1- جایی مهمانیم. وارد می شویم. یک پیانو هست گوشه اتاق که طبعا اولین چیزی است که آراز می بیند. مرد دل گنده صاحبخانه که از قضا چشم های درشت دریایی هم دارد، اجازه می دهد به پسرکمان که کمی با پیانو ور برود. بعد نوبت شام می شود در حیاط خلوت پشت خانه و کنار برکه ماهی ها. آراز که پیش از شام خودش را کشمش ها سیر کرده، با «ماریون»، همسر بلوند و نازنین صاحبخانه به ماهی ها غذا می دهد. بیفتک دارند و سوپ فرانسوی و پوره سیب زمینی با سبزیجات. سالاد آووکادو و روغن زیتون هم که بالای میز خودنمایی می کند. می خوریم و گپ می زنیم. وقتی بقیه بستنی توت فرنگی و خامه می خورند برای دسر، من و آراز مشغول اکتشاف می شویم در باغ. در گوشه دیوار نزدیک به در ورودی بر خوریم به عکس یک دختر و پسر: لباس یکی راه های صورتی دارد و آن یکی آبی. دست هم را گرفته اند در عالم نوزادی. ماریون می گوید: «چه حیف شد که دخترم نتونست امشب بیاد، آخه امروز شیفت کاریشه». از صحبت های قبلی می دانم که دخترک نباید بیش از پانزده-شانزده ساله باشد، مثل برادر دوقلویش. خود زن قبل از اینکه سوال توی ذهن ما بزرگ شود و منسجم، اضافه می کند: «دخترم آخر هفته ها و بعضا ساعت هایی رو که مدرسه نمی ره، کار میکنه. پنیر فروش سوپرمارکت محله است دخترکم! چون حس می کنه پول تو جیبی که ما براش در نظر گرفتیم کافی نیست.» بحث پا دراز می کند کمی و  «و» توضیح می دهد که «هشتاد یورو هفتگی می گیره و البته خرج لباس و لوازم تحریر هم با خودشه». افتخاری هست در لحن و کلامش، ناگفتنی.

2- در دیار ایرانم. با دوستی قرار دارم. خانه شان یکی از همان خانه های سازمانی-دولتی است و دور و بر بلوک های سیمانی نهال های نرمی روییده است. آن بالا ها که از شر نا-آدمی بچه ها در امان بوده، تک سبزشان چتری شده و هوای تابستانی را به رخوتی از نوع سایه های دلچسب آکنده است. بلوک دوست، انتهای محوطه است. دارم بی توجه از سایه های گر درختان عبور می کنم. صدا می آید: آشنا. چند کودک دور هم سرگرمند. از دور صدای جیغ جیغی «الف» را می شنوم، پسر هفت ساله همان دوستی که با او قرار و مدار گذاشته ام. جلو می روم. یک جعبه پرتقال یک بر جلوی رویش گذاشته با یک تنگ شیشه ای، لیوان های یکبار مصرف و یک قوطی حلبی. یکی از بچه ها لیوان را از مایع خنکی که توی پارچ است پر کرده و دارد مز مز کنان سر می کشد. یخ ها روی شربت تگری شناورند. بچه ای که شربت را نوش جان کرده سکه ای را توی قوطی حلبی می اندازد. رد می شوم. «الف» مرا ندیده، وگرنه با محبتی که از او سراغ دارم، خاله خاله گویان دنبالم دویده بود.

دوست که در را باز می کند، خنده روی لب هایش می جنبد. از «الف» و دستفروشی عجیبش می پرسم. توضیح می دهد: «چند وقتیه که بزرگترین آرزوش شده ثروتمند شدن. واسه همین هم قرار شد یه کاری شروع کنه. تصمیم خودش بود، من و باباش هم قبول کردیم. حالا هر روز من شربت درست می کنم و اون میفروشه». در جواب نگاه استفهامی من با خنده می گوید: «پولی که به خانه می آره خیلی کمتر از هزینه اولیه فروش شربته. اون هزینه رو حساب نمی کنه، خودم بهش یادآوری نکردم، تا از کارش لذت ببره. به دوست هاش هم تخفیف ویژه می ده!!! اما وقتی شب ها سکه هاشو با دقت می شمره، می فهمم که زحمتش اصلا بی نتیجه نبوده». توی خنده اش زنگ و طنینی است به این معنی که الهی قربان دست و پای بلوری بچه ام برم!

3- جلسه دارم با همکاری. جسته و گریخته می دانم کارشناسی ارشد دارد در رشته ای دهان پر کن. مرکب مدرکش هنوز خشک نشده است اما تعریف استعداد و کاردانی اش را با همه کم و سن و سالی همین هفته قبل از یکی از استادهایش شنیده ام. جلسه را زودتر از موعد تعطیل می کند و طی معذرت خواهی اش اضافه می کند: «دیگه باید برم یه چرت بزنم... آخه شیفت شبم تو آژانس تاکسی تلفنی»!

توضیح تصاویر: دست های کوچولوی اتوکش - دست های کوچولوی سبزی پاک کن

گاهی می شود که فکر کنم: درباره اینکه چطور مادری می خواستم باشم و چه مادری هستم. من در مقام قضاوت آدم ها نیستم و خدا هم نکند که هرگز هم باشم، اما ایرادی هم نمی بینم که گاهی پسرم را با زیبایی و زیبندگی آن خستگی آشنا کنم که بعد از کار می آید. آن ترتیب و نظمی که نتیجه کار است و آسودگی خیالی که در برنامه ریزیست.

گاهی به خودم نهیب می زنم درباره حس قشنگ مادرانگی که اگر درست و درمان به کارش نبندم شاید مخل زندگی باشد، نه پیشبرنده اش. گاهی به این گنج حقیقی (مادر بودن) فکر می کنم و این که چطور باید ببرمش به صرافی زندگی و تعویض کنم با وجه رایج جهان امروز و اینکه چطور نقدینگی اش را در زندگی توان بر روزانه خرج کنم خرد خرد. به اینکه مادر بودن ستاندن بوسه های به زور نیست و حتی پختن ماهیچه. شاید معنی دیگری دارد....

من گاهی فقط فکر می کنم.

پی نوشت تصویری: اگر عکس ها برایتان باز نمی شود متاسفم ولی ترجیح می دهم تا سال بعد همین عکس ها را روی سایت داشته باشم به جای تصاویر تبلیغ رب گوجه فرنگی و جنی-فر لوپز!

پی نوشت لیلوی: انگار گاهی این تصور واهی در «وبلاگ ِآینده» ایجاد شده که من مادر نمونه ای هستم. گرچه شاید خوشحال بشوم از هندوانه های دوستانه ای که زیر بغلم ور میایند، ولی همین جا صادقانه و خاضعانه تبری می جویم از این بهتان! اگر خواسته یا ناخواسته چنین خیالی برانگیخته ام که مادر فوق العاده ای هستم برای جگر گوشه ام و یا کار خیلی خاصی انجام می دهم برایش، خیلی متاسفم! هدف از نوشتن این جمله ها فقط قدردانی از لیلی مادرانه ای است برای تلاش و پشتکارش و یک خسته نباشید است که دیدن نیمه پر لیوان را می طلبد. هنوز خیلی چیزها هست که خواسته باشم از مادران خوب (و خوب به معنی واقعی کلمه) یاد بگیرم.

* برو کار می کن مگو چیست کار --- که سرمایه جاودانی است کار --- سعدی