خیلی وقت گذشته از هست شدنم... سالهاست. امسال هم هستم تا بارش این برف دیرهنگام را تماشا کنم... امسال من هستم و کسی که هستی را به من هدیه کرد، نیست. عزیزانم هم که سال های سال دست هایم را از هدیه های رنگارنگ پر می کردند و گونه های کودکانه ام را می بو-سیدند کنارم نیستند... من دلم برای همه آن هدیه ها تنگ شده است، آن قورباغه کاغذی عظیم از کاغذ روزنامه های باطله. آن نمکدان و فلفلدان به هیبت آدم برفی. آن دامن آبی چهارخانه و جوراب شلواری بافتنی. آن بلوز سبز صورتی که که رویش شکل یک چتر داشت و از آسمان یقه اش قلب های قرمز می بارید. برای کتاب "ماجراهای سیرک". امسال دلم عجیب هوایشان را کرده است. 

اما بگذار زندگی در هوای امروز نفس تازه کند. بگذار دلم خوش و خرم باشد برای آن آغوش گرم کوچک و پسرکی که دم گوشم گفت: "!Mama, gefeliciteerd" برای آن هدیه دیگر که با سلیقه و عشق انتخاب شده و آدم با نگاه کردنش ناخودآگاه لبش به خنده باز می شود. برای آن تبریک های بلند و کوتاه که بر زندگی حقیقی و مجازیم باریده است. برای آن مهمانی که شب تولدم در آن حضور داشتم بی آنکه برگزار کننده اش ذره ای بو برده باشد که روز تولد یکی از مهمان هاست و چه باک از این، که همین مهم است که در رور تولدت دیگران را شاد دیده باشی...

آدم هایی که مرا و همه آدم های دیگر را خوشحال می خواهید. برایتان خوشحالی و خوشبختی آرزو می کنم و دلم می خواهد بدانید که چقدر دوستتان دارم.