شیرینی تلخ
فردا اسباب بازی های نخ کردنی اش را که خیلی وقت بود خریده بودم و مورد توجهش قرار نگرفته بود به دستش دادم. در یک نشست با سلیقه و دقت و حرکت دیدنی انگشت های کوچولویش نخ کرد و همه جمله های «می خوای کمکت کنم؟» را با نه های قاطعش رد کرد. دستهایم را گذاشتم زیر پاهایم که ناخودآگاه (برای یاری رساندن یا محبت حتی!) نروند به طرف آن دست های تلاشگر و کله دوست داشتنی که دم به دقیقه می برد نزدیک نخ و سوراخ و نوازش نکنم گره دقیق ابرویش را. ملس بودم.
روز بعدش خودش روی پنجه پاهایش ایستاد و در ورودی را با ندای «دیدی بلدم» و نوک انگشت میانی اش باز کرد (همان دری که یکبار برای باز کردنش صندلی را آورده بود!). در ادامه توی پارک از تپه ای که شیب تندی داشت بالا رفت، یک روند، تنهایی. قلبم می زد. گنجشک وار.
پنجشنبه توی زمین بازی «پریک پلین» خودش به تنهایی از مسیر پیچ پیچ بزرگسالان بالا رفت و از سرسره زرد نوجوانان پایین سرید و بی آنکه منتظرم بماند دوید برای دور بعد! پاهای کوچولویش در شن فرو می رفت... دلم ریخت....
صبح، در فر را باز کرد و ظرف نان ها را برای برشته شدن گذاشت آنجا. بعد از بستن درش با دقت خاص خودش، درجه فر را باز کرد و مفتخرانه لبخندی زد. قلبم به درد آمد از بزرگی تازه ای که در مهارت و دانایی اش نمود داشت.
امروز عصر با پیچ گوشتی چوبی همه شش پیچ و مهره قرمز و سبزش را بست به بدنه جعبه ابزار چوبی اش... پیچ گوشتی چوبی، توی انگشتانش می چرخید و می چرخید. وقتی می خواستم بگویم: «این انگشت ها چه ظرافتی دارند» صدایم شکست. به جایش برایش کف زدم. گفت: «نه کف بزن! این هنوز مونده!» و به مهره هفتم اشاره کرد که غلتیده بود زیر مبل.... دلم می خواست چشم هایم را نبیند که خیس شوق و نگرانی اند.
آمده ام اعتراف کنم که در خیالم مرد با ذکاوتی را می دیدم که شیرهای آب خانه اش را تعمیر می کند و سوت می زند... پدر مهربانی که دست بچه اش را می گیرد و از سنگلاخ ها بالا می برد... سوزن همسرش را با همه روحش نخ می کند.... و خانواده اش را به پیک نیک می برد....
آمده ام بگویم که من یک مادر شکست خورده دیوانه ام! من، لیلی جامانده از به بار رساندن مادر ایده آلی که روز سفر ماه عسل بچه اش خندان باشد و شاد، امشب بعد از این که به خواب رفت، برای بزرگ شدنش اشک ریختم و ریختم و ریختم.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.