وابستگی عزیز!

خیال می کردم تو را جایی توی یکی از همان فرودگاه ها و پایانه های بی پایان زندگی ام جا گذاشته باشم. فکر می کردم گمت کرده ام و خیلی بیشتر از میرزا نوروزی که کفشهایش را جا گذاشته باشد خوش خوشانم شده بود. فکر می کردم حالا که دل و ریشه و برگم را گذاشته و گذشته ام، پس تو هم رفته ای، هیهات که مانده ای! هیهات!

تو در بغض امروز من متجلی شدی وقتی به پسرکم گفتم که دیگر قرار نیست برگردیم و امروز باید برای بار آخر از «کاین» کوچولوی چینی، بهترین دوست مهد کودکی اش خداحافظی کند و او گفت: «چشم، باشه مامان جون!» با همان صدای معصوم و دوست داشتنی که به محض برخاستن از خواب گفته بود: «مامان جون، حالا که خوابیدم و صبح شد، دیگه می تونم برم مهد کودک؟، لطفا اجازه می دی یه لحظه برم پیش کاین؟».

تو در سرگیجه پنهانم بودی وقتی برای بردنش به در گرگ و میش غروب رفتم و او با همان چرخش نازنین دستهایش گرد مچ و رو به در مهد گفت: «خداحافظ مهدکودک!» با همان دست هایی که به محض رسیدن به مهد، کاین کوچولو را که به پیشوازش دویده، نه پرواز کرده بود در آغوش فشرده بود....

ای گیاه چسبانک، ای وابستگی قلبم، که ریشه می دوانی در وجب وجب خاکبرگ محبت انسانها، از پیشم برو. دلم می خواهد همان مادر سنگی و سترگی باشم که یک پسر چهارساله آن را برای روزهای پایانی دوره ای مهم از زندگی اش می خواهد. کوهی که پسرک درد جدایی های چهارسالگی اش را بر آن فریاد کند... دلم می خواهد الگوی نمونه ای باشم برای پسرم در لحظه های تلخ وداع، نمی خواهم که درد تو را هم دولا شده بر دردهای پسرک تودارم بیابم... نمی خواهم بدانم که من هم دلم برای این مهد کودک سبز و آرام تنگ می شود، نه برای سنگ و در و تخته و دیوارش که برای آراز و دو سال و نه ماه از کودکی سرشارش که آنجا جا گذاشته است... نمی خواهم دلم برای ماشا و مارلوس و دبی و ماریکه تنگ شود... برای آن اشک هایی که با هربار کنده شدن پسرک از آغوشم پشت آن در ریختم...

از پاهایم نگیر و زنجموره نکن که رشد بی رفتن بی معنی است. برو و بگذار بروم. برو و بگذار ببرم.

برو...

پایان نوشت: جواب کامنت های پست ماقبل آخر در نظردانی داده شد....