7.5
می گویم که برای قورباغه ای روی شکم باید دست هایش را زیر آب نگه دارد و موقع کرال سینه تندتر پدال پا بزند. می گوید: «آنا، من می گیرمش. من می تونم». بعد اخم هایش تو هم می رود: «اگه نگیرم چی؟ منفی بافی نیست... فقط اگه نگیرم چی؟». بغلش می کنم. می گویم: «یادته دیروز می گفتی که به خودت افتخار می کنی؟» کله اش را تکان می دهد که بله. می گویم: «هر اتفاقی که بیفته من بهت افتخار می کنم. اگر هم نگیری، هیچ مهم نیست عزیزم. دوباره کلاس ها رو از سر می گیریم تا روزی که بتونیم. باشه؟» موافق است. می رود سر کارتون.
شنیده ام که امتحان امروز نمایشی است. بچه هایی که اجازه امتحان می گیرند پدر بزرگ و مادر بزرگ و فامیل و دوستان نزدیک را برای تماشای امتحانشان دعوت می کنند. برنامه را جوری می چینند که اگر بچه ای نتواند شنا کند حداقل پیش دیگران سرافکنده نشود. اما این را نگفته ام به پسرک، هیچ مطمئن نیستم که همین طور باشد.
نفر اول می رسیم سر جلسه و بیرون در یکربعی منتظر می مانیم تا مادرها و پدرهای دیگر هم برسند. دسته دسته خانواده ها سر می رسند. با گل و شیرینی و کادو. کم کمک دارد شلوغ می شود. تماشای فسقلی های هفت هشت ساله که با چشم های پف کرده از سحرخیزی و نگران سر می رسند خنده به لب و دلشوره به دلم می آورد. بمیرم برایت پسرم که هیچ کس را نداری که تشویقت کند. آراز با فلوریس کوچولوی دوست داشتنی که دو تا دندان جلوییش همزمان افتاده مشغول بازی است. فیلیکس میمون آبی اش را هم آورده که آرامش کند. آراز از میمون می پرسد آیا موز دوست دارد؟ فیلیکس می گوید که میمونش از موز متنفر است. آراز می گوید که حتما به جای موز بلوبری می خورد و برای همین هست که آبی است!
مربی و سرمربی استخر سر می رسند و ده تا بچه ها می برند. فرصت می کنم به بهانه بستن بند لباس شنایش به آراز بگویم که دوستش دارم، هر اتفاقی که بیفتد. ما مادرها و پدرها برای اولین بار اجازه پیدا می کنیم همراهیشان کنیم تا خود استخر مسابقه. فضای استخر را با صد ها پرچم رنگارنگ تزیین کرده اند. همه جا حال و هوای جشن دارد. غیر از پدرها و مادرها که مزیت استثنایی کنار بچه ها بودن شادشان کرده است، بقیه می روند طبقه بالا تا از تراس آنها را تشویق کنند، همان جایی که ماه ها نشسته ام به تماشای تقلای یادگیری پسرک.
مربی استخر موارد امتحانی را توضیح می دهد و مربی تمرین که این اواخر خانوم مسن با لباس شنای آبی و موهای سپید بوده است با آن ها صحبت می کند. مرحله اول شنا با لباس و کفش است.
آراز نفر دوم است. با پرش مدادی می پرد توی آب. با آن بلوز گلبهی و یک عالمه فیل روی بلوزش توی آن استخر بزرگ و عمیق تنها ولی مصمم است. آنقدر جدی است پسرک طنز پرداز و همیشه شوخ و خنده به لب من که قلبم فشرده می شود. یک هو دنیا از نظرم محور می شود. انگار دیگر کسی آن جا نیست. منم، یک استخر پهناور و کوچولوی یک متر و بیست و اندی سانتی متری من که کله اش را بالا گرفته و نرم و مصمم طول استخر را بارها شنا می کند.
یکی از پسرها که بلوز نارنجی پوشیده گریه ای می کند آن سرش ناپیدا. از چه می ترسد نمی دانم. بهترین حدسم ترس از امتحان است. مادرش که دو تا آن ور نشسته رنگش پریده و دستش را گرفته به قلاب گردنبندش. ما اجازه تماس با ممتحن ها را نداریم. مربی آبی پوش بچه را می برد آن طرف استخر که خلوت تر است و با او حرف می زند. مربی استخر امتحان را با شیرجه زیر آبی ادامه می دهد. بچه ها که یکی یکی از سوراخ عمق سه متری رد می شوند همه تماشاگر ها کف می زنند. حالا دیگر می توانند لباس های خیسشان را بکنند و با مایو امتحان را ادامه بدهند. مربی تمرین عاقبت پسر کوچولوی ترسان را راضی به شنا کرده است. پسرک نارنجی پوش طول استخر را به روال امتحان شنا می کند اما جلوی سوراخ شیرجه زار می زند. مربی از خیر این یکی می گذرد، حالا باید بچه ها کرال بروند که سخت تر است. خدا خدا می کنم که پسرکم دقیقا یادش باشد که چه باید بکند.
یادش هست. این چهره «من می خواهم، من می توانم» برای من موجود دوست داشتنی تازه ای است که از تماشایش سیر نمی شوم. بهتر از این نمی توانست باشد. از دور می بیندم اما انگار آن لحظه این آتش درونی اوست که جلو می بردش، نه شادی و تشویق من. من این پسری را که مفتخر به خود است و رضایت مادر براش در مرحله بعدی است بسیار دوست می دارم.
حالا نوبت پادوچرخه است. بچه ها دور می زنند و به خواست سرمربی برای ماها دست تکان می دهند. نمی دانند که پادوچرخه بدون کمک دست جزو موارد امتحانی نیست اما خوب از پسش بر می آیند وروجک ها. ما بزرگتر ها که می دانیم کله کوچولویشان را مربی استخر گول مالیده است صدای خنده مان دنیا را می گیرد. حالا نوبت شناور شدن است که قبلا تمرین نکرده اند، اما همه شان بی استثنا عالی اند، برای تک تکشان هورا می کشم. غریو تشویق تماشاگر ها روحم را در آن دم کردگی صبحانه استخر تازه می کند. پسرک نارنجی پوش مضطرب عاقبت شیرجه سه متر را می رود...
امتحان تمام شده. ما را راهنمایی می کنند به سالن مجاور و بچه ها را مربی می برد. توی سالن برای تماشاچی های گرسنه و خوشحال نان های شکلاتی و کشمشی و آبی پرتقال می ریزند. صدای شناگرهای کوچولو می آید که با هورا و همه باهم به کسوت قهرمانان وارد می شوند. بلوز قرمزی تنشان کرده اند با آرم استخر و نوشته های که نشان می دهد دیپلم «آ»* شنا را گرفته اند. یکی یکی صدایشان می کنند و دیپلم هایشان را می دهند. پسرک من سرشار از شادی و اعتماد به نفس است. چشم هایش برق می زند و لپهایش چال افتاده. کنار هم که می ایستند تا عکس بگیرند دیپلمش را بالا می گیرد. لبخند پیروزمندانه اش یک لحظه می بردم به یکسالگی اش و کلاس های شنای مادر و کودک. از پشت لنز دوربین می گوید: «تونستم، تونستم!»
ته دلم می گویم: «بهت افتخار می کند عزیزم» و دوربین می گوید: تیک.
* دیپلم «آ» به معنی توانایی کودک در شنا کردن در استخر عمیق است و زمانی جزو آموزش و پروش اجباری مدارس بوده است. شاید به همین دلیل هم هست که یادگرفتن شنا قبل از پایان دبستان فرهنگ پذیرفته شده مردم این جاست و گرفتن مدرکش هم که بین یک تا دو سال می کشد (بسته به سن کودک) اتفاق مهمی برای همه خانواده ها است. و به قول یکی از مادرهای داچ که امروز می گفت: «بچه ام امروز اهل این کشور شد، نه روزی که به دنیا آمد!»
* پسرک هفت و نیم ساله شده است، یکی دو ماهی می شود. گفتم این تابلو را از زندگی اش نقاشی کنم، تا هفت و نیم سالگی اش برایم ماندگار شود.
لیلی یک مادر است، یکی از هزاران.