پنج ساله شد: به زودی زود می شود. تعداد سالهای عمرش به قدر انگشتان دستم شد. 

تکمه های لباسش را خودش می بندد و پاشنه جورابهایش را مهارت بالا می کشد. اگر کسی زیپ کاپشنش را ببندد بزرگترین بی احترامی ممکن را به او کرده است. و هربار با عزت و افتخار می گوید: «برای این که من فیف یار هستم»*. 

تصمیم سفت و سختی دارد که بزرگ شد دکتر شود، یا پلیس. دشمن تیرانوزوروسها، مونتسترها، شیرها و گرگ هاست و در عین حال احترام عمیقی در عمق قلبش نسبت به آنها حس می کند. اولویت اول زندگیش برقراری رابطه اجتماعی با دیگران است و لبخند هرگز از لبان مهربانش قهر نمی کند. می تواند بسیار لجوج و سرکش باشد و نافرمان. کمتر می توانم تصورش کنم که پابند بندی مانده باشد، و هیچ کس و هیچ چیز او را از آزمودن مرزهایش باز نمی دارد: طبیعی است که سر و کله زدن با چنین موجودی صبر ایوب می طلبد و عمر نوح. همزمان می شود باسم بازیگوشی و شیطننت بر آن نهاد یا کنجکاوی بی حد و مرز. سرنترسی دارد برای خطر کردن و اعتماد به نفسی دارد در جمع مثال زدنی. تلاش های من و پدرش برای ایجاد هرگونه ترس از آدمها و موقعیت ها در بیشتر موارد ناکام می ماند. از آدمها، از موقعیتهای جدید، از داوطلب شدن و از حرف زدن و خواستن هرگز نمی هراسد. انگار چند ژن بازیگری لابلای کروماتین هایش مخفی است، چنانکه از مرکز توجه بودن و اجرای ماهرانه لذت می برد... 

هنوز هم نمایش بازی را دوست دارد و هرروز ده ها نمایشنامه مختلف را با دم دست ترین مواد موجود سرصحنه می برد (حالا بازیگرانش دو تا برگ زرد باشند یا چند تا لکه روی دیوار مهم نیست). ماشین ها و جورچین ها دیگر برایش اولین انتخاب نیستند (هنوز هم سرگرم کننده اند) و عروسک ها (جز آنها که گاهی به کار نمایش هایش می آیند) هیچ وقت در زمره اسباب بازی های محبوبش نبوده اند. رابطه پویایی با لگو ها ندارد اما خمیربازی را انگار کم کمک دارد کشف می کند. بهترین دوستانش حالا مداد رنگی ها و ماژیک ها هستند و کاغذهای نقاشی...

فیزیوتراپی خوب پیش می رود. به یمن آن حالا جفت پا و تک پا می پرد و لی لی می کند و ورجه وورجه های پسرانه را بیشتر مد نظر دارد. دوچرخه سواری بدون کمک چرخ یدکی را همین تابستان گذشته یادگرفت، گرچه هنوز ترمز نمی زند و برای شروع کردن هم یک «هل» لازم دارد. گرچه هنوز هم راه پرپیچ و خمی در پیش داریم تا استحکام کامل مفصل ها و ماهیچه ها. هفته قبل توانست یک مسیر نیم ساعته را بدون غر زدن پابه پایمان بیاید که برای او پیشرفت بزرگی محسوب می شود.

رنگ صورتی رنگ مورد علاقه اوست و شیر نوشیدنی خاصش. از بین غذاها ماکارونی و رشته فرنگی را راحت تر می پذیرد (اگر میلکی داشته باشد وگرنه که کلا با هیچ نوع غذا میانه خوبی ندارد) ولی شیفته شیرینی و شکلات و بستنی است و تقریبا هرنوع خوردنی که مزه شیرین داشته باشد... از میان علوم موجود ریاضی و بیولوژی برایش جذابترند. 

کتاب هنوز هم بخش بزرگی از زندگی اوست. کتاب ها را دوست دارد و از شنیدن قصه ها خسته نمی شود. با آنکه از خواندن کتاب به زبان فرنگی برایش منع شده ایم ولی به هیچ عنوان نمی توانم در برابر وسوسه خرید کتابهای خیلی خوب موجود در بازار برایش مقاومت کنم واین کتابها هم لاجرم باید خوانده شوند. نه با لهجه کامل و درست ولی همه ما از خواندن و خوانده شدن این کتابها لذت می بریم. کتاب های فارسی زبان که در سفرهای گاه به گاهمان از وطن تهیه کرده ایم یا از دوستان خوب هدیه گرفته است البته جای خود را دارند.

موسیقی هنوز هم در قلب و روحش جایگاهی اساسی دارد. موسیقی بی کلام به خصوص زمانی برایش جذاب می شود که شروع می کند در ذهن کوچولویش برایشان نمایشنامه نوشتن. صدای آلات موسیقی برایش نه اصوات خالی که موجوداتی سخنگو و دارای احساسند. گاهی که برایم تعریف می کند که میان موسیقی بی کلام چه می شنود بی نهابت متعجب می شوم و لذت می برم (این یه گرگه است داره تو جنگل میره و زوزه می کشه... حالا ناراحته می دونی چرا؟ چون گوسفندها باهاش دوست نیستن آخه می خواست اونها رو بخوره خوب واسه همین دوست نیستن دیگه. حالا تنهاست غصه می خوره اما یه هویی خوکها اومدن باهاش دوست شدن، خالا دیگه غصه نمی خوره می خنده می شنوی؟ خیلی خوشحاله دنس می کنه!!!) یانی البته نوازنده محبوب اوست و هنوز هم همای پرواز خواننده مورد علاقه اش.

دنیای نقاشی را چندوقتی می شود کشف کرده است. وقتی می بینم که با علاقه ای وصف ناشدنی در حال خلق موجوداتی با دست و پای نخی است فراوان لذت می برم. شک دارم که کیفیت نقاشی هایش در حد عالی باشد (به قدر همه کودکان هم سن و سالش قشنگ می کشد و نه بیشتر)، اما برای من مهمترین نکته حض فراوانش از هنری چنین ناب و نزدیک به غریزه انسان است و سبک نقاشی خاص خودش. خوشحالم که دنیای دیگری را پیدا کرده است که در آن تا این حد به خودش نزدیک است و از حضور در آن دنیا راضی و خوشنود است.

هنوز هم در جمع آدم ها حرف برای گفتن دارد و ایده های خوبی ابراز می کند. اگر مشغول لج و لجبازی نباشد می تواند راه حل های خوبی پیدا کند و با لذت بگوید: «من فکر خوبی کردم! می دونی این فکر های خوب رو از کجا میارم؟ از تو کله ام!»

پی نوشت: می دانم که دیر به دیر می نویسم. دلیل اصلی اش مشغله های ذهنی فراوان و ساعت های بسیار طولانی است که از پسرک دورم. سعی می کنم که وبلاگ آبی را زنده نگه دارم، تا روزی که روزگار بیشتر با نوشتنم سریاری داشته باشد. از تک تک خواننده ها ممنونم به خصوص دوستانی که چندکلمه یادگاری پای دیوار خانه جا می گذارند: ممنون محبت هایتان هستم.

* من پنج سالمه: با کلمه های قاطی از هردو زبان.