد و ستد بو-سه او هم در کلاس های تقویتی وطنی پیشرفت کرد و با بو-س های آبدار  ظرف همه دوستان و آشنایان را از محبتش لبریز کرد. مانده بودیم که جنبه بهداشتی ماجرا را بگیریم و مانعش شویم یا ابراز مهرش را به انسان های دیگر تشویق کنیم.

پي نوشت۱: عكس ها توضيح دارند.

پی نوشت۲: هنوز هم حرف نگفته زیاد است. اما بماند برای روزی که به اندازه امروز غمگین نباشم.